شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده با معشوق خود سخن میگوید و از او میخواهد تا از زیباییها و نشانههای عشق بگوید. معشوق به او پاسخ میدهد که در این جهان، نشانهای از عشق واقعی وجود ندارد و هر چیزی زودگذر است. به تدریج، آنها دربارهٔ زیبایی گلها، ضررهای ناشی از باد سرد، وجود خوشبوهایی مانند گلاب و مشکل ماندن از دوری یکدیگر صحبت میکنند. معشوق تأکید میکند که زیباییهای واقعی مانند گلها و ستارهها همواره پدیدار نیستند و در نهایت به نکاتی دربارهٔ قدرت و شجاعت یک پادشاه اشاره میکند. در این گفتوگو، فلسفهٔ گذران عمر و عدم پایداری زیبایی و روابط نیز به تصویر کشیده میشود. در انتها، گوینده آرزو میکند که دوستی و زندگی پادشاه تحت حمایت خداوند باشد.
گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستانگفتا ز نیست، نیست نشان اندرین جهان
هوش مصنوعی: گفتم که از لبهای دلربایت نشانی نشان بده، او گفت: در این جهان نشانهای وجود ندارد، همه چیز نیست و نابود است.
گفتم که ساعتی ببر من فرونشینگفتا که باد سرد زمانی فرو نشان
هوش مصنوعی: گفتم که کمی مرا با خود ببر تا از غم و اندوه دور شوم، او گفت که زمان سردی است و بهتر است کمی صبر کنی تا این حالت بگذرد.
گفتم که باد سرد زیان داردت همیگفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان
هوش مصنوعی: گفتم که باد سرد برایت ضرر دارد، او پاسخ داد که باد سرد به گل لاله آسیب میزند.
گفتم که گلستانت همه ساله پرگلستگفتا که گل غریب نباشد بگلستان
هوش مصنوعی: گفتم که همیشه گلهای زیبایی در گلستانت هست، او پاسخ داد که گل بیگانه هرگز در گلستان جا نخواهد گرفت.
گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنمگفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان
هوش مصنوعی: گفتم از باغ تو یک گل بچینم. گفت که من نمیتوانم گل را از باغم جدا کنم.
گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکدگفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان
هوش مصنوعی: به او گفتم که ای ترک خوشچهره، گلستان تو بسیار زیباست. او پاسخ داد که به طور قطع، از گل، گلاب گرفته شده است.
گفتم گلابدان شد چشمم گرفت جوشگفتا ز تفّ آتش جوشد گلابدان
هوش مصنوعی: چشمم پر از اشک شده و مانند گلابدان، که گلاب از آن جاری میشود، به خاطر شعلهی آتش درونم، اشکهایم نیز سرازیر میشوند.
گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشمگفتا کز آب زرد شود روی زعفران
هوش مصنوعی: گفتم که با اشکهایم رنگ رویم شبیه زعفران شده است، او پاسخ داد که تنها از آب چشم نمیتوان به رنگ زعفران دست یافت.
گفتم که مشک و بانست آن جعد و زلف توگفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان
هوش مصنوعی: گفتم که عطر و زیبایی موهایت شبیه بوی مشک و رنگ آن است، او گفت که بوی خوش و رنگ دلانگیز فقط برای مشک و بان است.
گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستیگفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان
هوش مصنوعی: گفتم هر وقت تو در دسترس نیستی، او پاسخ داد که ستاره هر لحظه دیده نمیشود.
گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهیگفتا که تیر دیر نپاید بر کمان
هوش مصنوعی: از کسی پرسیدند چرا تو در سفر دیر میکنی؟ او پاسخ داد که تیر، زمان زیادی نمیتواند در کمان بماند.
گفتم ز بوسۀ تو زیان کردم ای نگارگفتا بطمع سود رسد مرد را زیان
هوش مصنوعی: گفتم به خاطر بوسهات ضرر کردهام، ای معشوق. او در پاسخ گفت: مرد وقتی به دنبال سود برود، گاهی ممکن است ضرر کند.
گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بارگفتا که از فغان بود اندر جهان فغان
هوش مصنوعی: گفتم که هزار بار از تو ناله و فریاد کنم، او پاسخ داد که در این دنیا، هر ناله و فریادی وجود دارد.
گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسیگفتا رسم بدولت و فرّ خدایگان
هوش مصنوعی: گفتم که ای معشوق، چرا از من دوری؟ پاسخ داد که این خورشید درخشان و قدرت خدایان مرا میکشاند دور از تو.
گفتم یمین دولت محمود کامکارگفتا امین ملت آن شاه کامران
هوش مصنوعی: من به او گفتم که سوگند به خوشی و موفقیت شاه محمود در کارها، او پاسخ داد که شخصی مورد اعتماد و امین ملت آن شاه موفق است.
گفتم که باشدش بجهان اندرون قرینگفتا فلک نیارد چون او بصد قران
هوش مصنوعی: گفتم که آیا ممکن است کسی دیگر از او در این دنیا پیدا شود، ولی او گفت که زمانه دیگر کسی مانند او را نخواهد آورد حتی به ارزش صد دینار.
گفتم بآسمان برین بر توان شدنگفتا توان ، زهمت او ساز نردبان
هوش مصنوعی: میگوید: به آسمان بلند میتوان رسید، اما باید با تلاش و کوشش خود نردبانی بسازیم تا به آنجا برسیم.
