شمارهٔ ۱۳۶۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حال و روز خود در عشق سخن میگوید. او با اشاره به بیصبری و بیتابی خود به خاطر دوری معشوق، از سرگشتگی و عذابهای روحیاش مینویسد. شاعر میگوید که سالهاست در کوی معشوق میچرخد و به دنبال بوی وصال او است. او در تنهایی و با خیال روی محبوبش روزها را سپری میکند و نگران است که عشقش را چطور میتوان پنهان کرد. دیگران او را سرزنش میکنند که چرا از عشق دست بکشد، اما او از ترک محبوب نمیتواند سخن بگوید. شاعر در نهایت آرزو میکند که هنگام مرگ، معشوق به یادش بیفتد و به دیدن تربتش بیاید. او اعلام میکند که برای خدمت به عشقش آماده است و همچون بندگان دیگر در درگاه معشوق خاضع و خدمتگزار است.
نه صبر ماند مرا بی تو نه شکیباییخدات خصم اگر بر دلم نبخشایی
هوش مصنوعی: دیگر نه طاقت صبر و نه تحمل برایم مانده است، اگر تو به دل من رحم نکنی، خداوند هم دشمن من خواهد بود.
به گردِ کوی تو عمریست تا همی گردمبه بویِ وصل تو چون بلبلانِ شیدایی
هوش مصنوعی: مدت طولانی است که در اطراف کوی تو میچرخم، همانند بلبلهای عاشق که به خاطر عطر وصالت مست و شیدا شدهاند.
ز بیخودی صنما گرد کوی در به درمبه شکل و شیوه ی دیوانگان هر جایی
هوش مصنوعی: از سر عشق و شیدایی، در خیابانها و کوچهها در جستجوی محبوبم هستم و مانند دیوانگان، بیهدف و به هر سمت میروم.
خیالِ رویِ تو تا همنشینِ دل گشتهستدر انتظارِ تو خو کردهام به تنهایی
هوش مصنوعی: تصور چهره تو آنقدر در دل من جا گرفته که برای انتظار تو، به تنهایی عادت کردهام.
چهگونه عشقِ تو پنهان کنم ز خلقِ جهانکه در میان ظریفانِ دهر پیدایی
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم عشق تو را از دیگران پنهان کنم، در حالی که تو در میان نازکدلان و حساسان زمان بهروشنی و وضوح دیده میشوی؟
همی کنند ملامت مرا که ترکش گیربه ترکِ دوست نگویم دگر چه فرمایی
هوش مصنوعی: آنها من را سرزنش میکنند که چرا از دوست وداع نمیکنم، اما من دیگر چه باید بگویم؟
هزار بار پدر پیش ازین نصیحت کردنداشت سود همان در سرست رعنایی
هوش مصنوعی: پدر هزار بار پیش از این نصیحت کرد، اما آن نصیحت هیچ فایدهای نداشت؛ چون در دل او زیبایی خاصی وجود دارد.
در آرزویِ تو خواهد رسید جان به لبماگر ز لعلِ لب آبِ حیات نگشایی
هوش مصنوعی: اگر تو لب از شراب لعل خود باز نکنی، جان من در آرزوی تو به آخر میرسد.
چو من بمیرم با تو وصیّتم این استکه گه گهی به زیارت به تربتم آیی
هوش مصنوعی: زمانی که من از دنیا بروم، خواستهام از تو این است که گاهی به سراغ مزارم بیایی و به یاد من در آنجا حاضری.
کمر ببست نزاری برای خدمت دوستچو بندگانِ دگر بر درش به مولایی
هوش مصنوعی: با دل و جان آماده خدمت به یار شدم، مثل دیگران که در برابر سرور خود ایستادهاند.