تناجی
کمال‌الدین اسماعیل

شمارهٔ ۱۰۴

مکن بر من ستم جانا از ین بیشبکارت می نیاید به بیندیش
لبت خون می چکاند از دل مننمک خون آورد پیوسته از ریش
مرا دل خود ز جور چرخ ریشستتو بیهوده نمک بر ریش مپریش
بخون زندگانی تشنه ام زانککه سیر آمد دلم از هستی خویش
ازین پس دست ما و دامن صبرببینم تا چه خواهد آمدن پیش
همی یکسان نماند کار گیتیگهی نوشست کار او و گه نیش
بصبر احوال دیگر گون شود همکسی باید که دارد صبر ازین بیش
ز تو روزی بکام دل رسم لیکبخون دل بر آید کار درویش