تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۶۳۴

چشمی که داشتم به امید وصال بازبر هم فتاده شد به ضرورت خیال باز
برقع فرو گذاشت به رویم خیال دوستتا رغم من نقاب گشاد از جمال باز
بسیار چون سکندر محروم نا امیدناچاره تشنه گشت بر آب زلال باز
در امتحان عشق ندانم که عقل و صبرتا طاقت آورند و کنند احتمال باز
هم دارم از عنایت حق چشم آن که زودروزی کند اعادت آن اتّصال باز
مجموع نیستم ز پریشانی فراقآری بس اتصال که شد انفصال باز
بی‌چاره حالیا به بلا مبتلا شده‌ستتا چون شود نزاری شوریده حال باز