تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۱۰

گر هیچ دلی داری دریاب دل ماراحال دل این بی دل مَپسند چنین یارا
جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سوداهم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را
گر عاشق بی چاره از جور نمی نالدهم مرحمتی باید معشوقه ی زیبا را
هیهات که مظلومی در دامنت آویزدامروز کند عاقل اندیشه ی فردا را
گر یاد کنی از من هم حیف بود بر تواز وصل سخن گفتن کو زهره و کو یارا
ای گل بن باغ من از من دو سخن بشنویک بار نصیحت کن آن سرکش رعنا را
گو بیش نزاری را شاید که نرنجانیگر سر ننهادستم آن بی سر و بی پا را