بخش ۲ - حکایت
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تبریز سفر کرده و جوان سخاوتمندی را میبیند که به لقب مشایخ معروف است. این جوان در خارج از شهر مقامات معنوی دارد و به درویشان و نیازمندان کمک میکند. او خانقاهی برای عبادت ساخته و همچنین میخانهای برای شادی و نشاط دارد. شاعر از زیباییهای محل زندگیاش و فضای دلپذیر آن صحبت میکند و به دوستی که به شدت به او نزدیک شده و او را بسیار دوست دارد، اشاره میکند. او پسری با دلپذیری و خردمندی دارد و شاعر از این ارتباط عمیق و خوشایند خوشحال است.
به تبریز دیدم جوانی سخیکه میخواندنش مشایخ اخی
هوش مصنوعی: در تبریز جوانی را دیدم که بسیار بخشنده و سخاوتمند بود و اساتید و بزرگان او را میستودند.
ز بیرون شهرش مقامات بودبه خدمت ملازم در اوقات بود
هوش مصنوعی: در خارج از شهر او مقامات و کارهای مهمی وجود داشت که در اوقات مختلف به خدمت آنها مشغول بود.
به یک موضعش خانقه ساختهبه درویش و محتاج پرداخته
هوش مصنوعی: در یکی از نقاط، خانقاهی ساختهاند و به درویش و نیازمندان کمک میکنند.
ز دیگر طرف داشت میخانه ایطرب را بر آورده کاشانه ای
هوش مصنوعی: در سمت دیگر، مکانی شاد و سرمست کننده وجود دارد که مانند خانهای برای خوشی و لذت ساخته شده است.
لب حوض،روی چمن،پای بیدسراسر گل و سبزه بر مرز و خوید
هوش مصنوعی: در کنار حوض و بر روی چمن، در سایه درخت بید، همه جا پر از گل و سبزه است.
مقامی خوش القّصه و جای منفروشد به گنج طرب پای من
هوش مصنوعی: در جایی خوش و دلنشین هستم که با هر قدمی که برمیدارم، شادی و خوشحالی به دست میآورم و از این مکان دلپذیر لذت میبرم.
در آمد به اخلاص باری چنانکه پیشم فدا کرد پیوند جان
هوش مصنوعی: او با تمام اخلاص و صداقت وارد شد، به گونهای که جانش را فدای من کرد.
پسر را بیاورد و پیشم کشیدکه مهمان نخواهم دگر چون تو دید
هوش مصنوعی: پسر را نزد من آورد و به من نشان داد، چون دید که دیگر مهمان نخواهم داشت.
جگر گوشه ای بود بس دلپذیرازو در پذیرفتمش ناگزیز
هوش مصنوعی: فرزند دلپذیری بود که ناگزیر او را پذیرفتم و به دل خود راه دادم.
جوانی خردمند و شایسته بودبه خدمت میان بسته پیوسته بود
هوش مصنوعی: جوانی باهوش و لایق بود که همیشه آماده خدمت به دیگران بود.
زِهر در حکایت در انداختیزِ هر باب فصلی بپرداختی
هوش مصنوعی: در داستانی که نوشتی، به خوبی با هر موضوع و جنبهای از آن پرداختهای.