شمارهٔ ۴۹۹
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی درد و ناکامی عاشق در فراق یار است. شاعر به وضعیت خود میپردازد و میگوید که جدایی از معشوق اگر به این شکل باشد، منجر به هلاکت عاشق میشود. او به صبر و تحمل اشاره میکند و به خود میگوید که سرانجام کار عاشق همین است. شاعر در دل به وضع خود و پیشآمدهایش میاندیشد و به این نتیجه میرسد که عشق به گونهای است که عقل نمیتواند درک کند. در نهایت، او از عمق دل ابراز میکند که جانش را نیز برای معشوق فدا خواهد کرد، چرا که این از ویژگیهای عاشقان حقیقی است.
فراقِ یارِ سفر کرده گر چنین باشدهلاکِ عاشقِ مسکین علی الیقین باشد
هوش مصنوعی: اگر جدایی دوست سفر کرده به این شکل باشد، مطمئناً به هلاکت عاشق بیچاره خواهد انجامید.
سری به عجز نهادم به پیشِ صبر امروزبلی قضایِ چنین روزِ واپسین باشد
هوش مصنوعی: امروز با ناچاری، سرم را به پای صبر میگذارم، زیرا چنین سرنوشتی برای این روزهای آخر حتمی است.
به طعنه دوش به دل گفتم ای که می دیدمز ابتدا که سرانجامِ کارت این باشد
هوش مصنوعی: به شوخی به دل گفتم، ای دل، تو که از ابتدا میدانستی که پایان کار تو اینگونه خواهد بود.
به هم برآمد و با من به طیره گفت خموشکه عاشق است نه عاقل که پیش بین باشد
هوش مصنوعی: به هم آمد و با من گفت که سکوت کن، زیرا عاشق نمیتواند مانند عاقل پیشبینی کند.
ز دل برآمد و جان هم به دوست خواهم دادکمالِ مرتبۀ عاشقان چنین باشد
هوش مصنوعی: از دل خارج شد و جان را نیز برای دوست میدهم، زیرا کمال مرتبۀ عاشقان اینگونه است.