غزل شمارهٔ ۱۰۶
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و longing (اشتیاق) به دوست و معشوق است. شاعر به توصیف احساسات خود میپردازد و میگوید که حتی در سختیها و دردها، امید و آرزو به دیدار محبوب او را زنده نگه داشته است. او از حضور در مکانهای مختلف و آرزوی نشستن در کنار دوست یاد میکند و بیان میکند که صبر برای دوری از او دشوار است. حتی در زمان مرگ نیز تنها درخواستش این است که به کوی دوست منتقل شود. در نهایت، شاعر نگرانی از عدم دیدن معشوق را ابراز میکند و عشقش را به او به تصویر میکشد.
شادی به روزگار گدایان کوی دوستبر خاک ره نشسته به امید روی دوست
چه روزگار خوشی دارند، طالبان معشوق که به امید دیدن روی دوست بر خاک راه نشستهاند. [ گدایان کوی دوست: طالبان و نیازمندان معشوق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلمننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست
با خود میاندیشم که انزوا اختیار کنم و به گوشهای روم، امّا دل از اینکه خاطرم به سوی دوست کشیده میشود، آرام نمیگیرد. [ خاطر: فکر و اندیشه، دل / نشستن دل: کنایه از آرام و قرار یافتن دل ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
صبرم ز روی دوست میسر نمیشوددانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست
صبر از روی دوست برایم ممکن نیست. میدانی چاره این کار چیست؟ اینکه تندخویی دوست را تحمّل کنم. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ناچار هر که دل به غم روی دوست دادکارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
ناگزیر هر کس که غم روی دوست را پذیرفت و بدان دل داد، کارش مثل گیسوان دوست پریشان و آشفته میگردد. [ به هم برآمدن کار: آشفته و پریشان شدن کار / دل به چیزی دادن: عاشق و شیفته چیزی شدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
خاطر به باغ میرودم روز نوبهارتا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
در بهاران ذهنم به سوی باغ کشیده میشود تا در آنجا به آرزوی نشستن با دوست با درخت گُل همنشین گردم. _ بهار: شکوفههای تازه و نورسته، گل درخت نارنج و نوعی گل گاوچشم و اقحوان اصفر است، بستانافروز که آن را تاجخروس گویند که گلی است سرخرنگ و به عنوان گل زینتی نیز در باغها کاشته میشود (گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی). - منبع: شرح غزلهای سعدی
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنندای باد! خاک من مطَلب جز به کوی دوست
ای باد، فردا که در روز قیامت اجزای خاک مردگان را گِرد میکنند تا از آن آدمی به وجود آورند، خاک مرا فقط از سر کوی دوست بخواه. (خاک من فقط در کوی دوست یافت میشود.) [ حشر: روز قیامت و رستاخیز / کردن: آفریدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی چراغ مینکند در شب فراقترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
سعدی در شب هایی که در فراق به سر میبرد، چراغ روشن نمیکند، زیرا بیم آن دارد که در پرتو روشنایی چراغ، چشمش به چهرهٔ کسی جز دوست بیفتد. [ چراغ مینکُند: چراغ را روشن نمیکند ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی