تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۴۹۹

فراقِ یارِ سفر کرده گر چنین باشدهلاکِ عاشقِ مسکین علی الیقین باشد
سری به عجز نهادم به پیشِ صبر امروزبلی قضایِ چنین روزِ واپسین باشد
به طعنه دوش به دل گفتم ای که می دیدمز ابتدا که سرانجامِ کارت این باشد
به هم برآمد و با من به طیره گفت خموشکه عاشق است نه عاقل که پیش بین باشد
ز دل برآمد و جان هم به دوست خواهم دادکمالِ مرتبۀ عاشقان چنین باشد