گفتم ببحر اخضر کردم دلش قیاسگفتا که بحر هرگز کی بود بیکران
هوش مصنوعی: گفتم که دل خود را به دریای سبز شبیه کنم، پاسخ داد که آیا میتوان دریایی را نامید که بیپایان باشد؟
گفتم بابر کردم تشبیه کفّ اوگفتا که ابر هرگز نبود گهرفشان
هوش مصنوعی: گفتم که دست او را به ابر تشبیه کنم، او گفت هرگز ابر جواهرساز نبوده است.
گفتم ، پر ارغوان شد از تیغ او زمینگفتا ز خون دشمن او رست ارغوان
هوش مصنوعی: گفتم که زمین به خاطر تیغ او به رنگ ارغوان درآمد، و زمین پاسخ داد که این رنگ به خاطر خون دشمن اوست که در اینجا جاری شده است.
گفتم ز جور چرخ امان یافت دشمنشگفتا که در قضای فلک کی بود امان
هوش مصنوعی: گفتم از ظلم و ستم چرخ روزگار به دشمنم پناهی داده نشد. او پاسخ داد که آیا در سرنوشت آسمانی چیزی به نام پناه و امنیت وجود دارد؟
گفتم فدای عمرش بادا هزار عمرگفتا فدای جانش بادا هزار جان
هوش مصنوعی: گفتم که برای عمرش هزار بار جانم را فدای او میکنم، او پاسخ داد که برای جانش هزار جانم را فدای او میکنم.
گفتم که تیغ او بمیان مصاف چیست گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان
هوش مصنوعی: من پرسیدم که دلیل نبرد با تیغ او چیست، او پاسخ داد که در میدان جنگ، این تیغ جانها را میگیرد.
گفتم که باد نیست بر اسب او سبکگفتا که کوه نیست بر پیل او گران
هوش مصنوعی: گفتم که اسب او سبکی دارد و مثل باد نمیدود، او پاسخ داد که به اندازه کوه، فیل او سنگین نیست.
گفتم که پیل او بچه ماند بگاه رزمگفتا بقلعه ای که بود آهنین روان
هوش مصنوعی: گفتم که فیل او در میدان جنگ مانند بچهای باقی ماند، او گفت که در دژ آهنین قرار دارد.
گفتم هزار قلعه روان است شاه راگفتا که صد هزارش بیش است ناروان
هوش مصنوعی: گفتم که شاه دارای هزار قلعه است، او پاسخ داد که این عدد کمتر از صد هزار قلعهای است که در اختیارش نیست.
گفتم خدای عرش بدادش همه مرادگفتا که هست خسرو گیتی سزای آن
هوش مصنوعی: من به خدا گفتم که همه خواستهام را به من بدهد. او پاسخ داد که او را بهعنوان پادشاه جهان میشناسد و این خواستهها سزاوار او هستند.
گفتم که رایگان نگرفتست مملکتگفتا که مملکت نتوان یافت رایگان
هوش مصنوعی: گفتم که کشور به راحتی به دست نمیآید، او گفت که هیچ کشوری را نمیتوان به آسانی به دست آورد.
گفتم که بود یار مر او را بروز رزمگفتا نخست یاری تأیید آسمان
هوش مصنوعی: من پرسیدم که یار او در روز جنگ کجاست؟ او پاسخ داد که اولین یاور او، حمایت آسمانی است.
گفتم که زین گذشت مر او را که یار بودگفتا چهار چیز بگویم ترا عیان
هوش مصنوعی: گفتم که آیا او از این مرحله عبور کرده که یار اوست؟ او پاسخ داد که چهار چیز را به تو به وضوح بگویم.
گفتم که آن چهار کدامست بازگویگفتا که تیغ تیز و دل و دو کف و زبان
هوش مصنوعی: گفتم که آن چهار چیز کدامند؟ پاسخ داد: یکی شمشیر تیز و دیگری دل، سپس دو دست و زبان.
گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کردگفتا که زر سرخ پدید آورید کان
هوش مصنوعی: گفتم که حدود سرزمین غزنین را از او چه تغییر دادهاند. او پاسخ داد که زر سرخ تولید کردهاند.
گفتم کجاست دولت و باکیست همنشینگفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان
هوش مصنوعی: گفتم سعادت و خوشبختی کجاست و از چه چیزی باید نگران بود؟ او گفت که این خوشی نزد اوست و او به جدیت و با اراده آمادهی کار است.
گفتم که دشمنش بجهان اندرون کجاستگفتا مثال سیمرغ از چشم شد نهان
هوش مصنوعی: به کسی گفتم که این دشمن در کجای جهان است، او پاسخ داد که مانند سیمرغ در چشم ناپیداست و وجودش را نمیتوان دید.
گفتم سزای دولت و ملکست شهریارگفتا سزای تاج و کلاهست جاودان
هوش مصنوعی: در این گفتوگو، شخصی به مقام و قدرت پادشاه اشاره میکند و میگوید که این مقام سزاوار اوست. اما پادشاه در پاسخ میگوید که این مقام و جایگاه، ماندگار و جاودانه است و تنها به دلیل تاج و کلاهی که بر سر دارد به این مقام رسیده است.
گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهارگفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان
هوش مصنوعی: گفتم همیشه در این دنیا فصل بهار برقرار خواهد بود، اما او گفت که در این دنیا همیشه فصل پاییز هم وجود دارد.
گفتم بقاش باد بکام دل و نشاطگفتا خدای عرش مر او را نگاهبان
هوش مصنوعی: گفتم که خوشحالی و نشاط او باید حفظ شود، او گفت که خداوند عرش، نگهبان اوست.