بخش ۵۸ - نشاط کردن اسکندر با کنیزک چینی
هوش مصنوعی: این شعر درباره لذتجویی و اهمیت شادی در زندگی است. شاعر از ساقی میخواهد که شراب را بیاورد تا با هم شبی خوش گذرانند و از غمها فرار کنند. او بیان میکند که زندگی کوتاه است و نباید همیشه در اندوه بود. شاعر به زیباییهای طبیعت و لحظههای شاد زندگی اشاره میکند و اهمیت خوشی و عشق را بر سختیها و غصهها ترجیح میدهد. او اعتقاد دارد که زندگی باید همراه با شادی و لذت باشد و نباید خود را به غم و اندوه محدود کرد. شاعر به این نکته تأکید میکند که با وجود مشکلات و چالشها، باید از لحظههای خوشی بهرهبرد و به زیباییها توجه کرد.
بیا ساقی آن آب آتش خیالدرافکن بدان کهرباگون سفال
بیا ای ساقی، از آن آب که در دل آتش دارد بریز، بریز در آن جام کهربایی سفالین.
گوارنده آبی کزین تیره خاکبدو شاید اندوه را شست پاک
از آبی که خاک تیره را بشوید و پاک و زلال بگرداند.
شبی روشن از روز و رخشندهترمهی ز آفتابی درفشندهتر
شبی پرستاره و مهتابی و با ماهی که از خورشید درخشنده تر بود.
ز سرسبزی گنبد تابناکزمرد شده لوح طفلان خاک
و از گلهای ستارگان چمن آسمان پر رونق بود و لوح کودکان مدرسه زمردین شده بود.
ستاره بر آن لوح زیبا ز سیمنوشته بسی حرف از امید و بیم
و بر آن لوح زیبای زمردین ستاره با سپیدی و نقره حرفهای زیادی از بیم و امید نوشته بود
دبیری که آن حرفها را شناختدرین غار بیغور منزل نساخت
آن دانا و دبیر که معانی آن کلمات را فهمید در این غار بیبن مأوا نگرفت و نیارمید.
به شغل جهان رنج بردن چه سود؟که روزی به کوشش نشاید فزود
چه فایده به دنیا مشغول شدن؟ وقتی که قسمت را با شتاب و کوشش نتوان فزودن؟
جهان غم نیرزد به شادی گراینه کز بهر غم کردهاند این سرای
عالم به غم خوردن نیرزد پس شاددل باش و دنیا را برای غمخوردن نکردهاند.
جهان از پی شادی و دلخوشیستنه از بهر بیداد و محنتکشیست
عالم از برای شادمانی و سرور است و نهبرای ظلم و سختی و محنتکشیدن.
در این جای سختی نگیریم سختاز این چاه بی بن برآریم رخت
به باشد که در این جای محنت، جا نگیریم و از این چاه بیبن رخت بهدر کنیم.
می شادیآور به شادی نهیمز شادی نهاده به شادی دهیم
می شادیبخش را بهشادی در میان نهیم و بهشکرانه از شادیهای خود بهدیگران ببخشیم.
چو دی رفت و فردا نیامد پدیدبه شادی یک امشب بباید برید
چو دیروز رفت و ناپدید گشت و فردا هم نیامده پس بهشادی امشب را باید بُرید. (گذراند)
چنان به که امشب تماشا کنیمچو فردا رسد کار فردا کنیم
بهتر که امشب را خوش باشیم و کار فردا را فردا کنیم.
غم نامده خورد نتوان به زوربه بزم اندرون رفت نتوان به گور
غم روز نیامده را نمیتوان بهزور خورد و به بزم نمیتوان بهگور رفت.
مکن جز طرب در می اندیشهایپدید است بازار هر چه پیشهای
جز از راه طرب و شادی به میگساری مپرداز، هر کاری راهی دارد.
چه باید به خود بر ستم داشتن؟همه ساله خود را به غم داشتن؟
چهکاریاست بر خود ستم کردن؟ و همیشه با غم بودن؟
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ؟که هیچ است ازو سود و سرمایه هیچ
چهکاری است در عالم سختی خود را گرفتار کنیم؟ که نه سودی در آن است و نه دستآوردی؟
گریزیم از این کوچگاه رحیلاز آن پیش کافتیم در پای پیل
از این کوچگاه موقتی باید گریخت پیش از آنکه کار ما در پای پیل بهپایان برسد.
خوریم آنچه از ما به گوری خوَرندبریم آنچه از ما به غارت برند
خوریم آنچه داریم و پس از ما میبرند و بریم آنچه از ما خواهند دزدید.
