بخش ۲۱ - داستان پادشاه نومید و آمرزش یافتن او
هوش مصنوعی: در این شعر، راوی به درس عبرت از بیدادگری و تحمل ظلم پرداخته است. او احساس ناامیدی و شرمندگی میکند و در جستجوی هدایت و کمک از خداوند است. راوی در رویارویی با ظلمهای خود، به تفکر درباره وجود و کائنات میپردازد و از خداوند درخواست آمرزش میکند. او به این نتیجه میرسد که هر نفس که در ندامت بگذرد، همچون نشانهای از قیامت است و باید به درستی و صداقت زندگی کند. در پایان، او به ضرورت رهایی از بار گناهان و رسیدن به آزادی و آرامش اشاره میکند و به دو نوع زندگی متفاوت اشاره دارد: زندگی مرفه و پر از گناه یا زندگی ساده و دور از تجملات.
دادگری دید برای صوابصورت بیدادگری را به خواب
شخص دادگری، آدم ظالمی که (درگذشته بود) را در خواب دید
گفت «خدا با تو ظالم چه کرد؟در شبت از روز مظالم چه کرد؟»
از او پرسید: خدا با تو که در زندگی ظالم بودی در شب مرگ و روز دادخواهی چه کرد؟
گفت «چو بر من به سر آمد حیاتدر نِگَریدم به همه کاینات
پاسخ داد: وقتی که زندگی من سر آمد به همه کاینات نگاه کردم
تا به من امید هدایت کهراستیا به خدا چشم عنایت کهراست
که ببینم چه کسی میتواند نجاتم دهد.
در دلِ کس شَفْقَتی از من نبودهیچکسی را به کرم ظن نبود
هیچکسی را بر خود مهربان ندیدم و کسی را نیافتم که به من بخششی کند.
لرزه درافتاد به من بر چو بیدروی خجل گشته و دل ناامید
ترسیدم و وحشت مرا فرا گرفت و سیاهرو و دل ناامید،
طرح به غرقاب درانداختمتکیه به آمرزش حق ساختم
آن کار را کنار گذاشتم (و دست از امید به خلق شستم) و به بخشش حق تکیه کردم
کهای منِ مسکین به تو در شرمساراز خجلان درگذر و درگذار!
گفتم: که ای کسی که منِ بینوا در نزد تو شرمسار و بیآبروست از روسیاهان درگذر و ببخش
گرچه ز فرمان تو بگذشتهامرد مکنم کز همه رد گشتهام
اگر چه از فرمان تو سر پیچیدهام اما تو دست نیاز مرا رد مکن که همه رد کردهاند
یا ادبِ من به شراری بکنیا به خلافِ همه کاری بکن
یا مرا در آتش قهرت ادب کن یا تو برخلاف دیگران (دست نیازم را رد نکن) و ببخشای
چون خجلم دید ز یاریرسانیاری من کرد کس بیکسان
چون مرا از کمک و یاری دیگران ناامید دید، آن کس بیکسان یاریام کرد
فیض کرم را سخنم درگرفتبار من افکند و مرا برگرفت
نیاز و سخن من را با فیض کرمش پاسخ داد و بار گناهان مرا افکند و یاریام کرد
هر نفسی کآن به ندامت بودشحنهٔ غوغای قیامت بوَد
هر نفَس و سخنی که از روی پشیمانی و شرمساری باشد در غوغای قیامت نگهبان توست
جمله نفسهای تو ای بادسنجکیل زیانست و ترازوی رنج
هر نفس و عمل تو در این دنیا جملگی زیان و رنج بیفایده است
کیل زیان سال و مهت بوده گیراین مه و این سال بپیموده گیر
وزن اعمال سال و ماهت را همگی زیان حساب کن و زندگیات را رفته
مانده ترازوی تو بی سنگ و درکیل تهی گشته و پیمانه پر
و در ترازوی سنجش اعمالت هیچ در و گوهری نیست و پیمانهی عمرت پر شده است
سنگ زمی سنگ ترازو مکنمُهره گِل مُهره بازو مکن
سنگ زمین و کلوخ را سنگ ترازویت مکن و مُهره گِلی و بیارزش به بازویت مبند
یک درم است آنچه بدو بندهاییک نفس است آنچه بدو زندهای
هر آنچه در این دنیا بندهاش هستی ارزش یک درهم بیشتر ندارد و آنچه جانت بدان وابسته است نفس و بادی بیش نیست.
هر چه در این پرده ستانی بدهخود مَسِتان تا بتوانی بده
در این دنیا هرچه کسب کردی ببخش و مگیر و تا توانی ببخش
تا بود آنروز که باشد بهیگردنت آزاد و دهانت تهی
هوش مصنوعی: تا زمانی که آن روز فرا برسد که گردنبند زیبایی بر گردنات باشد و دهانت خالی از حرف باشد.
وام یتیمان نَبُوَد دامنتبارکش پیرهزنان گردنت
قرض یتیمان دامنت را و ظلم به بیچارگان و ضعیفان گردنت را نگیرد
باز هِل این فرشِ کهنپوده راطرح کن این دامن آلوده را
این دنیای کهنه را رها کن و دست از گناه بردار
یا چو غریبان پیِ رهتوشه گیریا چو نظامی ز جهان گوشه گیر
(بلکه) یا مانند مسافران به دنبال جمع کردن رهتوشه سفر آخرت باش یا مثل نظامی از جهان کناره بگیر