بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار
شاعر در این متن از ساقی میخواهد که بادهای بهاو بنوشاند که خویش را فراموش کند. او در ادامه به موضوع عمر، پیری، جوانی و مرگ پرداخته است و درباره راه و روش درست زندگی، پندها و مثالهایی را بیان کرده است. او خودآرایی را رد کرده و آنرا کاری زیانبار دانسته است. در ادامه با تاکید بر اینکه آدمی موجودی اجتماعیاست میگوید انسان، شایستهاست که برای همنوعان خود مفید باشد. شاعر در ادامه از فرارسیدن دوران پیری خود گفته و با حسرت از روزگار جوانی و نشاط خود یاد کرده است. او در پایان از مرگ و کوچ خود گفته و از اینکه خوانندگان اشعارش بر سر مزار او رفته و او نیز از آسمان به دیدار آنها خواهد آمد و از خدا استجابت دعاهایشان را میخواهد.
بیا ساقی آن می نشان ده مرااز آن داروی بیهشان ده مرا
بیا ای ساقی، آن شراب را به من بده، آن شراب و باده که داروی بیهشان است.
بدان داروی تلخ بیهش کنممگر خویشتن را فرامُش کنم
با آن داروی تلخ، مرا بیهوش و بیخود بگردان شاید دمی خود را فراموش کنم.
نظامی بس این صاحبآوازگیکهن گشتن و همچنان تازگی
ای نظامی از این شهرت و صاحبآوازگی دست بردار؛ و دست بردار در پیری و کهنسالی دم از جوانی زدن.
چو شیران سرپنجه بگشای چنگچو روبه میارای خود را به رنگ
همچون شیران قوی حمله کن و خود را همچون روباه به رنگ میارای و حیله را کنار بگذار.
شنیدم که روباه رنگین به روسخود آرای باشد به رنگ عروس
شنیدهام که روباه رنگارنگ و زیبای (ناحیه) روس؛ همچون یک عروس بهظاهر خود بسیار توجه میکند.
چو باران بوَد روز یا باد و گردبرون ناورَد موی خویش از نورد
در روزهای بارانی و یا باد و گرد و غبار، از لانه بیرون نمیآید. (نورد یعنی طومار یا چیزی که بپیچند)
به کنجی کند بیعلف جای خویشنلیسد مگر دست با پای خویش
در کنجی و بدون غذا مینشیند و تنها کاری که میکند ایناست که دست و پای خود را میلیسد.
پی پوستی خون خود را خوردهمه کس تن، او پوست را پرورد
برای داشتن پوستینی زیبا و رنگآمیز، خون خود را میخورد بر عکس دیگران که همه، تن را پرورش میدهند او پوست را میپرورد.
سرانجام کاید اجل سوی اووبال تن او شود موی او
در نهایت همان پوستین، بلای جان و مرگ و اجل او میشود.
بدان موینه قصد خونش کنندبه رسوایی از سر برونش کنند
برای آن پشم و پوست او را شکار میکنند و با رسوایی از سر او در میآورند.
بساطی چه باید بر آراستنکزو ناگزیر است برخاستن
چرا آدمی بساطی را بیاراید که بهناچار و بهاجبار باید برجای بگذارد و برود؟
هر آن جانور کاو خودآرای نیستطمع را بر آزار او رای نیست
هر جانوری که خودآرایی نمیکند هیچکس بهآزار و صدمه رساندن به او طمع نمیکند.
برون آی از این پردهٔ هفت رنگکه زنگی بود آینه زیر زنگ
پس تو نیز از این حجاب و پرده هفترنگ و هفتقلم بیرون بیا زیرا آینه در زیر زنگار، کدر و زنگی میشود.
بس این جادوییها برانگیختنچو جادو به کس درنیامیختن
این حیلهها را بس کن؛ که همچون فسون و جادو از آدمیان دور گشتهای.