اگر برد خواهی چنان مایه برکه بردند پیشینگان دگر
اگر دستبرد میزنی چنان بزن که پیشینگان زدند.
اگر ترسی از رهزن و باجخواهکه غارت کند آنچه بیند به راه
اگر ز دزد و باجگیر گذر میهراسی که ببرند از تو.
به درویش ده آنچه داری نخستکه بنگاه درویش را کس نجست
به نیازمند بده که انبار نیازمند را کسی نجوید.
نبینی که دَه یک دهان خراجبه دهلیز درویش دزدند باج؟
نمیبینی که خراجدهندگان دهیکی، برای دزدیدن از مالیات و خراج، آنرا در خانهی یک شخص فقیر پنهان میکنند؟ («ده یک» یعنی مالیات دهدرصد، دهلیز یعنی دالان و فاصله بین در و خانه)
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنجکه ویرانه را ساخت باروی گنج
چه دانا بود آن مرد مهندس که از ویرانهای قلعه گنج ساخت
چو تاریخ یکروزه دارد جهانچرا گنج صدساله داری نهان؟
چون بینی که زندگی کوتاه است، چرا گنج صدساله داری؟
بیا تا نشینیم و شادی کنیمشبی در جهان کیقبادی کنیم
شادمان باش و شادی نما و بیا شبی همچون کیقباد بزمی پرشکوه بداریم.
یک امشب ز دولت ستانیم دادز دی و ز فردا نیاریم یاد
یک امشب از بخت، حقمان را بگیریم و از دی و فردا یاد نکنیم.
بترسیم از آنها کزو سود نیستکزین پیشه اندیشه خوشنود نیست
از بیهودهکاری بپرهیزیم که دانایی و خرد از این پیشه ناخرسند است.
بدانچ آدمی را بود دسترسبکوشیم تا خوش برآید نفس
از آنچه در دسترس هست زندگی را خوش و نیکو گردانیم.
به چاره دل خویشتن خوَش کنیمنه چندان که تن نعل آتش کنیم
به رای و دانش دل خویش را شاد کنیم نهچندان که تن را نعل در آتش (یا آتشین) بگردانیم.
دمی را که سرمایه از زندگیستبه تلخی سپردن نه فرخندگیست
دَمی که هست هرچه داریم و نه بیشتر، فیروزی و سعادت نیست به تلخی گذراندن.
چنان برزن این دم که دادش دهیکه بادش دهی گر به بادش دهی
چنان نفَس را دم بزن که حقت را ازو بگیری که اگر نگیری از دستت رفتهاست.
فدا کن درم خوشدلی را بسیچکه ارزان بود دل خریدن به هیچ
پول را صرف شادی دل نما که پول در برابر شادی دل هیچ است.
ز بهر درم تند و بدخو مباشتو باید که باشی، درم گو مباش
غصه پول را مخور سر خودت سلامت! پول بگو مباش.
مشو در حساب جهان سختگیرهمه سختگیری بود سخت میر
کار جهان و دنیایی را زیاد جدی مگیر آدم سختگیر، سختمیر شود.
به آسانگذاری دمی میشمارکه آسان زید مرد آسانگذار
به آسان گذران دم و عمر را که در آسایش زید آدمی آسانگیر.
شبی فرخ و ساعتی ارجمندبود شادمانی درو دلپسند
شبی دلپذیر و زمانی پر قدر را باید بهشادمانی گذراند.
گزارش چنین میکند جوهریسخن را به یاقوت اسکندری
چنین گوید مرد گوهرفروش و شعر را به یاقوتهای ناب اسکندری مزین میکند.
که اسکندر آن شب به مهر تمامبه یاد لب دوست پر کرد جام
که اسکندر آن شب با دلی شاد و پر عشق، به یاد لب یار باده زد.
به نوشین لب آن جام را نوشکردز لب جام را حلقه در گوش کرد
با سخنان شیرین پیاله می سرکشید و با لب، جام را مفتخر کرد.
نشسته به کردار سرو جوانکه گه لاله ریزد گهی ارغوان
با پشتی راست و سرو مانند نشسته و گاهی لاله میریخت و گهی ارغوان.
ز عنبر خطی بر گل انگیختهبر گل جهان آب گل ریخته
زلفی بر چهرهاش آمده و نیز شبنمهایی از گلاب.
هم از فتح دشمن دلش شاد بودهم از دوستیش خانه آباد بود
هم از پیروزی در جنگ شاد بود و هم یاری در خانهاش.
طلب کرد یار دلارام راپری پیکر نازی اندام را
یار نازنین را خواست (یعنی) آن پری پیکر را.
ز نامحرمان کرد خرگه تهیسماع و سماع آور خرگهی
در خیمه خود ماند و یار؛ بقیه رفتند از جمله نوازندگان و رقصندگان.
