شمارهٔ ۱۳۷۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که اگر امشب نیز مانند دیشب به در وارد شوی، با زیبایی و جاذبهات روحی تازه به من میبخشی. او به خوشبختی و خوشی در کنار معشوق اشاره میکند و ابراز آرزو میکند که دوباره او را ببیند. شاعر از رقیبان و موانعی که او را از معشوق دور میکنند، ابراز نارضایتی میکند و تنها آرزویش رهایی از هجران است.
به زیباییهای ظاهری و باطنی معشوق اشاره میکند و او را به رقص و سرود خواندن تشبیه میکند. شاعر همچنین از مشقتهای خود در پی یافتن معشوق میگوید و نامرادیهایی که از عشق به معشوق کشیده، مورد بحث قرار میدهد. نهایتاً، او پیغام میدهد که از رنج و درد عشق نباید بیخبر باشد و از هرگونه دوری باید دوری گزید.
گر امشب هم چو دوش از در درآییچو روح الله به لب معجز نمایی
هوش مصنوعی: اگر امشب هم مانند شب گذشته وارد شوی، همچون روحالله معجزهای نمایان خواهی کرد.
زهی دولت ولی تا بر که گردیزهی خلوت ولی تا بر چه رایی
هوش مصنوعی: خوشا به حال آن که بر او نعمتها نازل شود و خوشا به حال کسی که در تنهایی خود به فکر و اندیشه میپردازد.
چه خوش باشد اگر شادان و خنداندگر بار از درم ناگه درآیی
هوش مصنوعی: چه خوب میشود اگر دوباره با شادی و خنده ناگهان از در من وارد شوی.
رقیبانت اگر مانع نیایندز هجرانت مگر یابم رهایی
هوش مصنوعی: اگر رقبایت مانع دیگری نشوند، آیا من از دلتنگی و جداییام نجات پیدا خواهم کرد؟
چو برداری نقاب از رشکِ خورشیددرِ فردوسِ اعلا میگشایی
هوش مصنوعی: اگر از حسادت خورشید پردهبرداری کنی، دروازههای بهشت را باز میکنی.
چو بنشینی دمی بر دست گیریشکر میریزی و جان میفزایی
هوش مصنوعی: وقتی لحظهای استراحت کنی و دستت را بگیری، شکر میریزی و به جانت آرامش و تازگی میدهی.
خواصی طرفه داری در لب و چشمکه جان میبخشی و دل میربایی
هوش مصنوعی: خصوصیات شگفتانگیزی در لب و چشم تو وجود دارد که نه تنها جان را به زندگی بازمیگرداند، بلکه دلها را نیز بهراحتی تسخیر میکند.
ترا گر زهره خوانم جایِ آن استکه خوش میرقصی و خوش میسرایی
هوش مصنوعی: اگر تو را زیبنده بخوانم، به خاطر این است که به خوبی میرقصیدی و زیبا میخواندی.
به کویت آمدم دیروز و گفتممگر در چشمم آمد روشنایی
هوش مصنوعی: دیروز به خانهات آمدم و گفتم آیا در چشمهایت نوری وجود دارد؟
رقیبِ تیره رویت بر سرِ کویبه من گفت ای فلان آخر کجایی
هوش مصنوعی: رقیب سیاهرو به من در کوچه گفت که فلانی، کجایی و چرا پیدایت نیست؟
سرِ خود گیر اگر جانت به کارستدگر زنهار تا اینجا نیایی
هوش مصنوعی: اگر زندگیات به خطر افتاده، بهتر است خودت را حفظ کنی و اینجا نیا.
بدو گفتم که ای من خاکِ کویتچرا آخر چنین در خونِ مایی
هوش مصنوعی: به او گفتم، ای عشق من از خاکِ کوی تو هستم، چرا اینگونه در عذاب و رنج هستیم؟
چه بد دیدی همه عمر از نزاریمکن بیگانگی هم آشنایی
هوش مصنوعی: در طول عمرت چه چیزهای بدی را تجربه کردی، بنابراین از دوری و بیگانگی بپرهیز و سعی کن که با دیگران آشنا و نزدیک باشی.
به من گفت ای فضولی چون تو هرگزنمیشایی به خود ما را نشایی
هوش مصنوعی: به من گفتند که ای فضول، تو هرگز نمیتوانی به خودت بیفکری و در کارهای ما دخالت کنی.