شمارهٔ ۳۲۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان ناامیدی و عذاب های عاشقانه خود میپردازد. او به معشوق میگوید که از او انتظاری ندارد و حتی اگر او صدمهای به او بزند، دلش هیچ امیدی به شفای زخمهایش ندارد. شاعر به احساس تنهایی و دردسرهای عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید که هیچ درمانی برای درد دلش جز مرگ وجود ندارد. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او بیمهری نکند و او را خوار نبیند، چرا که هرگز خود را کم ارزش نخواهد دانست و در عشقش به اندازه کافی صادق است.
تو را سری که به پیمان من درآری نیستمرا دلی که به دست غمش سپاری نیست
هوش مصنوعی: تو را نمیبینم که به عهد و پیمان من وفا کنی و من نیز دلی ندارم که به خاطر غم تو به درد بیفتم.
سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو رادلی که کار غریبی چو من بر آری نیست
هوش مصنوعی: اگر تیغ بر سر من میزنی، من تو را میخواهم. اما دلی را که بخواهد کار عجیبی چون من را انجام دهد، در تو نمیبینم.
شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرابه قدر عزّت تو دست حق گزاری نیست
هوش مصنوعی: یک شب، اگرچه به اندازهی ارزش تو به من توجهی نیست، لطفی کن و کمی برای من قدمی بردار.
نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دلبه زور باز ستانم ورای زاری نیست
هوش مصنوعی: نه از طلا که برایت بریزم و نه از قدرت و زورم که دل تو را بگیرم، اگر غیر از درد و رنجی نیست.
علاج درد دلم مرگ می کند چه کنمکه سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست
هوش مصنوعی: درد دل من تنها با مرگ درمان میشود، اما چه کنم که من بسیار مقاوم و سختجان هستم و نمیتوانم به راحتی جانم را ببازم.
بساز با من بی چاره چون بسوختی امبسوزی و بنسازی طریق یاری نیست
هوش مصنوعی: با من که بیچارهام، بساز. چون تو مرا آتش زدی، دوباره مرا میسوزانی و میسازی. راهی برای یاری وجود ندارد.
به چشم خوار مبین در من ای چو دیده عزیزکه همچو بنده عزیزی سزای خواری نیست
هوش مصنوعی: به چشمان خود احساس ننگ و خجالت در مورد من نداشته باش، ای عزیزتر از جان که من همچون بندهای محترم هستم و شایستهی بیاحترامی نیستم.
تو را اگر چه بسی عاشقان مسکین اندیکی ز جمله به مسکینی نزاری نیست
هوش مصنوعی: اگرچه عاشقهای زیادی هستند که به خاطر عشق، حالتی فقیر و مسکین دارند، اما در میان آنها هیچکدام به اندازه تو مسکین و بیچاره نیستند.