بتی فرق و گیسو برآراستهمرادی به صد آرزو خواسته
نگاری خوشگیسو که او صد بار در دل آرزو کرده.
لب از ناردانه دلاویزترزبان از طبرزد شکر ریزتر
لب، از دانه انار دلاویزتر، سخن از نباتسرخ شیرینتر.
دهانی و چشمی به اندازه تنگیکی راه دل زد یکی راه چنگ
چشمانی کشیده که دل را غارت میکرد و دهانی تنگ که نوایی خوش چو چنگ داشت.
سر آغوش و گیسوی عنبرفشانرسنوار در عطف دامنکشان
بر و دوش و زلف خوشعطر، و زلفش تا عطف دامن رسیده.
طرازندهٔ مجلس و بزمگاهنوازندهٔ چنگ در چنگ شاه
زیور مجلس و بزم و در چنگ شاه همچون ساز چنگ.
به فرمان شه چنگ را ساز کرددَرِ دُرجِ گوهر ز لب باز کرد
به فرمان شه چنگ نواخت و خواند.
که از شادی امشب جهان را نویستهمه شادی از دولت خسرویست
(خواند) که جهان امروز از شادی جوان گشته و این همه از دولت شاهیست.
به هنگام گل خوش بود روزگاربخندد جهان چون بخندد بهار
در فصل گل، زندگی خوش باشد و جهان شاد است چو بهار میخندد. (شه به بهار مثال گشته)
چو خورشید روشن برآید به اوجز روشن جهان برزند نور موج
چو خورشید به اوج رفعت میرسد جهان پر از نور شود.
صبا چون درآید به دیباگریزمین رومی آرد، هوا ششتری
صبا که را ببافد و بدوزد زمین از چمن نرم و هوا از او لطیف گردد.
گل سرخ چون کله بندد به باغفروزد ز هر غنچهای صد چراغ
وقتی گل سرخ، باغ را آذین کند از هر غنچه صد چراغ میافروزد.
سکندر چو پیروزی آرد به چنگنه زیبا بود آینه زیر زنگ
اسکندر که در جنگ پیروز گشته اکنون آینه در زیر غبار و زنگ، زیبا نیست.
چو کیخسرو ار میشود جامگیرچرا جام خالی بود بر سریر؟
وقتی چون کیخسرو مینوشد چرا جام خالی بر سریر است؟
ملک گر ز جمشید بالاترسترخ من ز خورشید والاتر است
شاه از جمشید بالاتر، و زیبایی من والاتر از خورشید است.
شه ار شد فریدون زرینه کفشبه فتحش منم کاویانی درفش
شه اگر فریدون زرینهکفش است، در فتح و پیروزیاش من درفش کاویانیام.
شه ار کیقباد بلند افسرستمرا افسر از مشک و از عنبرست
شه اگر کیقباد است و در اوج قدرت و شکوه است، تاج و افسر من موی زیبایم است.
شه ار هست کاوس فیروزه تاجز من بایدش خواستن تخت عاج
شاه اگر کاووس است که تاج از فیروزه دارد، من تخت عاج اویم.
شه ار چون سلیمان شود دیوبندمرا در جهان هست دیوانه چند
شاه اگر چون سلیمان دیوبند است من عاشقان و دیوانگان زیاد دارم.
شه ار زانکه عالم گرفت ای شگفتمن آنرا گرفتم که عالم گرفت
شه اگر عالم گرفت ای عجب (یا شاید «آفرین بر من») که عالمگیر را گرفتم.
اگرچه کمند جهانگیر شاهفتادهست بر گردن مهر و ماه
اگرچه کمند شاه خورشید و ماه را صید کرده.
کمندی من از زلف برسازمشنترسم به گردن دراندازمش
کمندی از زلف سازم و بیترس صیدش کنم.
گر او را کمندی بود ماهگیرمرا هم کمندی بود شاهگیر
اگر او را کمندی ماهگیر است مرا کمندی شاهگیر است.
گر او ناوک اندازد از زور دستمرا غمزهٔ ناوکانداز هست
اگر بازویی تیرانداز دارد من غمزه و چشمی تیرافکن دارم.
گر او حربه دارد به خون ریختنمن از چهره خون دانم انگیختن
اگر نیزه خونریز دارد، من توانم با زیباییام خون ریزم. (حربه: نیزه کوتاه)
گر او قصد شمشیربازی کندزبانم به شمشیر بازیکند
اگر او قصد جنگ کند زبانم جنگ را بازی دهد.
گر او لختی از زر برآرد به دوشدو لختی است زلفین من گرد گوش
اگر او لختی زرین بر دوشش نهد من زلفین دولختی گرد گوش دارم. (لختی: گرز فلزین. دولختی: دولنگه؟ یا صفتی بوده برای مشک )
گر او را یکی طوق بر مرکب استمرا بین که ده طوق بر غبغب است
اگر او یک طوق بر اسب آویز کرده مرا ده طوق بر غبغب است.
گر او حقهها دارد از لعل و دُرمرا حقهای هست از لعل پر
اگر او کیسههای پر جواهر دارد من کیسهای پر مروارید دارم.
گر ایدون که یاقوت او کانی استمرا لب چو یاقوت رمانی است
اگر همچنین که یاقوت او از معدن است یاقوت لب من، انارگون است. (رمانی: شبیه انار یا دانه انار)
گر او چرخ را هست انجم شناسمرا انجم چرخ دارند پاس
اگر او انجمشناس آسمان و فلک است مرا کواکب نگهبانند.
گر او را علم هست بالای سرمرا صد علم هست بیرون در
اگر او علَم شاهی بر سر دارد من صد عَلَم دارم. (علم دوم: نقش و نگار جامه. همچنین کنایه است از کنیز زیبا یا کنایه از عاشقان )
گر او شاه عالم شد از سروریمنم شاه خوبان به جان پروری
اگر او شاه جهان شده من شاه زیبایانم و جانافزا.
چو برقع براندازم از روی خویشندارم جهان را به یک موی خویش
بهگاهی که نقاب از روی بردارم جهان را با یک موی خود عوض نمیکنم.
چو بر مه کشم گیسوی عنبرینبه گیسو کشم ماه را بر زمین
وقتی گیسوی سیاه خود را بر چهره افکنم ماه را با گیسوی بلند خود بر خاک میآورم.
چو تنگ شکر در عقیق آورمز پسته شراب رحیق آورم
وقتی که به سخن گفتن آیم از دهان کوچک خود شراب خوشعطر میریزم.
رحیقم به رقص آورد آب راعقیقم مفرّح دهد خواب را
شراب من جان را شادی میبخشد، و لبهایم رویای شیرین میآفریند.
ز مه طوق خواهی ببین غبغبمز قند ار نمک باید اینک لبم
اگر هلال ماه را میخواهی به غبغبم بنگر و اگر قند بتواند نمک بریزد آن لب من است.
بدین قند کاو با شکرخندی استدر بوسه بین چون سمرقندی است
با این لبهای شیرین که دارم و با لبخند خوش، بوسههایش را ببین که همچون سمرقندی نرم و لطیف است. (سمرقندی در اینجا نام نوعی میوه یا شیرینی یا کالاست)
اگر کیمیا سنگ را زر کندنسیم من از خاک عنبر کند
اگر میگویند که کیمیا میتواند سنگ را زر کند بوی خوش من خاک را خوشعطر میکند.
سهیل یمن تاب را با ادیمهمان شد که بوی مرا با نسیم
ستاره سهیل که چرم را میپرورد عطر من، نسیم را مینوازد.
به چشمی دل خسته بریان کنمبه چشمی دگر غارت جان کنم
در یک آن دلهای عاشقان را کباب میکنم و در لحظهای دیگر جان را غارت.
از این سو کنم صید و بنوازمشوز آنسو به دریا دراندازمش
از یکسو آن را شکار میکنم و نوازش میکنم و از سویی در دریا رها میکنم.
فریبم به درمان و سوزم به دردمنم کاین کنم جز من این کس نکرد
با وعده درمان میفریبم و با درد میسوزانم این کار تنها از من ساخته است.
اگر راهبم بیند از راه دوربرد سجده چون هیربد پیش نور
اگر پارسای راهب من را حتی از دور ببیند مرا همچون هیربد که بهنور سجده میبرد، میپرستد.
وگر زاهدی باشد از خاره سنگدرآرم به رقصش به یک بانگ چنگ
اگر زاهدی خشک و بیاحساس همچون خارهسنگ باشد با یک نغمه چنگ او را بهرقص میآورم.
کنم سیمکاری که سیمین تنمولی قفل گنجینه را نشکنم
سیمکار میکنم چون سپیدگون هستم اما قفل گنجینه را نشکنم.
در باغ ما را که شد ناپدیدبجز باغبان کس نداند کلید
باغ ما را که درب آن پیدا نیست جز باغبان کسی کلیدش را نداند!
