دیباچه
هوش مصنوعی: متن حاضر، مقدمهای از کتاب "گلستان" سعدی است که در آن به سپاسگزاری از خداوند و نعمتهای بیپایان او اشاره میشود. سعدی به اهمیت شکرگزاری نسبت به نعمتها و جلوگیری از غفلت از رحمتهای الهی تأکید میکند. او به زیباییهای طبیعت و حکمتهای زندگی بشری پرداخته و از شخصیتهای بزرگ، خصوصاً پیامبر اسلام، و مقام والای او یاد میکند. همچنین، نویسنده به تأمل در گذر زمان و ارزش دوستی و محبت در زندگی اشاره میکند. در انتها، فصول مختلف کتاب را معرفی میکند که موضوعات متفاوتی از جمله سیرت پادشاهان، اخلاق درویشان، قناعت، مهمانی و صلح را شامل میشود. سعدی میکوشد تا از طریق این فصول، آموزههایی را در مورد زندگی و رفتار انسانی به خواننده انتقال دهد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
مِنّت خدای را عزَّ وَ جَلّ که طاعتش موجبِ قُربَت است و به شُکر اندرش مَزیدِ نعمت. هر نفسی که فرو میرود مُمدِّ حیات است و چون بر میآید مُفَرِّحِ ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
سپاسگزاریم از خداوند -که عزیز و جلیل است- که فرمانبرداری از او باعث نزدیکی به اوست و شکرگزاری او سبب افزایش نعمتها میشود. هر نفسی که به درون میکشیم، ادامهدهندهٔ حیات است و وقتی که نفس را بیرون میدهیم، شادیآفرین است. بنابراین، در هر نفسی دو نعمت وجود دارد و بر هر نعمتی شکرگزاری لازم است.
از دست و زبان که برآیدکز عُهدهٔ شکرش به درآید؟
چه کسی میتواند از عهدهٔ شکرگزاری او بربیاید؟ (هیچکس)
اِعمَلوا آلَ داودَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عبادیَ الشَّکور
ای آل داوود، شکرگزاری کنید و کم هستند کسانی از بندگان من که شکرگزاری میکنند.
بنده همان به که ز تقصیرِ خویشعُذر به درگاهِ خدای آورد
بهتر است بنده و مخلوق به خاطر کوتاهی خود از خداوند عذرخواهی کند و به درگاه او متوسل شود.
وَر نه سِزاوار خداوندیاشکس نتواند که به جای آورد
وگرنه که هیچکسی نمیتواند آنگونه که سزاوار و شایستهٔ خداوند است، شکرگزار باشد و شکرگزاری را بهجا بیاورد.
بارانِ رحمتِ بیحسابش همه را رسیده و خوانِ نعمتِ بیدَریغَش همه جا کشیده. پردهٔ ناموسِ بندگان به گناهِ فاحش نَدَرد و وظیفهٔ روزی به خطایِ مُنکَر، نَبُرَد.
باران رحمت الهی بیحساب او بر همه نازل شده و سفرهٔ لطف و نعمت همهشمول او در همه جا گسترده است. پردهٔ عفت بندگان را به خاطر گناهان بزرگ هم ندراند و مقرر شدهٔ روزی آنها را به دلیل خطاهای ناپسند قطع نخواهد کرد.
ای کریمی که از خزانهٔ غیبگَبر و تَرسا وظیفهخَور داری
ای بخشاینده، تو که از گنجینهٔ پنهان به همه، حتی آتش پرستان و مسیحیان، لطف و نعمت میرسانی.
دوستان را کجا کنی محروم؟تو که با دشمن این نظر داری
قطعا دوستانت را از خودت نمیرانی، تو که اینطور به دشمنان خودت لطف و نظر داری.
فرّاشِ بادِ صبا را گفته تا فرشِ زُمُرُّدی بِگُستَرد و دایهٔ ابرِ بهاری را فرموده تا بَناتِ نَبات در مَهدِ زمین بپرورد. درختان را به خَلعَتِ نوروزی، قبایِ سبزِ ورق در بر گرفته و اَطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ ربیع، کلاهِ شکوفه بر سر نهاده. عصارهٔ نالی به قدرت او شهدِ فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخلِ باسق گشته.
به باد صبا که مثل فرشگستریست گفته تا بر روی زمین فرشی زمردین و سبز بگستراند و به ابرهای بهاری که مانند دایههای زمین هستند فرموده تا دخترکان گیاه را در گهوارهٔ زمین پرورش دهند. به درختان لباس پیشکش نوروزی بخشیده و انگار که عریانی درختان را با برگهای سبز پوشانده باشد و بر سر شاخههای جوان به میمنت رسیدن فصل بهار کلاهی از شکوفه گذاشته است. افشردهٔ نیهای باریک به لطف او شهدی برتر و خالص شده و دانههای خرما زیر نظر او به درختان بلند تبدیل شدهاند.
ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همهی عوامل مختلف طبیعت، از جمله ابر، باد، ماه، خورشید و حرکات آسمانی، همه تلاش میکنند تا تو بتوانی لقمهای به دست بیاوری و به سادگی و بیتوجهی از کنار آن گذر نکنی.
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
همه به خاطر تو سرگردان و مطیع هستند و این انصاف نیست که تو اطاعت نکنی.
در خبر است از سَرور کائنات و مَفْخَرِ موجودات و رحمتِ عالَمیان و صَفوتِ آدمیان و تتمهٔ دورِ زمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم،
در خبر است از آقا و والامنسب کائنات و افتخار موجودات و رحمت جهانیان و برگزیدهٔ آدمیان و نتیجهٔ زمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم.
شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریمقسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم
مردی شفاعتکننده، پیرویشونده، پیامبری بزرگوار و نیکو، زیبا، خوشاندام، گشادهرو و آراسته.
