غزل شمارهٔ ۳۱
هوش مصنوعی: این شعر به بیان زیبایی و جذبهی محبوبی میپردازد که تأثیر عمیقی بر دلها و عقلها گذاشته است. شاعر از غمزه و دلربایی معشوق صحبت میکند که نه تنها دل یاران را به درد آورده بلکه باعث شده است که او از عقل و عافیت خود بیفتد. به عشق و دوستی اشاره میکند و میگوید که به خاطر محبوب نمیتواند از او چشم بردارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دوستانش نیز روزی از حال او باخبر خواهند شد و از عشقش سخن خواهند گفت.
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
چه شور و آشوبی زیبایی تو در جهان به پا کرد که حتی یک لحظه هم نمیتوان از تو چشم برداشت و محو زیبایی تو نشد. [ فتنه: آشوب و غوغا / حسن: جمال و زیبایی / نظر برانداختن: نگاه را برداشتن. / استعارهٔ مکنیّه (تشخیص): حسن(به قرینه فتنه در جان انداختن).]
بلای غمزه نامهربان خونخوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت
مصیبت و بلای آن نگاه های دلفریب و بی رحم تو، چه بسیار خون هایی که در دل عاشقان مهربان جاری کرد (چه رنج و اندوه سنگینی به آنها وارد کرد). / [ غمزه: ناز و عشوه، اشاره به چشم و ابرو / کنایه: خون در دل انداختن (رنجور و غمگین ساختن) / تشبیه: غمزه به بلا (اضافهٔ تشبیهی) / استعاره مکنیّه (تشخیص): غمزه (به قرینهٔ نامهربانی و خونخواری) / جناس لاحق: خوار، یار]
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت
آن روزی از عقل و سلامت (آرامش و آسودگی) دور ماندم، که سرنوشت و گردش ایام سخن و یاد تو را در میان آورد (عشق تو را در دلم انداخت). [ عافیت: سلامت و نجات و رستگاری / برکران: برکنار و دور / حدیث: سخن و ماجرا / تناسب: کران، میان (که یادآور ساحل و میانهٔ دریاست.) / جناس زاید: روز و روزگار.]
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
دیگر نه باغی ماند و نه بستانی، زیرا قامت سرو مانند و رعنای تو نمایان شد و شور و غوغا و فتنه در باغ و بوستان به پا کرد. [ تشبیه: قامت به سرو (اضافهٔ تشبیهی) / آرایهٔ تکرار: باغ و بوستان / تناسب: باغ و بستان، سرو، رستن.]
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهارکه دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
ای جانان من، لطفاً دوستی (مهربانی) کن و من را از نظرت دور نکن، زیرا دشمنانم به خاطر تو من را مورد سرزنش و بدگویی قرار داده اند. [ تناسب: دیده و زبان / واج آرایی: تکرار حرف «ز» / تضاد: دوست،دشمن / کنایه: از دیده افکندن (بی توجهی کردن و روی برگردندان).]
به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرنددریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
آن چشمی که از چشمان تو روی برگرداند (و به جای آن به چیز دیگری نگاه کند)، حیف است که به ماه آسمان نگاه کند (به زبان ساده تر، حیف است اگر کسی به جای چشمان تو به ماه نگاه کند. زیبایی چشمان معشوق از هرچیزی در جهان فراتر است) / [ به چشم های تو: سوگند به چشم های تو / کنایه: چشم برگرفتن (چشم بستن و ندیدن) / تضاد: برگیرند، انداخت / تشبیه: معشوق به ماه آسمان مانند شده است.]
همین حکایت روزی به دوستان برسدکه سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت
روزی همین داستان به دوستان و یاران میرسد، که سعدی به دنبال جانان خود (معشوق) رفت و جان باخت. (در راه عشق جان خود را فدا کرد.) / [ جانان: معشوق و محبوب همچون جان عزیز / کنایه: جان انداختن (جان دادن و نثار کردن) ]