رطبهای تر گرچه دارم بسیبجز خار خشگم نبیند کسی
اگر چه خرماهای شیرین و سخنان شیرین زیاد دارم اما کسی جز خار خشک از من چیزی نمیبرد. (خار در اینجا تیغهای خشک درخت نخل است که بُرنده است)
گلابم ولی دردسر میدهمنمک خواه خود را جگر میدهم
همچون گلاب خوشبو هستم اما برای درمان سردرد نیستم و به نمکخواه خود جگر میدهم
مگر دید شب ترکی روی منکه چون خال من گشت هندوی من
آیا شب، روی ماه مرا دید که همچون خال من سیاهروی شد و بنده من شد؟
مگر ماه نو کان هلالی کندبه امید من خانه خالی کند
آیا ماه نو که هلالی است برای در آغوش گرفتن من خانه را خلوت کرده و آغوش باز کرده است؟
چو زلفم درآید به بازیگریبه دام آورد پای کبک دری
هوش مصنوعی: وقتی موهایم در بازیگری و جلوهگری بریزد، پاهای کبک دری را به دام میاندازد.
بناگوشم ار برگشاید نقابدهان گل سرخ گردد پر آب
هوش مصنوعی: اگر در گوشم نقاب دهان (پوشش) را کنار بزنند، گل سرخ به شکل آبی پر رنگ در میآید.
زنخ را چو برسازم از زلف بندبه آب معلق درارم کمند
هوش مصنوعی: وقتی موی او را به زیبایی مرتب کنم، میتوانم او را با کمانداری به دام بیندازم، مانند اینکه در آب معلق است.
چو پیدا کنم لطف اندام راسرین بشکنم مغز بادام را
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی و جذابیت کسی را ببینم، تمام تلاش خود را میکنم تا به بهترین نحو از آن بهرهبرداری کنم.
چو ساعد گشایم ز بازوی نرمسمن را ورق درنوردم ز شرم
هوش مصنوعی: وقتی بازوی نازک و لطیف سمن را میگشایم، به خاطر شرم و خجالت ورق را برمیدارم.
شکر چاشنیگیر نوش منستگهر حلقه در گوش گوش منست
هوش مصنوعی: شکر طعمدهندهی نوشیدنی من است و گردنبند زیبای گوشوارهام در گوش من جا دارد.
دهانم گرو بست با مشتریگرو برد کاو دارد انگشتری
هوش مصنوعی: من زبانم را به خاطر مشتری فروختهام، چون او کسی است که انگشتر دارد و با او معامله میکنم.
جنابی که با گل خورم نوش بادمرا یاد و گل را فراموش باد
هوش مصنوعی: ای کسی که با بوی گل مست و شاداب هستی، امیدوارم یاد تو همیشه در ذهنم باقی بماند و یاد گل از خاطر برود.
یک افسون چشمم به بابل رسیدکزو آمد آن جادوییها پدید
هوش مصنوعی: چشمان من با جادو و افسون خاصی به شهر بابل رسیده است و از آنجا، زیباییها و معجزات به وجود آمدهاند.
ز جعدم یکی موی بر چین گذشتکزو مشک شد ناف آهو به دشت
هوش مصنوعی: از عدم و نیستی، تنها یک تار موی من گذشت که باعث شد مشک در دشت، نماد زیبایی و لطافت، ساخته شود.
چو حلقه کنم زلف بر طرف گوشبیا تا دل رفته بینی ز هوش
هوش مصنوعی: وقتی که موهایم را به دور گوشم ببندم، بیا و ببین که دل از یاد و فکر رفته است.
کرشمه چو در چشم مست آورمصد از دست رفته به دست آورم
هوش مصنوعی: وقتی که با زیبایی و ناز خود به کسی نگاه میکنم، میتوانم تمام آنچه را که از دست رفته است دوباره به دست آورم.
دلی را که سر سوی راه افکنمنمایم زنخ تا به چاه افکنم
هوش مصنوعی: هرگاه دلی را که به سمت راه هدایت کردهام، عاشقانه میسازم تا به قعر چاه بیفکندم.
ز مویی به عاشق دهم طوق و تاجبه بویی ز خَلُّخ ستانم خراج
هوش مصنوعی: من برای عشق به یک مو، تاج و طوق میدهم و از خوشبویی عطر خَلُّخ، هزینهای میگیرم.
به سلطانی چین نهم مُهر مومزنم پنج نوبت به تاراج روم
هوش مصنوعی: من برای پادشاه چین نامهای میزنم و پنج بار برای به چنگ آوردنِ داراییام به او اظهار نیاز میکنم.
جگر گوشه چینیانم به خالچراغ دل رومیانم به فال
هوش مصنوعی: عزیز دلم که از چینیان است، با نشانه دل رومیان به فال آمده است.
