شمارهٔ ۴۱ - حکایت
هوش مصنوعی: این متن از سعدی به موضوع حکمت و اخلاق اشاره دارد. در داستان، با حادثهای که برای اسب سلطان پیش میآید، دانایان به درمان او ناتوان میمانند و حکیم به غلط خود اعتراف میکند. او از عدم قدردانی میگوید و به اهمیت وفاداری و نیکی اشاره میکند. سعدی به افراد توصیه میکند که در زندگی نیکوکار باشند و بدیها را فراموش کنند و بر این باور است که سرانجام نیکویی پاداش نیکوکاری است. در پایان، او به اهمیت حکمت و پند دادن در جامعه تأکید میکند و دعا میکند تا نیکی و موفقیت همواره نصیب انسانها شود.
الا گر بختمند و هوشیاریبه قول هوشمندان گوش داری
هوش مصنوعی: اگر بخواهی به شناخت و آگاهی خود افزوده کنی، باید به سخنان خردمندان توجه کنی.
شنیدم کاَسب سلطانی خطا کردبپیوست از زمین بر آسمان گرد
شنیدهام که اسب یک سلطان، رم کرد (و چنان تاخت) که گرد و غبار به هوا برخاست.
شه مسکین از اسب افتاد مدهوشچو پیلش سر نمیگردید در دوش
شه بیچاره از اسب، بیهوش افتاد و همچون فیل که نمیتواند سر بچرخاند، گردنش خشک شده بود.
خردمندان نظر بسیار کردندز درمانش به عجز اقرار کردند
دانایان (و طبیبان)، بسیار جستوجو کردند اما در درمانش ناتوان ماندند.
حکیمی باز پیچانید رویشمفاصل نرم کرد از هر دو سویش
حکیمی گردنش را چرخاند و پیچانید و مفاصلش را نرم کرد و از هر دو سو میتوانست به پشت سر نگاه کند.
دگر روز آمدش پویان به درگاهبه بوی آنکه تمکینش کند شاه
آن حکیم روز بعد به امید قدردانی به سرای سلطان آمد.
شنیدم کان مخالفطبع بدخویبه بیشکری بگردانید از او روی
شنیدهام که آن آدم بدخو و ناساز از او قدردانی نکرد و روی از او بگرداند.
حکیم از بختِ بیسامان برآشفتبرون از بارگه میرفت و میگفت
حکیم از بخت بیسامان شکایت کرد و در حالیکه از سرای سلطان بیرون میرفت میگفت:
«سرش برتافتم تا عافیت یافتسر از من عاقبت بدبخت برتافت
«سرش را پیچاندم تا سلامتی خود را بازیافت آنگاه بدبختانه روی از من بگردانید.
چو از چاهش برآوردی و نشناختدگر واجب کند در چاهش انداخت»
اگر کسی را از چاه برآوردی و (قدر) نشناخت آنوقت لازم است رهایش کنی که در چاه بیفتد.»
غلامش را گیاهی داد و فرمودکه«امشب در شبستانش کنی دود»
به غلام آن سلطان گیاهی داد و به او گفت که این را در شبستان سلطان دود و بخوُر کن.
وز آنجا کرد عزم رخت بستنکه حکمت نیست بیحرمت نشستن
و از آن دیار رفت زیرا بیحرمتی دیدن، عاقلانه نیست.
شهنشه بامداد از خواب برخاستنه روی از چپ همی گشتش نه از راست
شاهنشاه بامداد از خواب برخاست؛ گردنش خشک شده بود و نمیتوانست نه چپ و نه راست رویش را بگرداند.
طلب کردند مرد کاردان راکجا بینی دگر برق جهان را؟
آن طبیب کاردان را جُستند و طلب کردند اما مثل برق و بهسرعت رفته بود.
پریشان از جفا میگفت هر دمکه «بد کردم که نیکویی نکردم»
سلطان هر دم با درد میگفت «کار بدی کردم که نکویی و قدردانی نکردم.»
چو به بودی طبیب از خود میازارکه بیماری توان بودن دگر بار
وقتی نیازت برطرف شد و سلامتی را یافتی (کار خوب و عاقلانهای نیست) که طبیب را از خود بیازاری چون ممکن است بازهم بیمار شوی.
چو باران رفت بارانی میفکنچو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
وقتی که باران ایستاد آنچه که از باران در پناهش ایستاده بودی را خراب مکن و میفکن و درختی را که از آن میوه خوردهای مشکن.
چو خرمن برگرفتی گاو مفروشکه دونهمت کند منّت فراموش
گاو (شخمزن و خرمنکوب) را پس از برگرفتن و جمع کردنِ خرمن مفروش (و از آن گاو نگهداری کن) که قدرنشناسی کار آدمِ فرومایه است.
منه بر روشنایی دل به یک بارچراغ از بهر تاریکی نگه دار
هوش مصنوعی: دل روشن خود را به راحتی و یکباره نبر، بلکه چراغی برای تاریکیهای آینده خود روشن نگهدار.
نشاید کآدمی چون کرهٔ خرچو سیر آمد نگردد گِردِ مادر
هوش مصنوعی: انسان نباید مانند فرزند یک قاطر باشد که پس از رشد و بزرگ شدن، دیگر به دور مادرش نچرخد و از او دوری کند.
وفاداری کن و نعمتشناسیکه بد فرجامی آرد ناسپاسی
وفادار و اهل وفا باش و قدرشناس و نعمتشناس که ناسپاسی، عاقب و فرجام بدی دارد.
جزای مردمی جز مردمی نیستهر آن کاو حق نداند آدمی نیست
پاسخ و جزای مردمی و نیکی جز نیکی و خوبی نیست و هرآنکس که حق و نعمت را نشناسد آدمی نیست.
وگر دانی که بدخویی کند یارتو خوی خوب خویش از دست مگذار
اگر یارانت بدخویی (و بیوفایی) کردند تو خوی نیکوی خود را رها مکن و نیکوخصال باش.
الا تا بر مزاج و طبع عامینگویی ترک خیر و نیکنامی
هرگز مانند عام و عامی مباش؛ و خیرخواهی و نیکنامی را ترک مکن.
من این رمز و مثال از خود نگفتمدُری پیش من آوردند، سفتم
این رمز و حکایت را که شنیدید از خود نگفتم بلکه حکایتی باارزش و دُری بود که من آن را سُفتم و بهرشته درآوردم.
ز خُردی تا بدین غایت که هستمحدیث دیگری بر خود نبستم
از خردسالی تا امروز و این عمر که هستم حدیث دیگران را به خود نبستهام.
حکیمی این حکایت بر زبان رانددریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
حکیم و دانایی این حکایت را گفت و من دریغ و حیف دانستم که این حکایت، بیفایده بمانَد.
به نظم آوردمش تا دیر مانَدخردمند آفرین بر وی بخواند
پس آنرا به نظم درآوردم تا ماندگار شود و شخص خردمند بر آن آفرین بگوید.
الا ای نیکرای نیکتدبیرجوانمرد و جوانطبع و جهانگیر
ای آدم نیکورای و خوشفکر و ای جوانمرد و بخشنده و بلندهمّت.
شنیدم قصههای دلفروزتمبارک باد سال و ماه روزت
حکایتها و قصههای روشنیبخش تورا شنیدم و امیداوارم که سال و ماه و روزت مبارک و خوشپَی باشد.
ندانستند قدر فضل و رایتوگرنه سر نهادندی به پایت
هوش مصنوعی: آنها ارزش علم و بزرگی تو را ندانستند و اگر میدانستند، سر خود را به پای تو میگذاشتند.
تو نیکویی کن و در دجله اندازکه ایزد در بیابانت دهد باز
تو نیکویی و کار خیر کن و در دجله (که آبی گذران است) بینداز (یعنی چشم و توقع جبران از سوی مردم را نداشتهباش) که ایزد و پروردگار، آن خیر و نیکویی را در بیابان (و روزی که بدان نیاز داری) به تو باز خواهد گرداند.
که پیش از ما چو تو بسیار بودندکه نیکاندیش و بدکردار بودند
که پیش از این روزگار، همچون تو، آدمیانی نیکاندیش و خیرخواه و یا بدکردار، بسیار و فراوان زیستهاند.
بدی کردند و نیکی با تن خویشتو نیکوکار باش و بد میندیش
بدیها و نیکیها کردند و هرچه کردند با خود کردند پس تو نیکوکار باش و بدخواه مباش و نیکپندار باش.
شنیدم هر چه در شیراز گویندبه هفت اقلیم عالم باز گویند
شنیدهام که هرچه در شیراز گفته شود در هفتاقلیم عالم پژواک مییابد و بازگفته میشود.
که سعدی هر چه گوید پند باشدحریصِ پند، دولتمند باشد
که سعدی هرچه میگوید، سخنِ نیک و پند است، و او به اندرز دادن و راهنمایی آدمیان خوشاقبال، حریص است.
خدایت ناصر و دولت معین باددعای نیکخواهانت قرین باد
هوش مصنوعی: خداوند تو را یاری کند و پرچم موفقیتات را برافراشته نگه دارد. دعاهای خیرخواهان همیشه با تو باشد.
مراد و کام و بختت همنشین بادتو را و هر که گوید همچنین باد
هوش مصنوعی: برای تو خوشبختی و آرزوهایت همواره همراه باشد و هر کسی که چنین آرزویی دارد، همینطور باشد.