غزل شمارهٔ ۴۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوقش سخن میگوید. او به تأخیر در آمدن معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که نمیتواند از عشق او آزاد شود. شاعر میگوید که هیچ تدبیری نمیتواند بر آتش عشق او غلبه کند و از قدرت جذابیت معشوقش سخن میگوید. او خود را همانند ماهی در دست معشوق احساس میکند و به سختی جدایی از او را بیان میکند. عشق و جاذبههای معشوق به قدری قوی است که حتی تفکر در جدایی را غیرممکن میسازد. در نهایت شاعر به این نکته اشاره میکند که نیاکانش هم از عشق خوبرویان فرار نکردند و در عشق باید ماندگار بود.
دیر آمدی ای نگار سرمستزودت ندهیم دامن از دست
ای معشوق سرمست، دیر آمدی، اما حالا که آمدی، به این زودیها دست از دامن تو برنمیداریم.
بر آتشِ عشقت آب تدبیرچندان که زدیم باز ننشست
هر چه تلاش کردیم تا با تدبیر، آتش عشق تو را خاموش کنیم، نشد. ( عقل در برابر عشق شکست میخورد )
از رای تو سر نمیتوان تافتوز روی تو در نمیتوان بست
نمیتوان از فرمان تو سرپیچی کرد و نمیتوان از دیدن روی زیبای تو چشم پوشید.
از پیش تو راهِ رفتنم نیستچون ماهی اوفتاده در شست
مانند ماهیای که در قلاب افتاده، راه فراری از پیش تو ندارم.
سودای لب شکردهانانبس توبهٔ صالحان که بشکست
آرزوی بوسیدن لبهای شیرین معشوق، توبههای بسیاری از صالحان را شکسته است.
ای سرو بلند بوستانیدر پیش درخت قامتت پست
ای جانان من که درخت سرو بوستانی در کنار قامت و قد و بالای رعنای تو کوچک و پست به نظر میرسد،
بیچاره کسی که از تو ببْریدآسوده تنی که با تو پیوست
کسی که از تو جدا شود، بیچاره است و کسی که با تو بماند، آسوده خاطر است. ( بودن در کنار معشوق عین خوشبختی است )
چشمت به کرشمه خون من ریختوز قتل خطا چه غم خورد مست
چشم تو با ناز و عشوه، خون مرا ریخت، اما آدم مست، از قتل غیر عمد، چه غمی میخورد؟ ( این بیت به بیتوجهی معشوق به عاشق اشاره دارد )
سعدی ز کمند خوبرویانتا جان داری نمیتوان جست
ای سعدی، تا زندهای، نمیتوانی از بند عشق زیبارویان رها شوی.
ور سر ننهی در آستانشدیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟
اگر سر تسلیم در آستان او فرود نیاوری، دیگر چه میتوانی بکنی؟ آیا در دیگری هست؟ ( چاره ی دیگری نیست )