چه غم دیوارِ امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟چه باک از موجِ بحر آن را که باشد نوح، کَشتیبان؟
غم و نگرانی برای مومنان نیست ، وقتی تو پشتیبان آن هستی. از طوفان و امواج دریا ترسی نیست وقتی نوح، کشتیبان کشتی باشد.
بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِحَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ
با پیمودن درجات کمال به اوج آن رسید، تاریکیها را با زیباییاش روشن کرد. ویژگیهایش همه زیبا و نیکو هستند، بر او و خاندانش درود بفرستید.
هر گاه که یکی از بندگان گنهکارِ پریشانروزگار، دست اِنابت به امید اِجابت به درگاه حق جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند باز اِعراض کند. بازش به تضرّع و زاری بخواند؛ حق سبحانه و تعالی فرماید:
هر زمان که یکی از بندگان گناهکار و دردمند، با امید به اجابت دعا، دستهای خود را به قصد توبه به سوی خداوند-که جلیل و بلندمرتبه است- بلند کند، خداوند به او توجه نمیکند. اگر بار دیگر او دعا کند، باز هم خداوند روی برمیگرداند و اگر باز با زاری و التماس او را بخواند، خداوند -که پاک و برتر از توصیف است- میفرماید:
«یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غَیری فَقد غَفَرتُ لَهُ»
ای فرشتگانم، من از بندهام شرمنده شدهام و او جز من هیچکسی را ندارد، پس من او را بخشیدم.
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاریِ دعا و زاریِ بنده همی شرم دارم.
دعوتش را پذیرفتم و خواستهاش را برآوردم، چرا که از دعا و درخواست زیاد بنده شرمنده شدهام.
کَرَم بین و لطف خداوندْگارگُنه بنده کردهست و او شرمسار
لطف خداوند را ببین که گناه را بنده مرتکب شده است اما با این حال اوست که احساس شرمندگی می کند.
عاکفانِ کعبهٔ جلالش به تقصیرِ عبادت معترف که «ما عَبَدْناکَ حقّ عبادتِک» و واصفانِ حلیهٔ جمالش به تحیّر منسوب که «ما عَرَفناکَ حقَّ مَعرِفتِک».
مقیمان کعبهٔ عظمتش به کوتاهی در عبادت اعتراف میکنند که ما نتوانستهایم تو را به اندازهٔ شایستهات بندگی کنیم و توصیف کنندگان زیباییاش متحیر و شگفتزدهاند که ما نتوانستهایم تو را به درستی بشناسیم.
گر کسی وصف او ز من پرسدبیدل از بینشان چه گوید باز؟
اگر کسی دربارهی او از من بپرسد، منِ دلباخته چیزی نمیتوانم از او که بینشان است بگویم.
عاشقان، کشتگان معشوقندبَر نیاید ز کشتگان آواز
من مثل عاشقانی هستم که برای معشوق جان باختهاند و از کشتهشدگان صدایی برنمیآید.
یکی از صاحبدلان سر به جَیبِ مراقبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: «از این بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟» گفت: «به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت».
یکی از افراد فرزانه در حال مراقبه بود و در دنیای مکاشفه غرق شده بود. وقتی به حالت عادی برگشت، یکی از دوستانش از او پرسید: چه چیزی از آن بوستان (کتاب دیگر سعدی) برای ما آوردهای؟ او گفت: به یاد داشتم که وقتی به درخت گل رسیدم، دامنم را پر از گلهای هدیه کنم، اما وقتی به آنجا رسیدم، بوی گل چنان مرا مسحور کرد که از خود بیخود شدم.
ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموزکآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
ای پرنده صبح، عشق را از پروانه یاد بگیر که در راه رسیدن به معشوق سوخت، جانش را از دست داد اما صدایش درنیامد و اعتراضی نکرد.
این مدعیان در طلبش بیخبرانندکآن را که خبر شد، خبری باز نیامد
این افرادی که ادعا میکنند و فریاد برمیدارند که در جستجوی او هستند، بیخبرند و لاف دروغ میزنند. چرا که کسی که به آگاهی رسیده، از آگاهیای که دارد، چیزی نمیگوید.
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهموز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم
ای که از هر نوع خیال، تصور، گمان، وهم، از هر آنچه که گفتهاند، شنیدهایم یا خواندهایم، برتر هستی...
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما همچنان در اوّلِ وصفِ تو ماندهایم
میهمانی تمام شد و عمر ما به پایان رسید، اما ما هنوز در شروع توصیف مانده و درماندهایم.
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صِیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قَصْبُ الْجَیبِ حدیثش که همچون شکر میخورند و رُقعهٔ مُنشئاتش که چون کاغذ زر میبرند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد؛ بلکه خداوند جهان و قطب دایرهٔ زمان و قائممقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظِلُّ اللهِ تَعالیٰ في أَرضِهِ؛ رَبِّ ارْضَ عَنهُ و أَرْضِه، به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده، لاجرم کافّهٔ اَنام از خواص و عوام به محبت او گراییدهاند که الناسُ عَلیٰ دینِ مُلُوکِهم.