طبرزد دهم چون شوم خواب خیزطبرخون زنم چون کنم غمزه تیز
هوش مصنوعی: چون به خواب میروم، دمی از طبرزد دور میشوم و وقتی که بخواهم با ناز و عشوه رفتار کنم، در باغ طبرخون به سر میبرم.
لبم لعل را کارسازی کندخیالم به خورشید بازی کند
هوش مصنوعی: لب من مثل لعل زیبایی دارد و خیال من مانند خورشیدی درخشان به بازی میپردازد.
مغ دیر سیمین صنم خواندمصنم خانهٔ باغ ارم داندم
هوش مصنوعی: در یک مکان زیبا و پر از رنگ و طراوت، محبوبی را میبینم که در باغی مانند باغ ارم زندگی میکند. این محبوب برای من همچون یک گنجینهی باارزش و نادیده میباشد.
چو شد نار پستانم انگیختهز بستان دل نار شد ریخته
هوش مصنوعی: زمانی که آتش عشق در سینهام شعلهور شد، دل من نیز مانند میوههای درختِ بستان، دچار رنج و اندوه شد.
ز نارم که نارنج نوروزی استکه را بخت گویی که را روزی است؟
هوش مصنوعی: از نارنجی که در نوروز میدرخشد، بپرسید که برای چه کسی بخت و روزی خوب دارد؟
مبارک درختم که بر دوستمبرآور گلم گرچه در پوستم
هوش مصنوعی: به شادمانی شاخهام که به دوستم گل میدهد، هرچند که در ظاهر و پوست من نشانی از آن ندارد.
من و آب سرخ و سر سبز شاهجهان گو فرو شو به آب سیاه
هوش مصنوعی: من و آب سرخ و سبز و شاه جهان میگوییم که به آب سیاه فرو رویم.
برآنم که دستان به کار آورمچو چنگ خودش در کنار آورم
هوش مصنوعی: میخواهم دستانم را به کار بیندازم و همچون سازی که در کنار خودم دارم، مشغول فعالیت شوم.
گهی بوسه بر چشم مستش دهمگهی زلف خود را به دستش دهم
هوش مصنوعی: گاهی محبت و عشق را با بوسه بر چشمان محبوب ابراز میکنم و گاهی نیز زیبایی و زلف خود را به دستان او میسپارم.
به شرطی کنم جان خود جای اوکه هرگز نتابم سر از پای او
هوش مصنوعی: من جانم را فدای او میکنم و این کار را به شرطی انجام میدهم که هرگز از او جدا نشوم و از عشقش دست برندارم.
چنان خسبم از مهر آن آفتابکه سر در قیامت برآرم ز خواب
هوش مصنوعی: چنان در خواب و آرامش از عشق آن خورشید هستم که وقتی روز قیامت بیاید، از خواب بیدار میشوم.
گر آبیست گو زندگانی دهدوگر سایهای گو جوانی دهد
هوش مصنوعی: اگر آب باشد، بگو که زندگی میآورد و اگر سایهای باشد، بگو که جوانی به ارمغان میآورد.
کند وصل من زندگانی درازجوانی دهم چون درآیم به ناز
هوش مصنوعی: زمانی که به وصال تو برسم، زندگیام طولانیتر خواهد شد و جوانیام را به تو میدهم، وقتی که با ناز به من نزدیک شوی.
سکندر به حیوان خطا میرودمن اینجا سکندر کجا میرود؟
هوش مصنوعی: سکندر به اشتباه به مسیری میرود، اما من در اینجا دچار سردرگمی هستم که سکندر واقعاً کجا میرود؟
اگر راه ظلمات میبایدشسر زلف من راه بنمایدش
هوش مصنوعی: اگر او به راههای تاریک و دشوار برود، موهای من میتواند راهی را به او نشان دهد.
وگر زانکه جوید ز یاقوت رنگهمان آورد آب حیوان به چنگ
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد رنگ یاقوت را بدست آورد، همانند آن باید آب حیات را به دست آورد.
لب من که یاقوت رخشان در اوستبسی چشمه چون آب حیوان در اوست
هوش مصنوعی: لب من که همانند یاقوتی درخشان است، درونش چشمههای بسیاری مانند آب حیات وجود دارد.
جهان خسروا چند گردن کشی؟بر این آب حیوان مشو آتشی
هوش مصنوعی: دنیا، ای خسروا، تا کی باید قدرتنمایی کنی؟ بر این آب حیات، آتش نزن.
پریرویم و چون پری در پرندچو دل بستهای در پری در مبند
هوش مصنوعی: من مانند پری زیبا هستم و همانند پرندهای که در قفس دل بسته باشد، تو هم نباید خود را در قید و بند محدود کنی.
