بخش ۲ - حکایت
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به مفهوم قناعت و تساوی در شرایط انسانی اشاره میکند. او از تجربهای صحبت میکند که سگی به او وفادار بوده و این موضوع باعث میشود که بگوید نباید به خود پرستی و طمع دچار شود. شاعر با اشاره به اینکه هم سلطان و هم درویش در حقیقت برابرند، به نفس خود توصیه میکند که باید به اندک قناعت کند و از جستجوی پرخوری و دنیاپرستی دست بردارد. در کل، این شعر به ترویج سادهزیستی و دوری از طمع میپردازد.
مرا حاجیی شانهٔ عاج دادکه رحمت بر اخلاق حجاج باد
حاجی ای به من شانه ای از جنس عاج هدیه داد (رسم حاجیان قدیمی، دادن چنین سوغات هایی بوده)
شنیدم که باری سگم خوانده بودکه از من به نوعی دلش مانده بود
شنیده بودم که یک بار من را سگ خوانده بود (پشت سرم مرا سگ صدا زده بود و توهین کرده بود)، به نوعی از من در دلش چیزی مانده بود.
بینداختم شانه کاین استخواننمیبایدم دیگرم سگ مخوان
آن شانه ی عاج را انداختم و هدیه ی او را نپذیرفتم، گفتم این استخوان تو را نمیخواهم ولی دیگر مرا سگ نخوان! (تشبیه شانهی عاج به استخوان دادن به سگ)
مپندار چون سرکهٔ خود خورمکه جور خداوند حلوا برم
فکر نکن چون سرکه ی خودم را میخورم قرار است منت صاحب شیرینی را ببرم! (سرکه در برابر حلوا، نماد خوراک بدون شیرینی و نامطلوب است)
قناعت کن ای نفس بر اندکیکه سلطان و درویش بینی یکی
ای نفس، سعی کن که به اندک چیزی که داری قانع باشی، که در این صورت شاه و گدا را برابر میبینی (اگر طمع و آز نداشته باشی سلطان و درویش برای تو فرقی نمیکند و عزت خود را با منت کشیدن از بین نمیبری)
چرا پیش خسرو به خواهش رویچو یک سو نهادی طمع، خسروی
هوش مصنوعی: چرا به دنبال خواستهات به سراغ خسرو میروی، در حالی که خود خسرو نیز در کنار توست؟
وگر خود پرستی شکم طبله کندر خانهٔ این و آن قبله کن
هوش مصنوعی: اگر خودخواهی تنها به فکر پر کردن شکم خود باشی، بهتر است در خانهٔ دیگران به دنبال آرمانهایت باشی.