حکایت شمارهٔ ۱۲
یک سال در میان حاجیان، جنگ و بزنبزن درگرفت. آن سال من هم در میان پیادگان بودم. انصافا تسویه حساب کردیم. از درون یکی از کجاوهها شنیدم که یکی با همکجاوه خود گفت: سربازِ شطرنج وقتی به آخرین خانه میرسد وزیر میشود، بهتر میشود، اینها به حج رفتند بدتر شدند.
سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.
هوش مصنوعی: سالی در یک سفر زیارتی دعوایی بین پیادهروها رخ داد و دعوتکننده نیز در آن سفر با پای پیاده بود. در آنجا انصاف را رعایت نکردیم و به مشاجره و جدل شروع کردیم.
کجاوهنشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر میبرد فرزین میشود، یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.
شنیدم که کسی در حالی که سوار بر کجاوه بود، به همراه خود میگفت: عجب! سرباز پیاده ی مقابل عاج هنگامی که صفحه ی شطرنج را رد میکند به آخرین خانه میرسد به وزیر تبدیل میشود یعنی بهتر از آنچه بود میشود ولی حاجی های پیاده بیابان را از سر گذراندند و بدتر از قبلشان شدند.
از من بگوی حاجی مردم گزای راکاو پوستین خلق به آزار میدرد
از طرف من به حاجی مردمآزار بگو؛
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنکبیچاره خار میخورد و بار میبرد
ثواب حج برای شتر است، که خار میخورد و بار میبرد.