مرا با تو در باد و بستن مبادشکن باد لیکن شکستن مباد
هوش مصنوعی: نمیخواهم که در حین دوستی و ارتباط با تو، درد و غمی به وجود بیاید. همانطور که باد نرم و لطیف است، دوستیمان نیز باید همینطور باشد و هیچ خدشهای به آن وارد نشود.
بس این سنگ سخت از دل انگیختنبه نازک دلان در نیامیختن
هوش مصنوعی: این سنگ سخت به دلیل دلسوزی و لطافت دلهای حساس نمیتواند از آنها دوری کند و خود را از آنها جدا کند.
مکن ترکی ای میل من سوی توکه ترک توام بلکه هندوی تو
هوش مصنوعی: عشق و علاقهام به تو را نادیده نگیر، زیرا من ترک نیستم و به رنگ و نژاد تو وابسته نیستم؛ من به دلایل دیگری به تو علاقهمندم.
بدین آسمانی زمین توامز چینم ولی دردچین توام
هوش مصنوعی: من از عاشقیت در آسمانها سیر میکنم، اما در حال حاضر درد و رنج تو بر دل من سنگینی میکند.
گل من گلی سایه پروردنیستکه سایه به خورشید درخوردنیست
هوش مصنوعی: گل من گلی است که در سایه رشد کرده و این سایه نمیتواند به نور خورشید برسد.
چو من میوه در سایهٔ خانه بسکه ناخوش بود میوهٔ خانهرس
هوش مصنوعی: به همان اندازه که میوههای درختان در سایهٔ خانه ممکن است خوشمزه نباشند، من هم در این مکان احساس خوبی ندارم و از وضعیت خود نگرانم.
مرا خود تو ریحان خوشبوی گیرز ریحان بود خانه را ناگزیر
هوش مصنوعی: مرا تو همانند گل خوشبو کن تا بویی که از آن گل برمیآید، خانهام را پر کند.
رها کن به نخجیر این کبک بازبترس از عقابان نخجیر ساز
هوش مصنوعی: ترک کن این پرنده را که در حال پرواز است و نگران باش از شکارچیانی که در کمین نشستهاند.
رطب کاو رسیده بود بر درختبه سستی رسد گر نگیریش سخت
هوش مصنوعی: میوهای که به درخت رسیده است، اگر به آرامی و با احتیاط برداشت شود، به راحتی جدا میشود؛ اما اگر با فشار و سختی از درخت کنده شود، ممکن است صدمه ببیند.
نیابی ز من به جگرخوارهایجگرخوارهای نه شکر بارهای
هوش مصنوعی: شما از من چیزی نخواهید که به جگرخواران تعلق دارد، زیرا من کسی نیستم که شیرینی یا خوشی به کسی بدهم.
چه دلها که خون شد ز خون خوردنمچه خونها که ماندهست در گردنم
هوش مصنوعی: چندین دل به خاطر دلی که من خون کردم، غمگین و ناراحت شدند و چه مقدار خون از آنها بر دوش من باقی مانده است.
به داور شدم با شکر بارهامرا بیش از او بود بازارها
هوش مصنوعی: من به داور مراجعه کردم و او با خوشحالی مرا به دیگران معرفی کرد و بیشتر از دیگران به من توجه داشت.
به آواز و چهره کش و دلکشمهمان خوش همین خوش خوش اندر خوشم
هوش مصنوعی: من با صدای زیبا و چهره دلربا و جذابم، همینطور که خوشحالم و از زندگی لذت میبرم.
چو ساقی شوم می نباشد حرامچو مطرب شوم نوش ریزد ز جام
هوش مصنوعی: اگر من ساقی شوم، نوشیدنی حرام نیست و اگر به عنوان نوازنده باشم، خوشی و لذت در جام جاری خواهد شد.
چو بر رود دستان کنم دست خوشکنم مست وانگه شوم مست کش
هوش مصنوعی: وقتی که دستانم را بر روی آب میزنم، حس خوشحالی به من دست میدهد و سپس از آن حالت مستی به وجد میآیم.
ز دور این چنین دلبریها کنمدر آغوش جانپروریها کنم
هوش مصنوعی: از دور چنین محبوبی را در آغوش میکشم و به او عشق و محبت میورزم.
برابر دهم دیده را دلخوشیچو در برکشندم کنم دل کشی
هوش مصنوعی: اگر دل من را شاد کنند، چشمانم را به خوبی مشغول میکنم و خودم را خوشحال میسازم.
