تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۱۱۸۶

آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری ‌چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری
گاه گاهی چه شود گر به سرم برگذریتا مرا هم به خیالت شود استظهاری
ترکِ طوفِ چمن باغِ وفا نتوان کردهر که را در رهش از بهرِ گل افتد خاری
به تفرّج سویِ گل‌زار نمی آیی و مناز سرِ راه برانگیخته ام گل‌زاری
هیچ کم نیست بحمدالله از آن جا که توییکه شود در سرِ کارِ تو چو من بسیاری
هم چنان بارِ ستم می کشم و می گوشمچه کنم حکم چنین است چه درمان آری
می شود کارِ جهان زیر و زبر گویی اگرنبود خاطرِ محنت کشِ من بی باری
دوستان را نبود قاعده ی بیزاریاگر از گردشِ ایّام شود آزاری
گرچه عشّاق همه کشته به عشق‌اند و لیککشتۀ عشق نباشد چو نزاری آری