حکایت شمارهٔ ۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر درباره فردی پارسا صحبت میکند که به خاطر محبت به یک شخص، دچار مشکل شده و نه طاقت صبر دارد و نه قدرت گفتن حقیقت را. او از دشواریهایی که دیده و نیز از غمهایی که کشیده، سخن میگوید. شاعر از این فرد میخواهد که دست از محبتش برندارد و حتی اگر او را به تیغ نیز بزند، از او دور نشود، زیرا بعد از او جایی برای پناه بردن ندارد. در ادامه، شاعر اشاره میکند که عقل و تفکر در برابر عشق زائل شده و هر جا عشق سلطنت کند، قوت تقوا کمتر میشود. او به حال زید، شخص پاک دامن، اشاره میکند که به دلیل عشق، تا گردن در مشکل افتاده است.
پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی نگفتی و گفتی:
معنی «چندان که ملامت ...»: هر اندازه سرزنش میدید و تاوان میبرد، از میلِ خاطر به وی نمیکاست. و میگفت:
کوته نکنم ز دامنت دستور خود بزنی به تیغِ تیزم
از تو پیوند نگسلم، اگرچه تو به کشتنم شمشیرِ برّان آهیخته داری،
بعد از تو مَلاذ و مَلْجَائی نیستهم در تو گریزم، ار گریزم
جز تو پناهگاه و مأوایی ندارم و چون از سمتت فرار کنم باز به نزد تو آیم و به تو پناه آرم.
باری، ملامتش کردم و گفتم: عقلِ نفیست را چه شد تا نفسِ خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت:
خلاصه وی را سرزنش کردم و گفتم: به عقلِ گرانمایهات چه آسیب رسید که نفسِ بد فرمایِ فرومایه بر تو چیره گشت؟
هر کجا سلطانِ عشق آمد، نماندقوّتِ بازویِ تقویٰ را محل
چیرهدستی و قوّت عشق یا سلطنت عشق هرجا پدید آید، نیرویِ بازویِ پرهیز را مجال نماند و پایِ ثباتش از جای برود.
پاکدامن چون زِیَد بیچارهایاوفتاده تا گریبان در وَحَل؟
ناتوانیْ راهِ تدبیر بر وی بسته و تا به گردن در گل و لای افتاده را دامنْ چگونه آلوده نگردد؟