غزل شمارهٔ ۶۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و رابطهای عمیق و پیچیده صحبت میکند. شاعر میگوید که عشق و شهوات انسانی متفاوت هستند و تنها کسانی که واقعاً در آتش عشق سوزانده نشدهاند، نمیتوانند عمق این احساس را درک کنند. او تأکید میکند که شناخت واقعی عشق از طریق تجربهاش حاصل میشود و تنها دیدن ظواهر نمیتواند نشاندهنده حقیقت باشد. همچنین، عشق و وابستگی به معشوق را به بندهایی تشبیه میکند که هرچند ممکن است انسان را محصور کنند، اما در واقع بسیار ارزشمندند. در نهایت، شاعر ابراز میکند که هیچ مخالفتی با عشق ندارد و در تلاش است تا عشق را با تمام تلخیها و شیرینیهایش بپذیرد.
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر استعشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
هرکسی را نمیتوان در شمار روشنبینان جهان قرار داد زیرا عشقبازی چیزیست و خودبینی و خودپسندی چیزی دیگر.
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپیدیا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر چشمی که سیاهی و سپیدی دارد یا قادر است میان سپیدی و سیاهی تمایز قایل شود، چشم نیست و بصیرت ندارد. [ بصر: چشم / تضاد: سیاه، سپید ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوزگو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
هرکسی که تحمل سوختن ندارد و به نزدیکی آتش عشق میرود باید به او گفت که چنین نکند زیرا پرواز کردن دشمن اولیه پروانه است و پروانه از پرواز به دور آتش است که میسوزد. { به آن کس که طاقت سوختن در آتش عشق را ندارد، بگو که به عشق نزدیک نشود. زیرا عشق سوزانندهٔ عاشق است. همچنانکه پرِ پروانه که او را به شمع نزدیک میکند، سبب سوختن پروانه میشود. (در حقیقت عشق که عاشق را به معشوق نزدیک میکند، سبب سوختن عاشق هم میشود.) [تشبیه: عشق به آتش (اضافهٔ تشبیهی) / جناس زاید: پروانه، پر] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیستخبر از دوست ندارد که ز خود باخبر است
اگر من از درد دوری دوست ناله کنم قطعا انسان صادقی نیستم، زیرا کسی که هنوز از خود خبر داشته باشد و درد را حس کند عاشق دوست نیست. { اگر من از دست دوست شِکوه سر دهم، دمی که برمیآورم صادقانه نیست. زیرا در آن صورت از خود خبر دارم و در برابر دوست، خود را به چیزی گرفتهام و هر کس از وجود خویش خبری دارد، از دوست بیخبر است. (شرط باخبری از دوست بیخبری از خود است.) [کنایه: صادق بودن نَفَس (درست بودن سخن) / تضاد: خبر نداشتن، باخبر بودن] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفسآدمی خوی شود ور نه همان جانور است
آنکه ظاهر آدمی دارد اگر امیال نفسانی را رها کند سیرت آدمی مییابد وگرنه او جانوری بیش نیست فقط به ظاهر و صورت شبیه آدمیست.
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخبده ای دوست که مستسقی از آن تشنهتر است
برای کسی که واقعا تشنه است فرقی نمیکند که از دست آرام جانش شربت تلخ بگیرد یا شربت شیرین بنابراین آن شربت هر چه هست ای دوست آن را به من بده. { شربتی که از دست معشوق دلآرام داده شود، چه تلخ و چه شیرین فرقی نمیکند. ای دوست، آن را بیاور که این بیمار آبطلب تشنهتر از آن است که به تلخ و شیرینی نوشیدنی بیندیشد. [ مستسقی = مبتلا به بیماری استسقا، که آن نام مرضی است که بیمار آبِ بسیار خواهد و هرچه آب مینوشد عطشش برطرف نمیگردد و سرانجام به سبب کثرت شرب درمیگذرد. /تضاد: شیرین، تلخ / تناسب: مستسقی، تشنه ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنمهرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است
آنچنان بر لبهای زیبای تو عاشقم که حتی اگر سخنان بسیار تلخی خطاب به من از میان دو لبت خارج شود باز هم مانند شکر برای من شیرین است. { من چنان به لبانت عاشقم که اصلاََ به سخنانی که از آنها برمیآید توجّهی ندارم و آنها را نمیفهمم. بنابراین هر سخنی که تلختر از آن وجود نداشته باشد، اگر تو آن را بگویی، برای من چونان شکر شیرین است. [ تضاد: تلخ، شکر ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیستخصم آنم که میان من و تیغت سپر است
اگر من را با شمشیر بزنی باز هم دشمنی میان من و تو وجود نخواهد داشت بلکه دشمنی من با کسیست که جلوی ضربات شمشیر تو به من را بگیرد. { اگر مرا با شمشیر بزنی، با تو دشمنی ندارم. بلکه دشمن کسی هستم که میان من و شمشیر تو قرار میگیرد و مثل سپری نمیگذارد شمشیر تو به من اصابت نماید. [ خصمی: خصومت و دشمنی/ تناسب: تیغ، سپر ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمربند پایی که به دست تو بود تاج سر است
من هرگز از طنابی که با آن من را بستهای خود را خلاص نخواهم کرد ریسمانی که با آن پای مرا بستهای چون به دست تو بسته شده است برای من حکم تاجیست که بر سر من گذاشتهای.
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوستترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است
حتی اگر به سعدی ظلم و جفا بکنی دست از دامن دوست بر نخواهد داشت نمی توان به بهانه اینکه دریا خطرناک است به شکار مروارید نرفت. { دست سعدی با جفایی که تو بر او روا میداری، از دامنت جدا نخواهد شد. مگر میتوان به دلیل خطرناک بودن دریا از مروارید چشم پوشید؟ [ گسلیدن: جدا شدن / لؤلؤ: مروارید ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی }