حکایتِ شمارهٔ ۱۱
این حکایت درباره سختی کمکخواستن از آدمهای بدخو است و در فضیلت قانع بودن. درویشی به یک مشکل مالی ضروری بر میخورد؛ شخصی آدم ثروتمندی را به او معرفی میکند و به درویش میگوید که آن ثروتمند به تو کمک خواهد کرد. درویش بهدیدن آن ثروتمند رفته اما با دیدن چهره درهمرفته و اخلاق بد او، پشیمان شده و بدون گفتن نیاز و درخواست خود برمیگردد.
درویشی را ضَرورتی پیش آمد.
برای یک درویش مشکلی پیش آمد.
کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بیقیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.
یکی به او گفت: فلانکس ثروت و مال فراوانی دارد، اگر باخبر شود که تو بهکمک نیاز داری بیشک در رفع نیاز تو درنگ نخواهد کرد.
گفت: من او را ندانم.
درویش گفت: من او را نمیشناسم.
گفت: مَنَت رهبری کنم.
آن شخص گفت: تو را راهنمایی میکنم. (او را بهتو نشان میدهم)
دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص درآورد.
دستش را گرفت و او را تا درب منزل آن شخص برد.
یکی را دید لب فروهشته و تند نشسته.
کسی را دید لب فرو آویخته و چهره در هَم کشیده و ترشروی نشسته.
برگشت و سخن نگفت.
بازگشت و هیچ حرفی نزد.
کسی گفتش: چه کردی؟
یکی از او پرسید: چه کردی؟
گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم.
گفت: با دیدارِ ناخوشِ وی از دَهِشِ او چشم پوشیدم و در گذشتم.
مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُشرویکه از خوی بدش فرسوده گردی
عرض حاجت پیشِ عبوس مکن که از گرفتگی چهره و تندخویی ویْ جانَت به لب رسد؛
اگر گویی غمِ دل، با کسی گویکه از رویَش به نقدْ آسوده گردی
اگر روزی اندوهِ خاطر میخواهی بگویی، با کسی بگو که از دیدارِ چهرهٔ گشادهاش در لحظهْ آسایش یابی.