قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو
پند و موعظه ای برای پادشاه امیر انکیانو که سعدی به او نکاتی را یاد آور می شود و در این قصیده زیبا پند های نابی را با پادشاه می دهد و در انتها به ستایش پادشاه می پردازد که رسم آن زمان بوده و موجب دلنشین شدن این مواعظ می شده
بس بگردید و بگردد روزگاردل به دنیا در نبندد هوشیار
دنیا در گذر است و قبلاً بوده و بعداً هم خواهد بود فقط همین لحظه که ما هستیم نیست و فرد عاقل و هوشیار که آگاه است به این بازی قدیمی دل نمی بندد
ای که دستت میرسد کاری بکنپیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
ای توانمند که توانایی داری و می توانی کاری بکنی و منصبی داری ، با زیر دستان مدارا کن ، قبل از آنکه از کار بی کار شوی یا بمیری و دیگر نتوانی کاری کنی
اینکه در شهنامهها آوردهاندرستم و رویینهتن اسفندیار
اینکه در شاهنامه داستان رستم و اسفندیار رویین تن را آوردهاند (فردوسی بزرگ را می گوید)
تا بدانند این خداوندان ملککز بسی خلق است دنیا یادگار
برای این است که پادشاهان عصر حاضر بدانند دنیا فقط برای آن های نیست و شاهان لایق بسیاری قبل از آن ها زندگی می کردند و این تخت و تاج شاهی از قدیم بوده و دل به آن خوش نکنند
این همه رفتند و مای شوخ چشمهیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
این همه بزرگان و شاهان مقتدر رفتند و مردند و مایِ بیشرم هنوز غافلیم و درس و عبرت نگرفتهایم (از اینکه دنیا برای کسی باقی نمانده خواه شاه باشد خواه گدا)
ای که وقتی نطفه بودی بیخبروقت دیگر طفل بودی شیرخوار
ای آدمی که زمانی نطفه ای در پشت پدرت بودی و وجود نداشتی و زمانی دیگر کودکی بودی بی خبر و شیر خوار و ضعیف
مدتی بالا گرفتی تا بلوغسرو بالایی شدی سیمین عذار
و بعد از مدتی بزرگ شدی و باد غرور و بلوغ در تو افتاد و قد کشیدی و جوانی رعنا شدی
همچنین تا مرد نامآور شدیفارس میدان و صید و کارزار
و تا الان که مرد بزرگی شدی و دیگر نه کودکی و نه نوجوان ، مردی که در میدان های نبرد پیروزی و شکارچی هستی (فارِس در لغت به معنای «سوارکار»، «اسبسوار ماهر»، «پهلوان» و بهطور کلی «مبارز دلاور» است.)
آنچه دیدی بر قرار خود نماندواین چه بینی هم نماند بر قرار
آن نطفه بودن ، کودک بودن و نوجوانی گذشت و رفت همانطور که جوانی خواهد گذشت پیری خواهد گذشت و خواهی مرد (اوضاع و احوال دنیا دائماً یکسان نیست و جهان می جهد)
دیر و زود این شکل و شخص نازنینخاک خواهد بودن و خاکش غبار
دیر یا زود خواهی مرد و این جسم زیبا و این آدم مهم تبدیل به خاک خواهد شد و چیزی از او باقی نخواهد ماند و خاک او تبدیل به غبار شده و باد او را با خود خواهد برد (هیچ چیز در دنیا همیشگی نیست و همه خواهند مرد)
گل بخواهد چید بیشک باغبانور نچیند خود فرو ریزد ز بار
گلی که وقتش برسد باغبان او را خواهد چید چرا که اگر نچیند دیر یا زود خودش از بین خواهد رفت و پوسیده و پژمرده خواهد شد (سرانجام همه مرگ است ولی چطور مردن و برای چه مردن مهم است)
این همه هیچ است چون میبگذردتخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
پادشاهی و اقبال خوش ، فرماندهی و فرمانبرداری ، مشکلات و ... همه این ها چون روزی تمام می شوند و تغییر می کنند و دائمی نیستند ، هیچ ارزشی ندارند چرا که همیشگی نیستند
نام نیکو گر بماند زآدمیبه کاز او ماند سرای زرنگار
اگر از آدم نام و آوازهی خوب بماند بهتر از آن است که از او کاخ های زرین و طلایی یادگار باشد