ذکر خیر سعدی که در دهان عامهٔ مردم رواج پیدا کرده و شهرت کلامش در سرتاسر زمین پخش شده است و نوشتههای او (قصب الجیب لولهای فلزی بوده از طلا یا نقره که مثل نی دارای بندها و گوههایی بوده و در گذشته مطالب ضروری را در کاغذی نوشته، در آن لوله قرار داده و در گریبان میگذاشتند و به نوعی مانند دفترچهٔ همراه استفاده میشده. برای همین به آن قصب الجیب میگفتند که قَصب یعنی نی و جَیب یعنی گریبان) همچون شیرینی خورده میشود و برگهٔ نوشتههایش که مثل کاغذ زرین خرید و فروش میشود، نباید تنها عامل را سعدی در نظر گرفت. بلکه پادشاه عالم و مرکز دایرهٔ زمان و قائم مقام سلیمان و یاری دهندهٔ اهل ایمان، معلم بزرگ و کامیاب دنیا و دین، ابوبکر ابن سعد ابن زنگی، سایهٔ خداوند بر زمینش، خداوندا از او خشنود باش و خشنودش ساز، به چشم محبت و لطف به سعدی توجه داشته و او را بسیار تحسین کرده و دوستی صادق نموده. به همین دلیل، همه مردم، چه خاص و چه عام، به محبت او گرایش یافتهاند؛ که مردم به دین پادشاهان خود عمل میکنند.
زآن گه که تو را بر من مسکین نظر استآثارم از آفتاب مشهورتر است
از زمانی که نگاه تو بر منِ مسکین نگاه میکنی، آثار من از آفتاب هم مشهورتر شده است.
گر خود همه عیبها بدین بنده در استهر عیب که سلطان بپسندد، هنر است
حتی اگر تمام عیبها در من وجود داشته باشد، چون آن عیب مورد پسند سلطان است، هنر محسوب میشود.
گِلی خوشبوی در حمام روزیرسید از دست محبوبی به دستم
روزی در حمام، گِلی خوشبو از دستان دوستی به دستم رسید.
بدو گفتم که «مشکی یا عبیری؟که از بوی دلاویز تو مستم؟»
از او پرسیدم آیا تو مُشک هستی یا عنبر؟ که بوی دلانگیز تو مرا شگفتزده کرده است.
بگفتا: «من گِلی ناچیز بودمو لیکن مدّتی با گُل نشستم
او گفت که من در ابتدا یک تکه گِل بیارزش بودم، اما چون مدتی کنار گلهایی خوشبو بودم و با آنها نشست و برخاست کردم، خوشبو شدم.
کمال همنشین در من اثر کردوگرنه من همان خاکم که هستم»
دوستی و همراهی با همنشینان باکمالات روی من اثر گذاشت و باعث شد که من هم باارزش بشوم، وگرنه من همان خاک و گِل ساده و بیارزشی هستم که همیشه بودهام.
اللّهمَ مَتِّعِ المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِفْ جمیلَ حَسَناتِه و ارْفَعْ دَرَجةَ أَوِدّائه و وُلاتِه وَ دَمِّرْ عَلیٰ أَعْدائه و شُناتِه بما تُلِيَ في القرآنِ مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِنْ بَلَدَه و احْفَظْ وَلَدَه
خداوندا، مسلمانان را از طول حیات او بهرهمند کن و خوبیهایش را چندین برابر کن و مقام دوستان و حاکمانش را بالا ببر. دشمنان و بدخواهانش را نابود کن و به حقِ آنچه در قرآن خوانده میشود؛ خداوندا، کشورشان را در امان نگهدار و فرزندانش را حفظ کن.
لَقَد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سَعدُهوَ أَیَّدَهُ الْمَولیٰ بِأَلوِیَةِ النَّصرِ
به راستی که دنیا به وجود او سعادت یافت. سعادت او پاینده باشد و خداوند با پرچمهای پیروزی او را یاری کند.
کذلکَ یَنْشَأُ لینةٌ هو عِرقُهاو حُسنُ نباتِ الْأَرضِ من کَرمِ الْبَذرِ
که اینچنین میرویَد ساقهای که او ریشهٔ آن است. که خوبی و زیبایی گیاهِ زمین، بستگی به خوبی بذر آن دارد.
ایزدِ تعالی و تقدّس، خطهٔ پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد.
انشاءالله خداوند -که بلندمرتبه و پاک است- سرزمین مقدس شیراز را به واسطهٔ وجود حاکمان عادل و تلاش علمای اهل عمل تا روز قیامت در امنیت و سلامت حفظ کند.
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیستتا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
سرزمین پارس از درد و مشکلات زمانه رنج نمیبرد، تا زمانی که کسی مثل تو که سایهٔ خدا هستی بر بالای سر آن قرار داری.
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاکمانند آستان درت مأمن رضا
امروز هیچکس نمیتواند مانند آستان تو که پناهگاه امنیت و آرامش است، هیچ نشانی از خود در این دنیای وسیع باقی بگذارد.
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکربر ما و بر خدای جهانآفرین جزا
بر عهدهٔ تو است که به یاد بیچارگان باشی و شکر نعمتها بر عهدهٔ ما و جزا و پاداش نزد خداوند جهان آفرین است.
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارسچندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
الهی، از تو میخواهم که خاک ایران را از آسیب فتنه و نابودی حفظ کنی، همانطور که خودِ خاک و باد همیشه باقی خواهند ماند.
یک شب تأمل ایام گذشته میکردم و بر عمرِ تلف کرده تأسف میخوردم و سنگِ سراچهٔ دل به الماسِ آبِ دیده میسُفتم و این بیتها مناسبِ حالِ خود میگفتم:
یک شب به یاد روزگار گذشته بودم و بهخاطر عمری که بر باد دادم متأسف و ناراحت بودم و سنگ کوچک دلم را با اشکهایم که مانند الماس هستند، سوراخ میکردم و این بیتها را متناسب با احوال خودم میگفتم:
هر دم از عمر میرود نفسیچون نگه میکنم نمانده بسی
به اندازهٔ هر لحظه و هر دم، یک نفس از عمر کم میشود و وقتی به وضعیت خودم نگاه میکنم، میبینم که مدت زیادی از عمرم باقی نمانده است.
ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روز دریابی
ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشته و در خواب غفلت به سر میبری، مگر اینکه حواست به این پنج روز و مدت زمان بسیار بسیار کمِ باقیمانده باشد و از آن استفاده کنی.
خجل آن کس که رفت و کار نساختکوسِ رحلت زدند و بار نساخت
شرمنده است آن کسی که از دنیا رفت و کاری انجام نداد، اویی که طبل کوچ کردنش را زدند (زمان مرگش رسید) و توشهای برای دنیای آخرت آماده نکرده بود.
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیلباز دارد پیاده را ز سبیل
خواب دلانگیز صبح مسافر، مسافرِ پیاده را از مسیر و رفتن دور میکند.
هر که آمد عمارتی نو ساخترفت و منزل به دیگری پرداخت
هرکسی که به دنیا آمد، خانهای جدید بنا کرد، رفت (مُرد) و جای خودش را به دیگری داد.
وآن دگر پخت همچنین هوسیوین عمارت به سر نبرد کسی
و آن یکی هوسهایی در سر داشت و این به هیچکجا نرسید.
یارِ ناپایدار، دوست مداردوستی را نشاید این غدّار
دوستی که ناپایدار و باری به هر جهت است را دوست خود نگیر. چنین بیوفایی شایستهٔ دوستی نیست.
نیک و بد چون همی بباید مُردخُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد
چون درنهایت چه نیک باشیم و چه بد بایست بمیریم، پس خوش به حال آن کسی که گوی نیکی و سعادت را با خود برد.
برگِ عیشی به گور خویش فرستکس نیارد ز پس، ز پیش فرست
برگ و نامهٔ خوشی را برای آخرتت آماده کن. هیچکس بعد از مرگش دچار عافیت نخواهد شد. باید پیش از مرگ به فکر باشی.
عمر برف است و آفتابِ تموزاندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز
زندگی مانند برف است و آفتاب تابستان را میبینم... زمان کمی مانده اما این خواجه هنوز غرق در غرور و توهم خود است.
ای تهیدستْ رفته در بازارترسمت پُر نیاوری دستار
ای کسی که هیچچیزی نداری و به بازار رفتی، میترسم دستِ پُر برنگردی!
هر که مزروع خود بخورد به خویدوقت خرمنش خوشه باید چید
هرکسی که کشت و محصول خود را در موقعی که کال و نارس بود خورد و استفاده کرد، در زمان جمعآوری به موقع و به جا، چیزی نخواهد داشت.
بعد از تأمل این معنی، مصلحت چنان دیدم که در نشیمنِ عزلت نشینم و دامنِ صحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و مِنبعد پریشان نگویم.
پس از این که به این موضوع فکر کردم، به این نتیجه رسیدم بهترین کار این است که که کنج عزلت بگیرم و از همنشینی با دیگران کناره بگیرم. دفترم را از این گفتههای پریشان پاک کنم و از این به بعد هم دیگر اینچنین ننویسم و نگویم.
زبانبریده به کنجی نشسته صُمٌّ بُکمْبه از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم
کسی که زبان بریده باشد و در گوشهای بیهیچ صدایی نشسته باشد، بهتر از کسیست که زبانش را به درستی استفاده نمیکند.
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در درآمد. چندان که نشاطِ ملاعبت کرد و بساطِ مداعبت گسترد، جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم. رنجیده نگه کرد و گفت:
تا روزی که یکی از دوستانم که در سفر با کاروان و کجاوه همراه من بود و در اتاقها و سکون همنشین؛ به روال گذشته از در وارد شد. او هر چقدر سعی کرد که با من سر صحبت و شوخی را باز کند و فضای گفتوگو را ایجاد، من جوابش را ندادم و سر از گوشهنشینی بیرون نیاوردم. او ناراحت شد و به من نگاهی کرد و گفت:
کنونت که امکان گفتار هستبگو ای برادر به لطف و خوشی
ای برادر، اکنون که فرصت صحبت کردن داری، با نیکی و خوشحالی صحبت کن...
که فردا چو پیک اجل در رسیدبه حکم ضرورت زبان در کِشی
چرا که وقتی فردا فرشتهٔ مرگ بیاید، بهناچار از سخن گفتن باز میمانی.
کسی از متعلقانِ مَنَش بر حَسَب واقعه مطلع گردانید که «فلان عزم کرده است و نیت جزم، که بقیَّتِ عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند. تو نیز اگر توانی سرِ خویش گیر و راه مُجانبت پیش». گفتا: «به عزّتِ عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادتِ مألوف و طریقِ معروف که آزردن دوستان جهل است و کفّارتِ یمین سهل و خلافِ راه صواب است و نقص رای اولوالالباب؛ ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام».
یکی از نزدیکان من او را از اتفاقی که افتاده آگاه کرد که سعدی تصمیمی قاطع گرفته تا باقی عمرش را در سکوت و انزوا بگذراند و تو هم اگر میتوانی بیخیال او شو، راه خودت را بگیر و برو. که او چنین جواب داد: به احترام بزرگواری و دوستی دیرینهام قسم، نفسی نخواهم کشید و هیچ قدمی بر نخواهم داشت مگر زمانی که سعدی لب به سخن باز کند به رسمی که آشنا بود و شکلی که پسندیده و هشدار که آزار دادن دوستان نادانی است و جبران سوگند ساده است و راه درستی نیست و برخلاف نظر و رأی خردمندان است که شمشیر علی در غلاف باشد و زبان سعدی در سکوت.
زبان در دهان ای خردمند چیست؟کلیدِ درِ گنجِ صاحب هنر
ای خردمند، زبانِ در دهان چیست؟ زبانِ در دهان مانند کلیدِ درِ صندوقِ گنج کسیست که هنری دارد.
چو در بسته باشد چه داند کسیکه جوهرفروش است یا پیلهور؟
وقتی درِ دهان بسته باشد، چیزی از هنر او مشخص نیست و کسی چه میداند که آیا او فروشندهٔ جواهر و جوهری است یا کسی که پیله میسازد؟ (تقابل دو حرفهٔ پرارزش و کمارزش)
اگر چه پیشِ خردمند خامُشی ادب استبه وقتِ مصلحت آن به، که در سخن کوشی
هرچند که در نظر افراد بافهم و آگاه، سکوت نشانهٔ ادب است و کار نیکویی است، اما در مواقع مصلحت و نیاز بهتر است که لب به سخن باز کنی.
دو چیز طَیرهٔ عقل است، دم فرو بستنبه وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی
دو چیز نشان کمبود خرد و عقل و فهم است. یکی اینکه در زمانِ مناسبِ حرف زدن سکوت کنی و دوم این که در موقعی که باید سکوت کرد، حرف بزنی.
فی الجمله زبان از مکالمهٔ او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاورهٔ او گردانیدن مروّت ندانستم که یارْ موافق بود و ارادتْ صادق.
درنهایت، برای گفتوگو کردن با او توان نداشتم و بیتوجهی کردن به گفتگوی او را کار درستی ندیدم زیرا او همراه خوبی بود و دوستی راست و درست.
چو جنگ آوری با کسی بر ستیزکه از وی گزیرت بُوَد یا گریز
اگر میخواهی بجنگی، با کسی بجنگ که در جنگ با او یا راه چارهای داری یا راه فرار.
به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرجکنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولتِ بَرد آرمیده بود و ایام دولتِ وَردْ رسیده.
از سرِ ناچاری صحبت کردم و با خوشی به بیرون رفتیم در فصل بهار که حملهٔ سرما به پایان رفته بود و زمان گلهای سرخ فرا رسیده بود.
پیراهنِ برگ، بر درختانچون جامهٔ عیدِ نیکبختان
برگهای مانند پیراهنی بر تن درختها بودند. مانند جامههای عید بر تن انسانهای خوشبخت.
اوّلِ اردیبهشت ماهِ جلالیبلبلْ گوینده بر منابرِ قُضبان
در آغاز اردیبهشت، بلبل با صدای خوشش بر سرِ شاخههای درخت که مانند منبرند آواز میخواند.
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلیهمچو عرق بر عُذارِ شاهدِ غَضْبان
بر روی گل سرخ، قطرات شبنم نشسته است، مانند عرقی که بر روی چهرهٔ معشوقهای خشمگین، با رخساری سرخ شده از خشم نشسته باشد.
شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاقِ مبیت افتاد، موضعی خوش و خرّم و درختان درهم. گفتی که خردهٔ مینا بر خاکش ریخته و عِقدِ ثریا از تارِکَش آویخته.
شب را در باغی زیبا با یکی از دوستان گذراندیم. جایی خوش آب و هوا و پر از درختان. انگار که دانههای لعاب خرد کاشی مینا بر روی زمین ریخته و گردنبندی از ستارههای آسمان به درختان آویزان شده بودند.
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسالدَوحةٌ سَجعُ طَیرِها موزون
باغی است که آب نهرش گواراست و درختانش به زیبایی کنار هم قرار گرفتهاند و پرندگانش با آهنگ و هماهنگی، با نوایی خوش میخوانند.
آن پر از لالههای رنگارنگوین پر از میوههای گوناگون
آن یکی پر از گلهای زیبا و رنگارنگ است و این یکی پر از میوههای گوناگون.
باد در سایهٔ درختانشگسترانیده فرشِ بوقلمون
باد در سایهٔ درختانش، مانند فرشی رنگارنگ در زیر پا گسترده است.
بامدادان که خاطرِ باز آمدن بر رایِ نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضَیْمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده. گفتم: «گل بُستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد» و حکما گفتهاند: «هر چه نپاید دلبستگی را نشاید». گفتا: «طریق چیست»؟ گفتم: «برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران، کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردشِ زمانْ عَیش ربیعش را به طَیش خریف مبدَّل نکند».
صبح که اندیشهٔ برگشتن بر نشستن پیروز شد و پیشی گرفت، او را دیدم که با دامنی پر از گل و ریحان و سنبل و گیاهان معطر میآید و با این وضع عزم برگشتن به شهر کرده است. به او گفتم: گلهای باغ همانطور که میدانی، باقی نمیمانند و روزگار گلستان هم ماندنی نیست. حکیمان هم گفتهاند: بهتر است به هر چیزی که پایدار نیست، دل نبندیم. او پرسید: «چاره چیست؟» گفتم: «برای سرور ناظران و لذت حاضران، میتوانم کتابی به نام گلستان بنویسم که بادهای خزان نتوانند به ورقهای آن دست درازی کنند و ناملایمات زمان نتواند خوشیهای بهار آن را به ناپسندیدگی و تلخی پاییز تبدیل کند.»
به چه کار آیدت ز گل طبقی؟از گلستان من بِبَر ورقی
به چه درد تو میخورد طبقی از گل؟ از گلستان من یک ورق ببر!
گل همین پنج روز و شَش باشدوین گلستان همیشه خوش باشد
گل همین چند روز اندک دوام میآورد ولی این کتاب گلستان تا ابد ماناست.
حالی که من این بگفتم، دامنِ گل بریخت و در دامنم آویخت که «اَلْکریمُ إِذا وَعَدَ وَفا». فصلی در همان روزْ اتفاقِ بَیاض افتاد، در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسِّلان را بَلاغت بیفزاید. فیالجمله هنوز از گلِ بُستان بقیّتی موجود بود که «کتاب گلستان» تمام شد.
