شمارهٔ ۱۲۱
هوش مصنوعی: شاعر به خرابات میرود، جایی که پیر (راهنما) او آنجا است. او از زندگی در جایی دیگر بیفایده میداند و تنها در خرابات است که به آرامش میرسد. حتی اگر دور از محبوبش باشد، زندگیاش وابسته به اوست و نمیتواند از او بگریزد. او به یاد میآورد که اگر فردی ستم کند و برود، باید در همانجا پاسخگو باشد. شاعر در خرابات به تنهایی و غربت خود میپردازد و حس میکند که تمام وجودش در آنجاست. او از به سر میبردن در جایی که از خود بیخبر است تعجبی ندارد، زیرا همه چیز او در خرابات وجود دارد. در نهایت، او از سرگشتگی و فراق رنج میبرد و میداند که دل و جانش در آن مکان است، حتی اگر ظاهراً به جایی دیگر برود.
میروم سویِ خرابات که پیرم آنجاستجای دیگر چه کنم عذر پذیرم آنجاست
هوش مصنوعی: به سوی محلی میروم که در آنجا تنها یک پیر و دانا وجود دارد و در هیچ جای دیگری نمیتوانم از او درخواست عذر بخواهم.
گر به شکلم تو جدا بینی و دور از برِ دوستجان که از وی نفسی نیست گریزم آنجاست
هوش مصنوعی: اگر تو من را به شکلی جدا و دور از همراهی دوست ببینی، باید بدانی که من بدون او لحظهای هم نمیتوانم زندگی کنم و به جایی دیگر نمیروم.
نیست جایی دگر آن کس که ستم کرد و برفتدامنش روزِ مکافات بگیرم آنجاست
هوش مصنوعی: کسی که ظلمی کرد و رفت، دیگر جایی برای او نیست. منتظر بمانم تا روز حساب و جزا او را پیدا کنم.
دارم آنجا به غریبی و به تنهایی خویسپه و مملکت و تاج و سریرم آنجاست
هوش مصنوعی: من در آنجا به دوری و تنهایی زندگی میکنم و حکومت و قدرت و مقامم همه در آنجاست.
گر ندارم خبر از خویشتن اینجا چه عجبفهم و وهم و نظر و فکر و ضمیرم آنجاست
هوش مصنوعی: اگر من از خودم خبری ندارم، چه اشکالی دارد که درک و اندیشه و تفکر و ضمیرم در جایی دیگر باشد؟
چند سرگشته روم در شب تاریکِ فراقرفتم آنجا که رخ بدرِ مُنیرم آنجاست
هوش مصنوعی: در شب تاریکی که دوری و فراق وجود دارد، چند بار به این سوی و آن سوی میروم و در نهایت به جایی میرسم که چهرهی روشن و زیبای محبوبم آنجاست.
به چه مشغولم ازین جا به چه آنجا نرومکه دل و جان نزاری فقیرم آنجاست
هوش مصنوعی: من به چه چیزی مشغولم، از اینجا به کجا بروم؟ دل و جان بیپناهم در جایی دیگر است.