غزل شمارهٔ ۴
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوقش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر تو از حال دوستانت غافل باشی، دوستانت از تو فراغت و بیخیالی نخواهند یافت. او به معشوقش میگوید جمال و زیبایی خود را در آیینه بنگرد تا متوجه دلیل ناشکیبایی و اشتیاق بسیار عاشقانش بشود. و از بهار به عنوان زمانی برای دیدار و اتحاد یاد میکند. شاعر از ویژگیهای ظاهری معشوقش، از جمله قامت بلند و زیباییاش، صحبت کرده و به احساس عمیق عشق و وابستگیاش اشاره میکند. او با اشاره به اینکه حتی اگر دوستی زهرآلود باشد، از آن نیز لذت میبرد، نشان میدهد که عشق برایش بالاتر از هر چیز است. در نهایت، شاعر با وجود درد و رنجهایش، هنوز امیدوار به درمان و پایان دردهاست.
اگر تو فارغی از حال دوستان یارافراغت از تو میسّر نمیشود ما را
اگر تو از حال دوستان خویش بیخبر و آزاد هستی و به آنها توجهی نمیکنی، ما توانایی بیخبر بودن و بیتوجه بودن به تو را نداریم. { ای یار، اگر تو به حالِ دوستان نمیاندیشی، برای ما آسودگی از تو مقدور نیست. [ فارغ = بیخبر و آسوده / فراغت = آسودگی و فراموشی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
تو را در آینه دیدن جمالِ طَلعتِ خویشبیان کند که چه بودهست ناشکیبا را
با دیدن زیبایی چهرهٔ خود در آینه خواهی فهمید که چه بر حال عاشق بیقرار گذشته است. { اگر تو آیینهای به دست بگیری و زیبایی رخسارت را در آن بنگری، درمییابی که چرا دوستار تو، بیتاب و ناشکیباست. یعنی دلیل بیتابی عاشق دیدن زیباییِ چهرهٔ توست. [ طلعت = صورت و رخسار ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
بیا که وقت بهار است تا من و تو به همبه دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
وقت بهار است، بیا تا با هم بنشینیم و باغ و صحرا را برای دیگران بگذاریم. { اکنون که فصلِ بهار است، بیا تماشای باغ و صحرا را به دیگران واگذاریم و با هم بودن را به گلگشت و تماشای باغ و صحرا برتری دهیم و از بهار عاشقی لذّت ببریم. [ بگذاریم = واگذاریم و رها کنیم. سعدی معمولا همنشینی با معشوق زیباروی را بر گشت و گذار در باغ و صحرا ترجیح میدهد. بیت بعد هم این مطلب را تأیید میکند. بنابراین کسانی که به جای «بگذاریم» «نگذاریم» را صحیح میدانند، وجهی ندارد. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
به جایِ سرو بلند، ایستاده بر لب جویچرا نظر نکنی یار سروبالا را؟
چرا به جای سروی که کنار آب جوی هست، معشوق سروقد را نگاه نمیکنی؟ (که معشوق سروقد از درخت سرو بسیار زیباتر است.) { چرا آدمی باید آنقدر بیذوق باشد که به جای پرداختن به سروِ بالای معشوق به سروِ ایستاده بر لب جوی نظر افکند؟ یعنی سروِ بلند ایستاده بر لب جوی از آنِ دیگران و سروِ قامتِ معشوق از آنِ ما. [ بالا = قد و قامت ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
شمایلی که در اوصافِ حسنِ ترکیبشمجالِ نطق نمانَد زبان گویا را
زیبایی روی تو آنچنان زیاد است که فرصت صحبت دربارهی ترکیب آن را از زبان گویا میگیرد. { آن قد و قامت و رخساری که زبان گویا نمیتواند در وصفِ زیبایی و ترکیبش سخن بگوید. یا زبان قادر به توصیف و بیان زیبایی او نیست. [ شمایل = جمع شمال و شمیله است و در لغت به معنی خویها و خصلتهاست ولی در اینجا به معنی چهره، صورت، تصویر و تمثال بکار رفته است. / حُسنِ ترکیب = جمال و زیبایی، صورت و اندام / نطق = سخن گفتن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را
