غزل شمارهٔ ۲۲
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و دلربایی شخص خاصی است که شاعر به تحسین او میپردازد. شاعر میگوید که هیچکس را به زیبایی و جذابیت او ندیده است و حتی اگر زیبایی پنهان شود، بوی آن نمیتواند پنهان بماند. او از تنگدستی و بیچارگی خود میگوید و میگوید که عیب او در عشق به این زیبایی عیب نیست. شاعر همچنین به عشق و عواطف واقعی اشاره میکند و معتقد است که هیچ چیز دیگری در باغ عشق به اندازه زیبایی این شخص ارزش ندارد. او به این نکته میپردازد که اگر بهار هم دوباره بیاید، مانند او عاشق و خوشگوی دیگری نخواهد بود. در پایان، شاعر به سعدی میگوید که اگر نمیتواند بر دست این زیبایی بوسه بزند، باید خود را در پای او بیفکند.
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی راوین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را
دلبندی: اسیرکنندگی و پایبندی دل / کنایه: دلآویزی (دلفریبی و دلنشینی) / ایهام: دلآویز ١- دلخواه ٢- آویزندهٔ دل به خود / ایهام: دلبند ١- دوستداشتنی ٢- بندندهٔ دل به خود (به اعتبار این سنّت شعر که دل از زلف معشوق میآویزد و زلف، دل را به خود میبندد.) / معنی: من هیچ رویی را تا بدین حد ظریف و زیبا ندیدهام و نیز هیچ مویی این قدر دلخواه و دوستداشتنی نیست. - منبع: شرح غزلهای سعدی
روی اگر پنهان کند سنگیندلِ سیمینبدنمشک غمّازست نتواند نهفتن بوی را
مشک: مادّهای است سیاهرنگ و روغنیشکل در زیر شکم جنس نر آهوی خُتَن قرار دارد و بسیار خوشبو و معطّر است. / غمّاز: سخنچین و پردهدر / جناس لاحق: روی، بوی / تشبیه (صفت تشبیهی): سنگیندل، سیمینبدن / استعارهٔ مکنّیه: مشک (به قرینهٔ سخنچینی و ناتوانی در رازداری) / تشبیه مرکّب: مصراع اوّل مشبّه و مصراع دوم مشبّهٌبه. / معنی: اگر یار سنگدل سیمینتن چهرهٔ خویش را بپوشاند، باز هم زیبایی او آشکار خواهد شد؛ همچنانکه مشک پردهدر است و نمیتواند بوی خوش خود را پنهان نگه دارد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ای موافقصورتومعنی که تا چشم من استاز تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را
موافق صورت و معنی: صفت مرکّب، آن که درون و بیرونش سازگار است. / صورت و معنی: ظاهر و باطن/ خوی: خصلت / جناس لاحق: روی، خوی / تضاد: صورت، معنی / معنی: ای کسی که درون و بیرونت سازگارند و جمال صورت وسیرت را جمع داری، از هنگامی که چشم من دیدن آغاز کرده است، رویی زیباتر از روی تو و حقیقتی پسندیدهتر از خصایل تو ندیدهام. -منبع: شرح غزلهای سعدی
گر به سر میگردم از بیچارگی عیبم مکنچون تو چوگان میزنی جرمی نباشد گوی را
چوگان و گوی: ١٧/١ / تناسب: گردیدن، چوگان، گوی / تشبیه مضمر: سر به گوی مانند شده است. / معنی: اگر من در اثر ناچاری و درماندگی سرگشته و سرگردانم، بر من خرده مگیر؛ آنجا که تو چوگان میزنی و گوی ناگزیر است بگردد، گناه سرگشتگی به گوی باز نمیگردد؛ همچنانکه من همانند گوی سرگشتهٔ چوگان عشق توام. -منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختهستدوست دارد نالهٔ مستان و هایاهوی را
دم: آه / درد: ١٧/٨ / سوخته است (فعل دو وجهی) : در اینجا سوزانیده است / هایاهوی: هیاهو، شور و غوغا، بانگ و فریاد / معنی: کسی که روزگاری در اثر عاشقی نفسی گرم داشته و درد و سختی او را سوزانیده باشد، نالهٔ مستان و شور و غوغای آنان را دوست دارد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشقکنج خلوت پارسایان سلامتجوی را
ایهام: به جان ١- جانانه و از صمیم دل ٢- در مقابل جان/ تشبیه: عشق به بازار (اضافهٔ تشبیهی) / جناس لاحق: ملامت، سلامت / معنی: در بازار عشق و عاشقی سرزنش را با دادن جان میطلبیم؛ بگذار تا پرهیزگاران عاقبتخواه باشند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
بوستان را هیچ دیگر در نمیباید به حسنبلکه سروی چون تو میباید کنار جوی را
دربایستن: لازم و ضرور بودن، لایق و سزاوار بودن. / تناسب: بوستان، سرو، جوی / تشبیه: تو (معشوق) به سرو مانند شده است. / معنی: بوستان برای زیبایی خود به چیزی نیازمند نیست، مگر آنکه سروی چون تو در لب جویبار آن بنشیند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ای گل خوشبوی اگر صد قرن باز آید بهارمثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را
بهار: فصل بهار، شکوفههای تازه و نورستهٔ گل درخت نارنج و نوعی گل گاوچشم و اقحوان اصفر است، بستانافروز که آن را تاجخروس گویند که گلی است سرخرنگ و به عنوان گل زینتی نیز در باغها کاشته میشود. (گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی) / استعارهٔ مصرّحه: گل خوشبو (معشوق زیبا) / تناسب: گل، بوی، بهار، بلبل/ تشبیه: من (سعدی) به بلبل خوشگوی / جناس لاحق: خوشبوی، خوشگوی/ ایهام: ١- فصل اوّل سال ٢- شکوفه / معنی: ای معشوق زیبا و بویای من، اگر هزاران سال بهار تجدید شود، دیگر کسی را مانند من خوشبیان و نغمهسرای نخواهی دید. - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدیا گر بوسه بر دستش نمییاری نهادچاره آن دانم که در پایش بمالی روی را
یارستن: توانستن. / تناسب: دست، پا، روی / معنی: ای سعدی، اگر نمیتوانی بر دستش بوسه زنی، چاره آن است که دستکم روی خویش را بر پایش بمالی. - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی