غزل شمارهٔ ۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از آرزوها و صبرش سخن میگوید و از عشق و دلتنگی برای محبوبش صحبت میکند. او تاکید میکند که زندگی بدون حضور دوستانش بیمعناست و حتی در صورت نیاز و درخواست، باز هم دلش تنها به عشق محبوبش خوش است. شاعر همچنین اشاره میکند که در زندگی دنیوی، مقام و ثروت یکی از اهمیتهای کاذب هستند و بیشتر بر دوستی و محبت تاکید دارد. در پایان، او به قضا و قدر اشاره میکند و میگوید که هرچه بر او گذشته، باید بپذیرد.
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
معشوقهی من! من آنچنان به دیدار و کنار تو بودن مشتاقم که نمیتوانم بیش از این صبر کنم. اگر تو اینقدر صبور و خویشتندار هستی، من هرگز این قدرت را ندارم.
باری به چشم احسان در حال ما نظر کنکز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
هوش مصنوعی: به ما با نگاهی مهربان بنگر که ما نیز از نعمتهای پادشاهان بهرهمند شدهایم، حتی اگر در ظاهر به عنوان شخصی نیازمند و گدا دیده شویم.
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرتحکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه بر رعیت خود خشمگین میشود، هرچند که فرمانش اجرا میشود، اما هنوز حد و مرزی برای ظلم و ستم وجود دارد.
من بی تو زندگانی خود را نمیپسندمکآسایشی نباشد بی دوستان بقا را
هوش مصنوعی: من بدون تو احساس خوشبختی نمیکنم، زیرا زندگیام لذتبخش نیست وقتی که دوستانم در کنارم نباشند.
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود داردآب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
وقتی تشنه و در حالی که از آب سیراب نشدم جان دادم،آن زمان دیگر چه سودی دارد که با آب چشم به گیاهی که از خاک من روییده است آب دهی؟
حال نیازمندی در وصف مینیایدآن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
شور و اشتیاق و نیاز من عاشق به وجود تو قابل بیان و توصیف نیست. آن زمان که بازگردی برای تو ماجرا را شرح خواهم داد.
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمتدیگر چه برگ باشد درویش بینوا را
هوش مصنوعی: برگرد و جان عزیزم را از من بگیر، زیرا برای درویش بینوای دیگر چه چیزی میتواند ارزش داشته باشد؟
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامتچندان که باز بیند دیدار آشنا را
خدایا! تو به عاشق سلامتی و فرصت بده تا بتواند معشوق را ببیند.
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویانوقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای برادر! در نظر زیبارویان نه فرمانروایی و جلال پادشاه ارزشی دارد و نه زهد پرهیزگاران و پارسایان. (وقْع: اعتبار)
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلیتا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را
ای کاش نقاب و رویبندِ لیلی از روی چهرهاش فرو میافتاد و همگان چهرهٔ زیبای او را میدیدند تا دیگر برای مجنونِ گرفتارِ عشق، هیچ ملامتگری باقی نمیماند. [برقع = نقاب و رویبند / مدّعی = سرزنشکننده / مبتلا = دلباخته و عاشق] - لیلی و مجنون: لیلی، دختر مهدی بن سعد یا مهدی بن ربیعه بود که مجنون بن قیس بن ملوّح عاشق او شد و در عشق او سر به بیابانها نهاد و در فراق معشوقه شعرها گفت و خاکها بر سر ریخت. در ادب عرفانی فارسی، لیلی مظهر عشق ربّانی و الوهیت و مجنون مظهر روحِ ناآرامِ بشری که بر اثر دردها و رنجهای جانکاه، دیوانه شده و در صحرای جنون و دلدادگی سرگردان است و در جستجویِ وصالِ حق به وادی عشق درافتاده و میخواهد به مقامِ قربِ حضرتِ لایزال واصل شود اما بدین مقام نمیرسد، مگر آن روزی که از قفسِ تن رها شود. از داستان عشقِ لیلی و مجنون شاید بیش از هر داستانِ عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است. ادب غنایی فارسی و ترکی مملوّ است از داستان این دو دلداده که سرآغاز آن تقریباََ از «لیلی و مجنونِ نظامی گنجوی» است. این اثر بعدها موردِ توجه و تقلید شعرای متعدد قرار گرفته است. (فرهنگ اساطیر) - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی
سعدی قلم به سختی رفتهست و نیکبختیپس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
هوش مصنوعی: سعدی میگوید که نوشتن و بیان حقیقت برای او دشوار بوده، اما او به این باور رسیده که باید با هر اتفاقی که برای انسان پیش میآید، با رضایت و آرامش برخورد کند و به سرنوشت خود تسلیم باشد.