چه کسی گفت نگاه کردن به چهرهی زیبا گناه است؟ گناه آن است که از زیبارویان چشم بپوشانی و به آنها نگاه نکنی. { این بیت یاد آور بیت دیگری از سعدی جان است: تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد ... گنه است بر گرفتن نظر از چنین جمالی (غزل ۵۷۶) / معنی: چه کسی میگوید که نگریستن به چهرهٔ زیبا، خطاست؟ برعکس، ندیدن روی زیبا و محروم ماندن از تماشای زیبایی خطاست. [ نظر = نگاه ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
به دوستی که اگر زهر باشد از دستتچنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را
به دوستی و وفایی که بین ماست قسم میخورم که اگر در دست تو زهر باشد همانگونه با ذوق و شوق آن را میخورم که حلوا را میخورم. { سوگند به دوستی که اگر زهر از دستِ تو بنوشم، یعنی تو آن را به من بدهی، چنان با میل و اشتیاق میخورم که گویی حلواست. [ به دوستی = قسم به دوستی و مصاحبت / ذوق = چشیدن و چاشنی، لذت و شادی / ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
کسی ملامتِ وامق کند به نادانیحبیب من، که ندیدهست روی عَذرا را
دوست من! وامق را کسی از روی نادانی سرزنش میکند که روی عذرا را ندیده باشد (وامق و عذار دو عاشق و معشوق بودند). { ای محبوب من، فقط کسی که روی عذرا را ندیده است، میتواند از سرِ نادانی، وامق را به خاطرِ دوست داشتن عذرا سرزنش کند. [ ملامت = سرزنش / حبیب من = ای حبیب من و معشوق من، منادی است ولی حرف ندای آن حذف شده است / وامق و عذرا = وامق، اسم شاهزادهٔ یمنی است که عاشق شاهزاده خانمی چینی به نامِ عذرا بود. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
گرفتم آتش پنهان خبر نمیدارینگاه مینکنی آب چشم پیدا را؟
گیریم که تو از آتش درون ما که از چشم پنهان است بیخبری، گریهٔ ما که آشکار است را هم نگاه نمیکنی؟ { گیرم که از سوز و گداز درونم آگاهی نداری و آن را نمیبینی، آیا اشک آشکارم را هم که بیانگر آتش پنهان دل است، مشاهده نمیکنی؟ [ گرفتن = فرض کردن، پنداشتن / آب = اشک ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
نگفتمت که به یغما رَوَد دلت، سعدیچو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟
سعدی! به تو نگفتم که اگر دل به عشق دلبران غارتگر دادی، دلت به غارت خواهد رفت؟ { ای سعدی، آیا به تو نگفتم که اگر به دلربایان یغما دل سپاری و عاشق آنان شوی، دلت غارت میشود؟ [ به یغما رفتن = به غارت و تاراج رفتن / دلبران یغما = دلبران غارتگر، یغما نامِ شهری است در ترکستان که به داشتن معشوقان زیبارو معروف است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
هنوز با همه دردم امیدِ درمان استکه آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را
هنوز با تمام دردی که از عشق یار دارم به درمان (وصال یار) امیدوارم، زیرا بالاخره هر شب یلدایی پایان مییابد. { هنوز هم با وجودِ این همه درد، از مداوا شدن امید نگسستهام. زیرا همانطور که سرانجام، شبهای دراز پایان میپذیرد، دردِ من نیز درمان مییابد. [ آخر (اول) =پایان / آخر (دوم) = سرانجام / شب یلدا = شب اول زمستان که درازترین شبهای سال است، معمولا شبِ فراق و دوری از معشوق، به شبِ یلدا مانند میشود. ] - منبع : شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی }