حکایت شمارهٔ ۱۸
هوش مصنوعی: در داستان، شخصی به نام خرقه پوش همراه یک کاروان به حجاز میرود که یکی از امرای عرب به او صد دینار داده است تا قربانی کند. ناگهان دزدان به کاروان حمله میکنند و همه چیز را میبرند. بازرگانان به شدت نالان و گریهکنان میشوند، اما خرقه پوش با آرامش میگوید که به دزدان وابسته نیست و از دست دادن پول او را ناراحت نمیکند.
او به یاد دوستی در جوانی میافتد که برایش بسیار عزیز بوده و درباره احساسات عمیقش نسبت به او صحبت میکند. او از فراق این دوست و غم ناشی از مرگش سخن میگوید و آرزو دارد که ای کاش نمیبایست در این دنیا بی او زندگی کند. پس از این مصیبت، او تصمیم میگیرد زندگیاش را از هوس و مجالست خالی کند و به یاد آن دوست در تنهایی زندگی کند. او به این نکته میرسد که اگرچه لذتهای دنیا زیبا هستند، اما فراق یار همیشه دردناک است و او بهتر است از این عالم دوری کند.
خرقهپوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بیفایده خواندن.
هوش مصنوعی: در کاروان حجاز، فردی با لباس خاصی همراه ما بود که یکی از سران عرب به او صد دینار داده بود تا قربانی کند. ناگهان دزدان خفاجه به کاروان حمله کردند و همه چیز را به سرقت بردند. بازرگانان به شدت گریه و زاری کردند، اما فریاد آنها بی نتیجه ماند.
گر تضرع کنی و گر فریاددزد زر باز پس نخواهد داد
هوش مصنوعی: هر چقدر هم که ناامیدانه دعا کنی یا با صدای بلند درخواست کنی، دزد طلا را باز نخواهد گرداند.
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: «مگر معلوم تو را دزد نبرد؟» گفت: «بلی بردند، ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خستهدلی باشد».
هوش مصنوعی: جز آن درویش صالح که همچنان در وضعیت خود باقی مانده بود و دچار تغییر نشده بود. من پرسیدم: آیا دزدی چیزی از تو برده است؟ او پاسخ داد: بله، بردند، اما من با آن چیز آنقدر وابستگی نداشتم که در زمان جدایی، دلم بشکند.
نباید بستن اندر چیز و کس دلکه دل برداشتن کاریست مشکل
هوش مصنوعی: نباید به چیزها یا افراد دل بست، زیرا دل کندن از آنها کار دشواری است.
گفتم: «مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبلهٔ چشمم جمال او بودی و سود سرمایهٔ عمرم وصال او».
هوش مصنوعی: گفتم: این حرفی که زدی کاملاً به حال من مناسب است. در جوانی، با یک جوان دیگر رابطهای داشتم که پر از صداقت و محبت بود. تا جایی که آن جوان برای من مانند قبلهای بود که به زیباییاش نگاه میکردم و وصالش برایم ارزشمندترین سرمایه زندگیام به حساب میآمد.
مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشربه حسن صورت او در زمی نخواهد بود
هوش مصنوعی: اگر فرشتگان در آسمان وجود نداشتند، هیچ انسانی به زیبایی و جذابیت او در زمین نخواهد بود.
به دوستی که حرام است بعد از او صحبتکه هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
هوش مصنوعی: دوستی که بر پایه نادرست باشد، ارزش صحبت کردن ندارد و از او هیچ میراثی به جا نخواهد ماند.
ناگهی پای وجودش به گِل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
هوش مصنوعی: به طور ناگهانی پای وجودش در خاک مرگ فرو رفت و غم جدایی از خانوادهاش به وجود آمد. روزها کنار مزارش نشستم و دربارهی جداییاش صحبت کردم.
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجلدست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
هوش مصنوعی: ای کاش زمانی که مرگ به پای تو درآمد و به من نزدیک شد، تقدیر دنیا با تیغ فراگیرش، سرنوشت مرا در آن لحظه رقم میزد.
تا در این روز جهان بیتو ندیدی چشمماین منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
تا در امروز چشمم جهان بدون تورا نمیدید، من همان کسیام که بر سر خاک تو ایستاده است و خاک من بر سرم است.
آن که قرارش نگرفتی و خوابتا گل و نسرین نفشاندی نخست
هوش مصنوعی: تو هیچگاه نتوانستی آرام بگیری و تا زمانی که گل و نسرین را پرورش ندادهای، خواب آرامی نخواهی داشت.
گردش گیتی گل رویش بریختخاربنان بر سر خاکش برست
هوش مصنوعی: دنیا به گونهای میچرخد که زیباییها و نعمتهایش در نهایت به زمین میافتند و به تدریج زشتیها و مشکلات بر سر آنان سایه میافکند.
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گِرد مجالست نگردم.
هوش مصنوعی: بعد از اینکه او را ترک کردم، تصمیم گرفتم که باقیمانده زندگیام را در پی هوسها نروم و در جمعهای اجتماعی حاضر نشوم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موجصحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار
سود و فایده دریا نیکو بود اگر بیم و خطر موج وجود نداشت، همچنین همنشینی با گل خوب بود اگر نگرانی آسیب دیدن از خار نبود
دوش چون طاووس مینازیدم اندر باغ وصلدیگر امروز از فراق یار میپیچم چو مار
هوش مصنوعی: دیروز در باغ عشق مانند طاووس به خود میبالیدم و خوشحال بودم، اما امروز به خاطر دوری یار، مانند ماری در عذاب و ناراحتی میپیچم و در اضطراب هستم.