سال دیگر را که میداند حساب؟یا کجا رفت آن که با ما بود پار؟
سال دیگری که خواهد آمد را چه کسی می داند چه قرار است اتفاق بیفتد و چه شود همانطور که سال پیش رفت و کسانی از بین ما رفتن
خفتگان بیچاره در خاک لحدخفته اندر کلهٔ سر سوسمار
ببین که چگونه آن افردا بیچاره در گور خوابیدهاند و جمجمه هایشان پوک شده که مارمولک و سوسمار در آن خوابیدهاند و محل زندگیشان شده
صورت زیبای ظاهر هیچ نیستای برادر سیرت زیبا بیار
زیبایی چهره هیچ ارزشی ندارد چرا که با گذشت زمان پیر شده و زیبایی از دست می رود و جسم تبدیل به خاک می شود ای دوست سیرت و باطنت را زیبا کن
هیچ دانی تا خرد به یا روانمن بگویم گر بداری استوار
اصلاً میدانی کدام یک بهتر است دانش و عقل یا جان و روح ، من می گویم که اگر قبول کنی
آدمی را عقل باید در بدنور نه جان در کالبد دارد حمار
آدم باید عقل داشته باشد و این عقل و تفکر است که انسان را انسان می کند وگرنه خر هم جان دارد و زنده است
پیش از آن کز دست بیرونت بردگردش گیتی زمام اختیار
قبل از آنکه پیر شوی و اختیاراتی که در جوانی داشتی آن نیرو را از دست بدهی
گنج خواهی، در طلب رنجی ببرخرمنی میبایدت، تخمی بکار
اگر میخواهی ثروتمند شوی باید تلاش کنی و سختی بکشی و اگر میخواهی خرمنی داشته باشی باید قبلش تخمی کاشته باشی
چون خداوندت بزرگی داد و حکمخرده از خردان مسکین در گذار
چون خداوند بزرگ به تو جایگاه و مقام بالایی داده و پادشاهات کرده به رسم سپاسگزاری به افراد ضعیف سخت نگیر
چون زبردستیت بخشید آسمانزیردستان را همیشه نیک دار
چون روزگار گردیده و پادشاه شدی و مقام بالایی پیدا کردی با کسانی که بخت با آن ها یار نبوده و زیر دست تو شدن همیشه مهربان و خوب باش
عذرخواهان را خطاکاری ببخشزینهاری را به جان ده زینهار
از گناه گناهکاران بگذر و به کسانی که به تو پناه آوردهاند ، پناه بده
شکر نعمت را نکویی کن که حقدوست دارد بندگان حقگزار
برای شکرگذاری نعمت هایی که خدا به تو داده به بندگان خدا کمک کن چرا که خدا بنده های شکرگذار را دوست دارد
لطف او لطفیست بیرون از عددفضل او فضلیست بیرون از شمار
لطف و بخشش خداوند آنقدر زیاد است که نمیشود با عددی آن را تعیین کرد و حکمت او به اندازهای هست که نمی شود شمردش
گر به هر مویی زبانی باشدتشکر یک نعمت نگویی از هزار
اگر به اندازه موهایت ، زبان داشتی و می توانستی شکر نعمت های خدا را بکنی باز هم یک نعمت از هزاران نعمت خدا را شکر نکرده ایی
نام نیک رفتگان ضایع مکنتا بماند نام نیکت پایدار
نام و یادگار نیک بزرگان را از بین نبر اگر می خواهی کسی نام نیک تو را از بین نبرد
ملکبانان را نشاید روز و شبگاهی اندر خمر و گاهی در خمار
پاسبانان و نگهبانان مملکت ، روز و شب را نمیشناسند چرا که یا دارند مشروب می خورند یا در حال چرت زدن هستن (ناشایستگی ماموران حکومتی و فساد دربار)
کام درویشان و مسکینان بدهتا همه کارت بر آرد کردگار
نیاز و آرزوی فقیران را مستجاب و برآورده کن تا خدا نیز آرزو های تو را برآورده کند و دعاهایت مستجاب شود
با غریبان لطف بیاندازه کنتا رود نامت به نیکی در دیار
با کسانی که در شهر غریب هستند بسیار نیکی کن چون وقتی که به دیار و شهر خودشان باز میگردند از خوبی های تو بسیار می گویند و همه جا نامت به خوبی و نیکی یاد خواهد شد
زور بازو داری و شمشیر تیزگر جهان لشکر بگیرد غم مدار
اگر تمام دنیا جمع شوند که با تو بجنگند هیچ ناراحت نشو و نترس چون که قدرتمندی و قدرت دفاع و حمله داری
از درون خستگان اندیشه کنوز دعای مردم پرهیزگار
بلکه از آه مظلوم بترس ، دعا و نفرین مردم پاکدل و رنج دیده
منجنیق آه مظلومان به صبحسخت گیرد ظالمان را در حصار
نفرینی که مظلوم می کند ظالم را از بین می برد (اینجا آهی که مظلوم کشیده به منجنیق ، که سلاح جنگی است تشبیه شده که در صبح ها هنگام دعا ، برج و باروی ظالم را در هم میکوبد)
با بدان بد باش و با نیکان نکوجای گل گل باش و جای خار خار
با کسانی که بد هستند مانند خودشان بد باش و با افراد خوب ، خوب باش و جایی که باید خوب و نرم باشی ، خوب باش و جایی که باید بد و سرسخت باشی ، بد باش
دیو با مردم نیامیزد مترسبل بترس از مردمان دیوسار
جن و دیو که ترسناک هستند و مردم از آن ها می ترسند با آدم کار و رابطهای ندارند پس از آن ها نترس بلکه از آدم های دیو خوی و بد طینتی بترس که ظاهر انسان و باطن شیطان دارند
هر که دد یا مردم بد پرورددیر زود از جان بر آرندش دمار
هر که جانور وحشی را نگه دارد و پرورش بدهد یا افراد ناشایست را زمامدار کند دیر یا زود دمار از روزگارش در می آورند (هرکه اسباب گناه مردم را فراهم کند و به افراد نالایق بها دهد دیر یا زود پایه های حکومتش سست می شود و از بین می رود مانند آن شخصی که حیوان درنده خویی را پرورش می دهد که در آخر خود او را نابود خواهد کرد)
با بدان چندان که نیکویی کنیقتل مار افسا نباشد جز به مار
با کسی که بد است هرچقدر هم خوبی کنی در آخر به تو لطمه می زند و زهر خودش را به تو می ریزد چرا که ذاتش این است مانند آن شخصی که مار ها را دست آموز میکند (مارافسای: افسونگر مار) که در آخر توسط همان مار ها گزیده شده و میمیرد چرا که هرچه کنی ذات مار عوض نمیشود مانند آدم بد
ای که داری چشم عقل و گوش هوشپند من در گوش کن چون گوشوار
ای کسی که عاقلی و هوش و هواس داری این نصیحت های مرا مانند گوشواره ، آویزه گوشت کن
نشکند عهد من الا سنگدلنشنود قول من الا بختیار
فقط کسی که آدم نباشد میتواند سخن های مرا قبول نکند چرا که هرچه من گفتم درباره انسانیت است و فقط کسی به حرف های من گوش نمیدهد که بخت با او یار و خوشبخت است چون فکر می کند اوضاع همیشه به همان منوال هست و هیچ وقت به این پند ها نیازمند نمیشود
سعدیا چندان که میدانی بگویحق نباید گفتن الا آشکار
ای سعدی هرچه که می دانی و می توانی بگویی بگو و دانشت را به همه بده چرا که سخن حق و درست را باید آشکارا گفت (حرف درست باید زده شود و از عواقب آن نباید ترسید)
هر که را خوف و طمع در کار نیستاز ختا باکش نباشد وز تتار
هر کسی که در کارش طمع و ترس نداشته باشد ( شجاع باشد ) از قوم ختا و تتار ترسی ندارد ( تتار و ختا نام دو قوم ترک هستند که بسیار رزمجو هستند)
دولت نوئین اعظم شهریارباد تا باشد بقای روزگار
حکومت پادشاه تا زمانی که دنیا وجود دارد ادامه داشته باشد
خسرو عادل امیر نامورانکیانو سرور عالی تبار
پادشاه عادل و مشهور به خوبی ، جناب انکیانو ، بزرگی از نژاد بزرگان
دیگران حلوا به طرغو آورندمن جواهر میکنم بر وی نثار
افراد دیگر برای پیشکشی شاه شیرینی می آوردند ولی من برایش جواهر آوردهام
پادشاهان را ثنا گویند و مدحمن دعایی میکنم درویشوار
دیگران ستایش و بزرگی پادشاه می گویند ولی من برایش دعای فقیرانه ای می کنم
یارب الهامش به نیکویی بدهوز بقای عمر برخوردار دار
ای خداوند در دل او چیز های خوبی را القا کن ( در دلش میل به خوبی بینداز) و عمرش را زیاد کن
جاودان از دور گیتی کام دلدر کنارت باد و دشمن بر کنار
آروزو هایت همیشه برآورده شود و همیشه شانس یارت باشد و دشمنت مقلوب