شمارهٔ ۱۲۴۰
هوش مصنوعی: در این شعر غمگین و عاشقانه، شاعر از درد و رنج ناشی از دوری و عشق نافراموشی سخن میگوید. او به ساقی (شرابساز) میگوید که با آوردن شراب، شادی و زندگی را به او بازگرداند، زیرا او در اثر مستی و دوری از محبوبش احساس مرگ میکند. شاعر به حسادت و طعنههای دیگران اشاره میکند و از آنها شکایت دارد. او از تنهایی و هجران رنج میبرد و درخواست میکند که از دل تنگش رهایی یابد. در نهایت، شاعر از بیفکری و غفلتی که باعث رنجش شده، سخن میگوید و به عزم بازگشت به وطن و یارانش اشاره میکند. در کل، شعر لاتین حس عمیق عشق، درد و longing (اشتیاق) را به تصویر میکشد.
به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوریکه ناممکن بود مستی نهان کردن به مستوری
هوش مصنوعی: به ناموس آتش سوختن را فراموش کن و آب انگوری بیاور که نمیتوانم حالت سرمستی را پنهان کنم.
عسل گر چاشنی کردی حسودم تلخ کی گفتیکه در من میکشد هر دم زبان چون نیشِ زنبوری
هوش مصنوعی: اگر عسل به چیزی اضافه کنی و او حسود باشد، تلخیاش را نمیتوان پنهان کرد. آیا نگفتی که مثل نیش زنبور، هر لحظه در من درد و رنج ایجاد میکند؟
بیا ای ساقی و بر نه به دستم تا به سر جامیحیاتی بخش جانم را که میمیرم ز مخموری
هوش مصنوعی: ای ساقی، بیا و جامی را به دستم بده تا از آن بنوشم و جانم را دوباره زنده کن، چرا که به خاطر مستی در حال مرگ هستم.
کسی کز دستِ او آمد مرا چندین بلا بر سرخدایا مبتلا بادا به داغ و دردِ مهجوری
هوش مصنوعی: کس دیگری که من از او آسیب دیدم، اکنون دچار بلاهای فراوانی هستم. خدایا، این درد و اندوه جدایی مرا بینهایت رنجور کرده است.
به از می نیست در غربت دمادم مردِ عاشق رابه من ده ساقیا پر کن تو اندک خور که معذوری
هوش مصنوعی: در دوری و تنهایی چیزی بهتر از شراب نیست، ای ساقی، هر لحظه دل عاشق را به من بده، مقدار کمی را پر کن تا بتوانم با کمی راحتی دوران سختی را سپری کنم.
بیا ای مطربِ چنگی خلاصم ده ز دلتنگیکه نزدیک آمدهست اینک به لب جانم ز ره دوری
هوش مصنوعی: بیا ای نوازنده، مرا از دلتنگی آزاد کن. زیرا اکنون به لب جانم نزدیک شدهام و این به خاطر دوری از توست.
شبِ هجرم نمیآمد به روزِ وصل در خاطرز خودرایی و برنایی و نادانی و مغروری
هوش مصنوعی: شب فراق و دوری من، هیچ وقت به روز وصال و دیدار نمیرسید، زیرا خیال خودپرستی و برتریجویی و نادانی و غرور در ذهنم بود.
ز غفلت آدمی هرگز به وقتِ راحت و صحّتندارند قدرِ آسایش مگر هنگام رنجوری
هوش مصنوعی: انسان به خاطر غفلتش، در زمان آسایش و سلامتی قدر آرامش را نمیداند و تنها در لحظهی بیماری و سختی به ارزش آن پی میبرد.
به فریاد آمدم از دل که در پرواز میآیدچو بلبل در خروش آید سحرگه بر گلِ سوری
هوش مصنوعی: از عمق دل به فریاد آمدم، مثل بلبل که در صبحگاهان به شوق گل سرخ میخواند و سر و صدایش بلند میشود.
بخواهم رفت و با یاران نخواهم مشورت کردنکه نستوه از خرد هرگز نخواهد خواست دستوری
هوش مصنوعی: میخواهم بروم و با دوستانم مشورت نکنم، زیرا از شخص خردمند هرگز دستوری نخواهم خواست.
نزاری زاصفهان خواهد به شیرین باز گردیدنکه چون خسرو نمییارد شکر خوردن ز محروری
هوش مصنوعی: نزاری از اصفهان به شیرین بازخواهد گشت، زیرا مانند خسرو نمیتواند از طعم شیرینی لذت ببرد.