شمارهٔ ۳۱
هوش مصنوعی: شاعر با حسرت از جدایی دلبرش صحبت میکند. او از صبحگاه که دلبر رفته، غم و شادی را تجربه کرده و به یاد عهدهای شب گذشته، احساس میکند که همه آنها بر باد رفته است. دلبر به او میگوید که میهمانش است، اما بعد از مدتی از او جدا میشود. شاعر مانند خاکستر و باد، در آتش هجر میسوزد و روزهایش به شب تبدیل میشود. او از درد در دل و نبود عدالت در دنیا شکایت میکند و میخواهد که جانش همراه دلبرش باشد، اما این امکانپذیر نیست. در نهایت، او به مرگ و فقدان محبت اشاره میکند.
دلبرم هم ز بامداد برفتکرد ما را غمین و شاد برفت
هوش مصنوعی: عاشق دلباختهام از صبح زود رفت و حالا ما را در حالی از غم و شادی رها کرد.
آن همه عهدها که دوش بکردبا مدادش همه زیاد برفت
هوش مصنوعی: تمام قول و قرارهایی که شب گذشته با قلمش بسته بود، اکنون همه بیاثر و فراموش شدهاند.
گفت کین هفنه میهمان توامآن حدیثش خود از نهاد برفت
هوش مصنوعی: گفت که من در این جمع مهمان تو هستم، اما این داستان خودش از نهاد و اصل خود دور شده است.
باز گردیدنش نبد ممکنراست چون تیر کز گشاد برفت
هوش مصنوعی: بازگشت او به حالت قبلی ممکن نیست، مانند تیر که با کشیده شدن از کمان رها میشود و دیگر به عقب بازنمیگردد.
همچو خاکسترم نشاند ز هجربر سر آتش و چو باد برفت
هوش مصنوعی: مانند خاکستر، بر اثر جدایی در آتش نشستهام و همچون باد، ویران و بیهدف پراکنده شدهام.
روز من شب شد و عجب نبودکافتابم ز بامداد برفت
هوش مصنوعی: روز من به شب تبدیل شد و این امر عجیب نیست؛ چون خورشید من از صبح زود غروب کرد.
صبر بیچاره چون بخانة دلدید کآتش در اوفتاد برفت
هوش مصنوعی: صبر بیچاره، وقتی دید آتش در دلش افتاده، ناامیدانه رفت.
خواست جانم که همرهش باشدلیک با او نه ایستاد برفت
هوش مصنوعی: جانم خواست که همواره در کنار او باشد، اما نتوانست ایستادگی کند و او رفت.
بکه نالم ز جور غمزه او؟کز جهان ریم عدل و داد برفت
هوش مصنوعی: چرا از بیعدالتی و نیرنگ چشمهای او شکایت کنم؟ زیرا در این دنیا دیگر نشانی از انصاف و عدالت باقی نمانده است.