شمارهٔ ۸۸۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و فراق صحبت میکند و آرزو میکند که بتواند چهره محبوبش را ببیند. او بیان میکند که دیگر نیازی به سفر ندارد و فقط میخواهد در کنار محبوبش بنشیند. شاعر احساس میکند که مرگ در آستان محبوب بهتر از زندگی بدون اوست و از عذاب فراق رنج میبرد. او از تلخی عمرش و غم ناشی از دوری از محبوبش میگوید و بیان میکند که حتی خیال محبوبش هم او را تسکین نمیدهد. در نهایت، شاعر به وضعیت ناامیدکنندهاش اشاره میکند و آرزو میکند که اگر جهان به زیبایی چهره محبوبش باشد، ارزش زیستن دارد.
اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینمدگر ز کوی تو نبود سفر به هیچ زمینم
هوش مصنوعی: اگر شادی اقبال به من روی کند و تو را ببینم، دیگر نیازی به سفر به هیچ سرزمینی ندارم.
من از خدای به حاجت جز این مراد نخواهمکه روی کرده به رویش به گوشه ای بنشینم
هوش مصنوعی: من تنها خواستهام از خدا این است که به من توجه کند و من بتوانم در کنار او آرام بگیرم.
بر آستان تو مردن به از فراق تو دیدنکه سیر شد دل محنت کش از حیات چنینم
هوش مصنوعی: مردن در آستان تو برایم بهتر است از اینکه دوری تو را ببینم؛ چون دل خسته و رنجیدهام از چنین زندگیای دیگر طاقت ندارد.
شب فراق تو بر خاطرم گذشت که امشبشب نخست فراق است روز باز پسینم
هوش مصنوعی: شب جدایی تو در یادم گذشت و اکنون، این شب، نخستین شب جدایی من است تا روزی که دوباره ببینمت.
دریغ عمر گرامی که تلخ می گذرانمچه شوربخت غریبی که من ضعیف حزینم
هوش مصنوعی: عمر گرانبها و باارزش من به شرارت و تلخی سپری میشود و من در این زندگی غریب، ضعیف و اندوهگین هستم.
ز بس ملامت خاطر زهر که هست بریدمخیال تست به پیشم فراق تست قرینم
هوش مصنوعی: به خاطر ملامتهایی که به من شده، از بسیاری زحمتها دلبرم را از یاد بردم. حالا فقط خیال تو پیش من است و جداییات به همراه من است.
چو ذره باد سر آسیمه روزگار نزاریاگر جهان نه به روی چو آفتاب تو بینم
هوش مصنوعی: اگر روزگار مانند ذرهای باشد که تحت تأثیر باد در حال حرکت است، من اگر جهان را نبینم و تو را مانند آفتابی درخشان ببینم، خوشحالترم.