وقتی که من این صحبت را کردم، دامن گل را به زمین ریخت و دست به دامان من شد و گفت که فرد بزرگوار باید به وعدهها وفا کند. در همان روز فصل دیگری در پاکنویس آغاز شد. در نیکرفتاری و آداب گفتگو در شکل لباسی که مناسب سخنوران باشد و بلاغت نامهنگاران را افزایش دهد. درنهایت، هنوز از باغ گل بخشی باقی مانده بود که کتاب گلستان به پایان رسید.
و تمام آن گه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاهِ جهانپناه، سایهٔ کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان، اَلمؤیِّدُ مِنَ السَّماء المنصورُ عَلَی الْأَعْداء، عَضُدُ الدَّولةِ الْقاهرة، سِراجُ الْمِلّةِ الْباهرةِ، جَمالُ الْأَنام، مَفخرُ الإِسلام، سَعدُ بنُ الاتابکِ الْاَعظم، شاهنشاه المعظم، مَولیٰ ملوکِ العربِ و العجم، سلطانُ الْبَرِّ وَ الْبَحر، وارثُ مُلْکِ سلیمان، مظفرالدین أَبی بکرِ بنِ سعدِ بنِ زنگی أَدامَ اللّهُ إِقبالَهُما و ضاعَفَ جَلالَهُما وَ جَعَلَ إِلیٰ کُلِّ خِیرٍ مَآلَهُما و به کرشمهٔ لطف خداوندی مطالعه فرماید.
و در حقیقت زمانی تمام شود که پسندیده بنماید در بارگاه شاه جهانپناه، سایهٔ خداوند، پرتو لطف و عنایت الهی، گنجی از زمان و پناهگاه امان، تایید شده از آسمان، پیروز بر دشمنان، بازوی دولت نیرومند، چراغ درخشان مردم، زیبایی انسانیت، افتخار اسلام، سعد بن اتابک بزرگوار، شاهنشاه بزرگ، فرمانروای پادشاهان عرب و ایران، سلطان خشکی و دریا، وارث پادشاهی سلیمان، آنکه دینش مورد یاری قرار گرفته ابوبکر بن سعد بن زنگی. خداوند بخت آن دو (پدر و پسر) را پایدار سازد، عظمتشان را دو چندان کند و هر چه خیر است برای عاقبتشان به ارمغان آورد و به توجه لطف شاهانه مطالعه فرماید.
گر التفات خداوندیاش بیارایدنگارخانهٔ چینی و نقش اَرتَنگیست
اگر لطف و توجه خداوند متوجه کسی شود، او میتواند زیبایی و هنر را به طور شگفتآوری به تصویر بکشد، مانند یک کاخی پر نقش و نگار در چین و یا نقاشیهای کتاب مانی پیامبر (ارتنگ یا ارژنگ نام کتاب مانی پیامبر است).
امید هست که روی ملال در نکشداز این سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
امیدوارم که صحبت من باعث غم و ناراحتی شما نشود، زیرا که گلستان، جایی برای احساس دلتنگی نیست.
علی الخصوص که دیباچهٔ همایونشبه نام سعدِ ابوبکرِ سعدِ بِنْ زنگیست
به ویژه برای اینکه مقدمهٔ فرخندهاش به نام مبارکِ ابوبکر ابن سعد ابن زنگی نوشته شده است.
دیگر عروسِ فکرِ من از بی جمالی سر بر نیارد و دیدهٔ یأس از پشتْ پایِ خجالت بر ندارد و در زمرهٔ صاحبدلان مُتَجَلِّی نشود مگر آنگه که مُتَحَلّي گردد به زیور قبول امیر کبیر، عالِم عادل، مؤیّد مظفّر منصور، ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت، کَهفُ الفقرا، مَلاذُ الغُرَبا، مُربِّی الفُضَلا، مُحِبُّ الأتقیا، افتخار آل فارس، یَمینُ الْمُلْک، مَلِکُ الْخَواص، فَخرُ الدّولةِ وَ الدّین، غیاثُ الْإِسلامِ و المسلمین، عُمْدةُ الْمُلوکِ و السَّلاطین، ابوبکرِ بنِ أَبي نَصر، أَطالَ اللّهُ عُمرَهُ و أَجَلَّ قَدرَهُ و شَرَحَ صَدرَهُ و ضاعَفَ أَجْرَهُ که ممدوحِ اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق.
دیگر عروس خیال من به خاطر نازیباییهایش سر بالا نمیآورد و نگاه ناامیدش را از شرم، به پشت پای خجالت دوخته است، به آن نگاه میکند و شرمگین است و در جمع صاحباندلان حاضر نخواهد شد، مگر آنکه آراسته شود به زیور پذیرش امیر بزرگ، عالم عادل، حامی پیروزی و نصرت، پناه تاج و تخت مملکت، مشاور حکمرانی و تدبیر کشور، پناهگاه بینوایان، پناه غریبان، تربیت کنندهٔ مهان، دوستدار پرهیزکاران، افتخار خاندان فارس، دست راست سلطنت، پادشاه خواص، افتخار دولت و دین، فریادرس اسلام و مسلمین، تکیهگاهِ پادشاهان و سلاطین، ابوبکر بن ابینصر، که خداوند عمرش را دراز گرداند و مقامش را ارجمند کند و سینهاش را سترگ سازد و پاداشش را مضاعف کند، که او مورد ستایش بزرگان عالم است و دارندهٔ باید و شایدهای اخلاق.
هر که در سایهٔ عنایت اوستگنهش طاعت است و دشمن، دوست
هرکس تحت حمایت و نعمت او باشد، گناهش پیروی کردن به حساب میآید و دشمنی با او مانند دوستی است.
به هر یک از سایر بندگان حواشی، خدمتی مُتِعَیِّن است که اگر در ادای برخی از آن تهاوُن و تکاسُل روا دارند در معرضِ خطاب آیند و در محلِّ عتاب، مگر بر این طایفهٔ درویشان که شکرِ نعمت بزرگان واجب است و ذکرِ جمیل و دعایِ خیر و اداءِ چنین خدمتی در غیبت اوُلیٰتر است که در حضور، که آن به تصنّع نزدیک است و این از تکلّف دور.
بر گردن هر یک از بندگان پیرامون بارگاه، وظیفهٔ خاصی هست که اگر در انجام برخی از آنها کوتاهی کنند، مورد بازخواست و سرزنش قرار میگیرند. اما در مورد این گروه درویشان چنین است که باید شکر نعمت بزرگواران را به جا بیاورند و ذکر خوب و دعاهای خیر بگویند و انجام این کار در غیبت آنها مهمتر است تا در حضورشان. چرا که ادای آن در حضور به مصنوعی بودن و دروغ نزدیک میشود و این از آنچه باید انجام بدهند فاصله میگیرد.
پشتِ دوتایِ فلک، راست شد از خرّمیتا چو تو فرزند زاد، مادر ایّام را
آسمانها که پشتی خمیده داشتند، از شادی به حالت راست درآمدند چرا که مادر روزگار فرزندی که تو باشی را به دنیا آورد.
حکمتِ محض است اگر لطفِ جهانآفرینخاص کند بندهای مصلحتِ عام را
اگر لطف خداوند بندهای را خاص کند، حکمت محض است و این برای مصلحت عوام مردم است.
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیستکز عقبش ذکر خیر، زنده کند نام را
هرکس که زندگیاش پر از نیکی باشد و با نام نیکو زندگی کند، در نهایت به جاودانگی خواهد رسید، زیرا ذکر خیر او که به دنبالش میرود باعث زنده ماندن نامش در ذهنها خواهد شد.
وصف تو را گر کنند، ور نکنند اهل فضلحاجت مَشّاطه نیست، رویِ دلارام را
چه اهل علم و دانش دربارهٔ تو صحبت کنند و چه نکنند، تو نیازی به آن نداری. مثل رخسارهٔ دلارامی که آنقدر زیباست که نیازی به آرایشگر و زیور ندارد.
تقصیر و تَقاعدی که در مواظبتِ خدمتِ بارگاهِ خداوندی میرود، بنا بر آن است که طایفهای از حکماءِ هندوستان در فضایل بُزَرْجُمِهر سخن میگفتند. به آخِر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بَطیْ است، یعنی درنگ بسیار میکند و مُستمِع را بسی منتظِر باید بودن تا تقریرِ سخنی کند. بزرجمهر بشنید و گفت: «اندیشه کردن که چه گویم، به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم».
کوتاهی و ضعفی که در ارائهٔ خدمت به حضرت پادشاه دارم به این دلیل است که تعدادی از حکمای هندوستان دربارهٔ فضایل بزرگمهر صحبت میکردند و در پایان تنها عیبی که برای او آوردند این بود که در سخن گفتن کند است و مخاطب باید مدت زیادی منتظر بماند تا او حرفی بزند. بزرگمهر این صحبتها را شنید و گفت: فکر کردن در مورد آنکه چه میگویم بهتر است از اینکه پشیمان باشم که چرا گفتم.
سخندانِ پرورده پیرِ کهنبیندیشد، آنگه بگوید سخن
آن کسی که به دانایی و تجربه رسیده است، ابتدا با تفکر و تعمق به موضوعی فکر میکند و سپس سخن میگوید.
مزن تا توانی به گفتار، دمنکو گوی، گر دیر گویی چه غم؟
تا جایی که میتوانی بیهوده چیزی نگو. حرفهای مفید و سنجیده بزن و اگر لازم است برای سنجیدن حرفت و فکر کردن قبل از گفتن، کمی زمان بگذاری و دیرتر جواب بدهی، هیچ اشکالی ندارد.
بیندیش، وآنگه بر آور نفسوز آن پیش بس کن، که گویند «بس»
فکر کن و بعد نفست را بیرون بده و حرف بزن و قبل از آن که دیگران بگویند کافیست، بس کن و حرف نزن، خودت حرف زدن را بس کن.
به نطقْ آدمی بهتر است از دَوابدَواب از تو به، گر نگویی صواب
انسان به واسطهٔ نطق (در یک معنی سخن گفتن و در یک معنی تفکر و اندیشه که به نسبت مضمون بیت معنی دوم درستتر است) از حیوانات بهتر است. ولی اگر به صواب، درست و بهجا حرف نمیزنی، همان حیوانات از تو بهتر باشند.
فکَیف در نظرِ اعیانِ حضرتِ خداوندی عَزَّ نصرُهْ، که مجمعِ اهلِ دل است و مرکزِ علمای متبحِّر؟ اگر در سیاقتِ سخن دلیری کنم، شوخی کرده باشم و بضاعتِ مُزجاة به حضرت عزیز آورده و شَبَه در جوهریان جُوْیٖ نیارد و چراغْ پیش آفتاب پرتوی ندارد و منارهٔ بلند بر دامن کوه الوند پست نماید.
در هر حال چگونه میتوان در حضور پادشاه بزرگ -پیروزیاش بزرگ و گرامی باد- که جایگاه تجمع اهل دل و مرکز علمای برجسته است، سخن گفت؟ اگر بخواهم با شجاعت صحبت کنم، حماقت کرده باشم و کمترین دستاوردی را به محضر عزیز (فروغی مینویسد: عزیز نام خوانسالار مصر است و این جمله اشاره به آیهٔ ۸۸ سورهٔ یوسف دارد که برادران یوسف به یوسف گفتند ای عزیز، ما و خانوادهٔ ما را سختی و قحطی رسیده و با مایهای اندک پیش تو آمدهایم) برده باشم و مشخص است که گوهر بدلی در نزد جواهرفروشان ارزشی ندارد و چراغ در برابر عظمت و نور خورشید نوری ندارد و منارهای بلند در دامنهٔ کوه الوند، پست و حقیر است.
هر که گردن به دعوی افرازدخویشتن را به گردن اندازد
هر کسی که با دعوی و ادعاهای بزرگ خود را به چالش بکشد، در واقع خودش را به خطر میاندازد.
سعدی افتادهایست آزادهکس نیاید به جنگ افتاده
سعدی متواضعی یا بر زمین افتادهای آزاده است. کسی به جنگ بر زمین افتادگان نمیآید (ایهامی در افتادهٔ نخست هست و جناسی بین دو واژه).
اول اندیشه وآنگهی گفتارپایبست آمدهست و پس دیوار
ابتدا باید اندیشید و سپس به حرف زدن برخاست. همان طور که اول پایبست و پیِ خانه ساخته میشود و سپس دیوار آن.
نخلبندی دانم، ولی نه در بستان و شاهدی فروشم، ولیکن نه در کنعان.
من میدانم که چگونه نخلبندی کنم اما نه در باغ که آنجا بهتر از من بلدند و بنده و غلام زیبارو میفروشم، اما نه در سرزمین کنعان که خودشان یوسف را دارند.
لقمان را گفتند: «حکمت از که آموختی»؟ گفت: «از نابینایان که تا جای نبینند، پای ننهند».
از لقمان پرسیدند که از چه کسی حکمت آموختهای؟ او پاسخ داد: از نابینایان، زیرا آنها تا زمانی که چیزی را نسنجند، پا بر زمین نمیگذارند.
قَدِّمِ الْخروجَ قبلَ الْوُلوج، مردیت بیازمای وآنگه زن کن.
قبل از ورود، خروج را بسنج. ابتدا مردانگیات را بسنج و سپس زن بگیر.
گر چه شاطر بود خروس به جنگچه زند پیش باز رویین چنگ؟
هرچند که خروس در کار جنگیدن ماهر و چابک است، ولی نباید در برابر بازِ رویین چنگ ادعایی کند.
گربه شیر است در گرفتن موشلیک موش است در مصاف پلنگ
گربه در شکار موش قوی و توانا است، اما در برابر پلنگ، مانند موش ضعیف به شمار میآید.
اما به اعتماد سِعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرائم کهتران نکوشند، کلمهای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم اللّه در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه بر او خرج، موجب تصنیف کتاب این بود و بِاللّهِ التَّوفیق.
اما با تکیه بر بزرگواری و اخلاق نیک شخصیتهای بزرگ که از نقصها و خطاهای بندگان و زیردستان چشم میپوشند و در افشای اشتباهات خردمنسبان و افراد پست و حقیر تلاش نمیکنند، من چند کلمه به صورت مختصر از داستانها، اشعار و حکایات و رفتارهای پادشاهان گذشته -که خداوند رحمتشان کند- در این کتاب آوردهام و بخشی از وقت و عمر گرانبهای خود را صرف نگارش این کتاب کردهام، دلایل و ماجرای نوشتن این کتاب اینها بود و امیدواریم توفیق و یاری خداوند شامل حال ما شود که توفیق از سوی خداست.
بمانَد سالها این نظم و ترتیبز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
سالها این نظم و ترتیب برجا بماند، حتی اگر از ما هر ذرهٔ خاکی در جایی پخش باشد.
غرض نقشیست کز ما باز ماندکه هستی را نمیبینم بقایی
هدف این است که رد و نقشی از ما به جا بماند، چون برای هستی و وجود خودم بقایی نمیبینم.
مگر صاحبدلی روزی به رحمتکند در کار درویشان دعایی
تا که شاید روزی فردی صاحبدل از سر مهر، برای حال درویشان دعا کند.
امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب، ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضهٔ غَنّا و حدیقهٔ غَلبا چون بهشت، هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد.
با دقت در ساختار کتاب و پیراستن فصول، کوتاهی سخن حکم کرد که این باغ طربانگیز و پردرخت، مانند بهشت از هشت باب (فصل) تشکیل شود و از هر کدام مختصر و کوتاه نوشته شد تا از خستگی و دلزدگی خواننده جلوگیری کند.
باب اوّل: در سیرت پادشاهان
فصل اول: دربارهٔ شخصیت و ویژگیهای پادشاهان
باب دوم: در اخلاق درویشان
فصل دوم: درمورد اخلاق درویشان
باب سوم: در فضیلت قناعت
فصل سوم: دربارهٔ ارزش قناعت
باب چهارم: در فواید خاموشی
فصل چهارم: دربارهٔ مزایای سکوت و خاموشی
باب پنجم: در عشق و جوانی
فصل پنجم: درمورد موضوع عشق و جوانی
باب ششم: در ضعف و پیری
فصل ششم: در مورد ناتوانی و پیری
باب هفتم: در تأثیر تربیت
فصل هفتم: درمورد اثر تربیت
باب هشتم: در آداب صحبت
فصل هشتم: درمورد راه و رسم گفتگو
در این مدت که ما را وقت خوش بودز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
در این مدت که ما از زندگی خوب و خوشی برخوردار بودیم، سال ششصد و پنجاه و ششم بعد از هجرت پیامبر بود (سال ۶۵۶ هجری قمری).
مراد ما نصیحت بود و گفتیمحوالت با خدا کردیم و رفتیم
ما هدفمان نصیحت بود و گفتیم که کار را به خدا سپردهایم و رفتیم.