تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۲۳۹

ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزستکه را بود خبر از خود که در چنین سوزست
دو چشمِ مردم اگر خیره در جمال تو ماندعجب مدار که خورشیدِ عالم افروزست
نشانِ ماه بود عید دیگران و مرانظر به روی تو هر بامداد نوروزست
چو از کمانِ تو باشد سپر نمی خواهمبه پیش تیرت اگر ناوک جگر دوزست
بده که دست کشِ جام شوق هش یارستبزن که کشتۀ شمشیر عشق پیروزست
برو نزاری و سر در سرِ ارادت کناگر پدر به تو گوید مکن بدآموزست