من و نالهٔ چنگ و نوشینه میز من عاشقان کی شکیبند کی؟
هوش مصنوعی: من و صدای چنگ و شراب به هم پیوستهایم، اما آیا عاشقان میتوانند در برابر این احساسات طاقت بیاورند؟
چو تو شهریاری بود یار منچه باشد به جز خرمی کار من؟
هوش مصنوعی: اگر تو برای دوست من یک پادشاهی کنی، چه چیزی جز شادی و خوشحالی برای من خواهد بود؟
چو من نیست اندر جهان کس به کامازان نیست اندر جهانم به نام
هوش مصنوعی: هیچکس در جهان به خوبی من نیست و چون از آنچه من میخواهم خبری نیست، وجود من در این دنیا تنها به خاطر نام و آوازهام است.
چو بر زد دلاویز چنگی به چنگچنین قولی از قند عناب رنگ
هوش مصنوعی: وقتی که ساز زیبا و دلانگیزی به صدا درآمد، چنین وعدهای مانند قند و رنگ عناب به روح و دل مینشیند.
درآمد شه از مهر آن نوشنازبدان جره کبک چون جره باز
شه از عشق، بر آن نوش نازنین درآمد همچو باز سپیدی که بر کبک زند.
تذرو بهاری درآمد به غنجبرون آمد از مهد زرین ترنج
پرنده تذرو بهار با غنج و عشوه بیرون آمد از جایگاه زرین ترنج.
سرا بود خالی و معشوقه مستعنان رفت یک باره دل را ز دست
سرا خلوت و خالی بود و معشوقه تشنه عشق؛ اختیار بهکلی از دست رفت.
شبی خلوت و ماهرویی چنانازو چون توان درکشیدن عنان؟
شبی ساکت و آرام و زیبارویی آنچنان بینظیر! چطور میشود از او چشم پوشید؟
گوزن جوان را بیفکند شیربه تاراجگاهش درآمد دلیر
شیر مست، گوزن جوان را بر زمین زد و به سرعت به تاراجگاهش حمله برد.
به صید حواصل درآمد عقاببه مهمانی ماه رفت آفتاب
عقاب تیزچنگ به شکار حواصل سپید آمد و خورشید به مهمانی و وصال ماه رسید. (حواصل پرندهای است سپید و آبزی)
زمانی چو شکر لبش میگزیدزمانی چو نیشکرش میمزید
یک زمان مثل شکر لبهایش را میچشید و زمانی مثل نیشکر عصارهاش را میمزید.
به بر درگرفت آن سمن سینه راز دَر مُهر برداشت گنجینه را
آن سمنسینه را در آغوش فشرد و از در گنجینه، مُهر برداشت.
نخورده میی دید روشنگواریکی باغ در بسته پُرِ سیب و نار
شرابی بیهمتا دید و باغی پر از سیب و انار!
عقیقی نیازرده بر مُهر خویشنگینی به الماس ناگشته ریش
عقیقی دید بیخش و نگینی که به الماس خط و خشی نخورده بود!
نچیده گلی خار برچیدهایبجز باغبان، مرد نادیدهای
گلی دستنخورده و بیخار که جز باغبان چشم کسی بدان نیفتاده بود.
از آن گرمی و آتش افزون شدنز جوشنده خون خواست بیرون شدن
از آن حرارت و گرمی چنان سرخ شده بود که گویی خون میخواست از او فوران کند.
ز شیرین زبان شکر انگیختندچو شیر و شکر درهم آویختند
حرفهای نوشین و شیرین بههم گفتند و همچون شیر و شکر در همدیگر آویختند.
به هم درخزیده دو سرو بلندبه بادام و روغن درافتاده قند
دو سرو قامت در هم خزیدهبودند و لذت و شیرینی به بادام و روغن رسیده بود!
دو پی هر دو چون لاف الف خم زدهدو حرف از یکی جنس درهم زده
هوش مصنوعی: دو پی به دنبال هم رفتهاند و هر دو در مورد یک مسأله صحبت میکنند. هر کدام از آنها دو حرف از یک معنی را به هم میزنند و نشان میدهند که با وجود تفاوتها، هر دو از یک جنس هستند.
چو لولوی ناسفته را لعل سفتهم آسود لولو و هم لعل خفت
هوش مصنوعی: وقتی که گوهری در دل لولوی ناسازگار قرار میگیرد، هم برای لولو آرامش میآورد و هم خود سنگ قیمتی خفت و عذاب را از سر میگذراند.
سکندر بدان چشمه زندگیبسی کرد شادی و فرخندگی
هوش مصنوعی: سکندر با نوشیدن از چشمه زندگی، شادی و خوشبختی زیادی به دست آورد.
چنین چند شب دل به شادی سپردوزان مرحله رخت بیرون نبرد
هوش مصنوعی: چند شب را با خوشحالی گذرانید و از آن وضعیت بیرون نیامد.