نه گوگرد سرخی نه لعل سپید!که جوینده باشد ز تو ناامید
تو نه گوگرد سرخ و کمیاب هستی، و نه گوهر و جواهر سپید نادر که هیچکس امید دسترسی بهتو را نداشتهباشد.
به مردم درآمیز اگر مردمیکه با آدمی خوگرست آدمی
با آدمیان و مردم معاشرت کن اگر آدمی هستی زیرا آدمی، موجودی است اجتماعی.
اگر کان گنجی چو نایی بهدستبسی گنج از اینگونه در خاک هست
اگر خود کان و معدن گنج و گوهر هستی وقتی که بهدست نمیآیی (چه فایده؟) که از این گنجها زیاد در خاک و دل زمین هست.
چو دور افتد از میوهخور میوهدارچه خرما بوَد نخلبن را چه خار!
وقتی که درخت میوهدار دور از دست باشد چه خرما بدهد چه خار!
جوانی شد و زندگانی نماندجهان گو ممان چون جوانی نماند
جوانی و شور رفت و با او زندگانی و خوشی نیز رفت؛ بود و نبود جهان، بیجوانی یکیاست.
جوانی بوَد خوبی آدمیچو خوبی رود کی بود خرمی؟
آنچه آدمی را خوب میکند جوانی است وقتی که خوبی رفت کی خوشی و شادی میماند؟
چو پی سست و پوسیده گشت استخواندگر قصه سخترویی مخوان
سخترویی کنایه است از پُررویی
غرور جوانی چو از سر نشستز گستاخکاری فروشوی دست
وقتی که غرور و سرزندگی جوانی رفت تو نیز از گستاخکاری و بیپروایی دست بردار.
بهی چهرهٔ باغ چندان بوَدکه شمشاد با لاله خندان بود
باغ تا وقتی زیباست که قامت شمشاد و لالهٔ سرخ و خندان هست.
چو باد خزانی درآید به باغزمانه دهد جای بلبل به زاغ
وقتی که باد پاییز به باغ میرسد دست روزگار جای بلبل را به زاغ میدهد.
شود برگ ریزان ز شاخ بلنددل باغبانان شود دردمند
برگهای درخت از شاخههای بلند بر زمین فرو میافتد و دل باغبان را پردرد و غمگین میسازد.
ریاحین ز بستان شود ناپدیددر باغ را کس نجوید کلید
گلها از بوستان رخت میبندند و دیگر کسی تمایل به رفتن به باغ را ندارد.
بنال ای کهنبلبل سالخوردکه رخساره سرخ گل گشت زرد
ای بلبل پیر و سالخورده بنال و ناله غم سر بده؛ زیرا چهره زیبای گل سرخ، زرد و افسرده گشت.
دوتا شد سهی سرو آراستهکدیور شد از سایه برخاسته
قامت زیبا و آراسته سرو خم شد و پرنده خوشخوان کدیور دیگر در سایه سرو به آوازخوانی نمیپردازد.
چو تاریخ پنجه درآمد به سالدگرگونه شد بر شتابنده حال
وقتی که عمرم به پنجاه رسید، حال و روز شتابنده و تیزرو تغییر کرد و عوض شد.
سر از بار سنگین درآمد به سنگجمازه به تنگ آمد از راه تنگ
و سر (من) از سنگینی بار زندگی بهسنگ درآمد و شتر جوانی(ام) در راه سخت و دشوار خسته شد.
فروماند دستم ز می خواستنگران گشت پایم ز بر خاستن
و دست من از بادهنوشی و می خواستن و شادی فروماند و پایم از برخاستن ضعیف گشت.
تنم گونهٔ لاجوردی گرفتگلم سرخی انداخت زردی گرفت
تن من گویی تیره و لاجوردی گشت و رخ من از سرخی به زردی گرایید.
هیون رونده ز ره مانده بازبه بالینگه آمد سرم را نیاز
هیون تیزپا و روندهام از راه رفتن بازماند و به بالین و خواب نیاز پیدا کردهام.
همان بور چوگانیِ بادپایبه صد زخم چوگان نجنبد ز جای
همان اسب بور و تیزتک که مخصوص چوگان بود و همچون باد میتاخت اکنون با صد زخم و زحمت از جای نمیجنبد.
طرب را به میخانه گم شد کلیدنشان پشیمانی آمد پدید
کلید در شادی و طرب را در میخانه گمکردم و نشان غم و پشیمانی در من ظاهر گشتهاست.
برآمد ز کوه ابرِ کافوربارمزاج زمین گشت کافورخوار
زمستان پیری فرا رسید و ابرهای سپید بر فراز کوه برآمدهاند (منظور سپیدی موی است) و مزاج زمین سرد و کافورخوار گشته است.
گهی دل به رفتن نیاید به گوشصراحی تهی گشت و ساقی خموش
هوش مصنوعی: گاهی دل به رفتن راضی نمیشود، اما حالا که شرایط تغییر کرده و صراحی (کوزه شراب) خالی شده و ساقی هم سکوت کرده است.
سر از لهو پیچید و گوش از سماعکه نزدیک شد کوچگه را وداع
سر از شادیها رویگردان شده و گوش از شنیدن سماع خستهشده زیرا که زمان کوچ و وداع فرارسید.
به وقتی چنین، کنج بهتر ز کاخکه دوران کند دست یازی فراخ
در چنین روزی گوشه تنهایی بهتر از کاخ است زیرا دست روزگار بسیار دستیازی میکند.
تماشای پروانه چندان بودکه شمع شبافروز خندان بود
لذت سیر و خوشی پروانه تا زمانیاست که شمع شبافروز افروخته و خندان است.
چو از شمع خالی کنی خانه رانبینی دگر نقش پروانه را
وقتی که معشوق را از عاشق بگیری دیگر عاشق را نیز نخواهی دید و او را نیز رفته بهحساب بیاور.
به روز جوانی و نوزادگیزدم لاف پیری و افتادگی
در دوران جوانی و نوجوانیام، لاف پیری و تواضع میزدم.
کنون گر به غم شادمانی کنمبه پیرانهسر چون جوانی کنم؟
اکنون اگر در زمان غم شادینمایم، جوانی در زمان پیری چگونه بهدست میآید؟
چو پوسیدهچوبی که در کنج باغفروزنده باشد به شب چون چراغ
همچون چوبی پوسیده که در شبی تاریک در گوشهای از باغ بسوزد.
شبافروز کرمی که تابد ز دورز بینوریِ شب زند لاف نور
و یا همچون کرم شبتابی که از دور بتابد و در تاریکی خود را خورشید میپندارد و لاف خورشیدی میزند.
اگر دیدمی در خود افزایشیطلب کردمی جای آسایشی
هوش مصنوعی: اگر در درون خود احساس افزایش و بهبودی را ببینم، به دنبال جایگاهی برای آرامش و آسایش میگردم.
به آسودگی عمر نو کردمیجهان را به شادی گرو کردمی
به آسودگی و آرامش دوباره زندگی میکردم و چیزی جز شادی در پیش نمیگرفتم.
چو روز جوانی به پایان رسیدسپیدهدم از مشرق آمد پدید
وقتی که روز جوانی بهپایان رسید و سپیدهدم روز پیری از مشرق سر برآورد.
به تدبیرِ آنم که سر چون نهم ؟چگونه پی از کار بیرون نهم ؟
در این اندیشه هستم که چگونه سر بر بالین بگذارم و چگونه قدم از این کار بیرون بگذارم.
سری کاو سزاوار باشد به تاجسَرینگاه او مشک باید نه عاج
سری شایسته تاج و شاهی است که بالین او باید مشک باشد نه عاج. (در اینجا نیز مشک منظور موی سیاه و جوانی است و عاج یعنی پیری و سپیدمویی)
از آن پیش کاین هفت پرگار تیزکند خط عمر مرا ریز ریز
پیش از آنکه پرگار قضا و قدر این هفت فلک، عمر مرا ریزریز کند.
درآرم به هر زخمهای دست خویشنگهدارم آوازهٔ هست خویش
به هر نوا و زخمهای دست میزنم که آوازه هست خود را نگهدارم.
به هر مهرهای حقهبازی کنمبه واماندِ خود چارهسازی کنم
به هر فن و ترفندی و چارهای دست میزنم که تا با آنچه از عمرم مانده چهکنم؟
چو رهوار گیلیم ازین پل گذشتبه گیلان ندارم سر بازگشت
وقتی که رهوار گیلی و رونده من از این پل بگذرد دیگر قصد برگشت به گیلان دنیا را نخواهم کرد.
در این ره چو من خوابَنیده بسیستنیارد کسی یاد که آنجا کسیست
در این راه، خفتگان و درگذشتگان همچون من بسیارند و در آنجا کسی از کسی یاد نمیکند.
به یادآور ای تازه کبک دریکه چون بر سر خاک من بگذری
ای جوان و ای کبک خوشخوان و ای شاعر پارسیگو، بیاد داشتهباش وقتی که بر خاک من میگذری.
گیا بینی از خاکم انگیختهسرین سوده پایین فروریخته
خواهی دید که از قبر من گیاه روییده و بخشی از مزار من کهنه گشته و قسمتی فروریخته است.
همه خاک فرش مرا برده بادنکرده ز من هیچ همعهد یاد
خاک مزار مرا باد برده و یارانم مرا فراموش کردهاند.
نهی دست بر شوشه خاک منبه یاد آری از گوهر پاک من
دست خود را بر سنگ مزار من مینهی و از گوهر و جان پاک من یاد کنی.
فشانی تو بر من سرشکی ز دورفشانم من از آسمان بر تو نور
تو از راه دور بر من اشک میریزی و من از آسمان بر تو نور میافشانم.
دعای تو بر هر چه دارد شتابمن آمین کنم تا شود مستجاب
دعای تو را بر هرچه که شتاب دارد و خواهش دارد، آمین بگویم تا مستجاب شود.
درودم رسانی رسانم درودبیایی بیایم ز گنبد فرود
به من درود و آفرین و سلامی رسانی و من به تو درود رسانم و از آسمان فرود بیایم.
مرا زنده پندار چون خویشتنمن آیم به جان گر تو آیی به تن
مرا زنده بپندار همچون خود؛ وقتیکه تو به مزار من بیایی من با جان بهدیدار تو میآیم.
مدان خالی از همنشینی مراکه بینم تو را گر نبینی مرا
مپندار که همنشین تو نیستم؛ زیرا من تو را میبینم اگر تو مرا نمیبینی.
لب از خفتهای چند خامش مکنفروخفتگان را فرامش مکن
لب را از چند خفته خاموش مکن؛ و درگذشتگان را فراموش مکن.
چو آنجا رسی می درافکن به جامسوی خوابگاه نظامی خرام
وقتیکه آنجا رسیدی در جام، باده و می بریز و بهسوی آرامگاه نظامی برو.
نپنداری ای خضر پیروزپیکه از می مرا هست مقصود می
ای یار و ای همراه ِ پیروز سرانجام، مپندار که منظور من از می و مستی، باده و شراب است.
از آن می همه بیخودی خواستمبدان بیخودی مجلس آراستم
از آن باده که نوشیدم قصد من بیخویشی بود و با آن بیخودی، مجلسآرایی کردم.
مرا ساقی از وعده ایزدیستصبوح از خرابی می از بیخودیست
ساقی من از قول و عهد خدای است و صبوح من از خرابی و باده من از بیخویشتنی.
وگرنه به یزدان که تا بودهامبه می دامن لب نیالودهام
وگرنه به یزدان سوگند که تا بودهام به می و شراب لب نزدهام.
گر از می شدم هرگز آلودهکامحلال خدایست بر من حرام
اگر هرگز می نوشیدهام حلال خدا بر من حرام است.