غزل شمارهٔ ۱۱۷
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حالتی از عشق و درد فراق میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچ مشکلی به اندازه دوری از محبوب سخت نیست، اگر امیدی به وصال وجود داشته باشد. او از احساسات خود، اشکها و غمهایی که در دل دارد صحبت میکند و میگوید که دیگران از درد و رنج او بیخبرند.
شاعر به بیدلی خود اعتراف میکند و به آرامش نسیم صبح اشاره میکند که برایش نعمت است. او معتقد است که درد دل را نمیتوان به کسی گفت و در نهایت به این نکته میرسد که عشق واقعی و دوستی راستین در زندگی او وجود ندارد.
شاعر همچنین به زیبایی طبیعت و مقایسه آن با احساسات خود میپردازد و به این نتیجه میرسد که دوست داشتن چیزی که در دسترس نیست، به شدت دشوار است. این شعر در نهایت به عمق عشق و اندوه شاعر میپردازد و بیانگر تمایل او به وصال یار و ناامیدی از جدایی است.
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیستگر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
ای کسی که گفتی هیچ دردی و مشکلی سختتر از جداییِ یار نیست، کاملاً درست گفتی ولی اگر همچنان امید به وصال باشد، آنقدرها هم تحمل آن دشوار نخواهد بود.
خلق را بیدار باید بود از آب چشم منوین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست
هم اکنون مردم باید از شدت گریهها و سیل اشکهای من بیدار باشند، اما عجیب است که من در زمانی گریه میکنم که همه خوابند و کسی بیدار نیست.
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زردقصّهٔ دل مینویسد حاجت گفتار نیست
نوک مژههایم با رنگ سرخ (به دلیل گریستن) بر چهره زردم (به دلیل ضعف و رنجوری) حکایت دل را مینویسند و نیازی به سخن گفتن نیست.
بیدلان را عیب کردم لاجرم بیدل شدمآن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست
از کسانی که عاشق و شیدا بودند ایراد میگرفتم، تا اینکه خودم نیز عاشق شدم. این مجازات در مقابل ایراد گرفتنهای من از عاشقان کم و ناچیز است.
ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدتآفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست
ای نسیم صبحگاهی! اگر برای تو میسر بود (از جانب ما) بر آن آستان سلام و درود بفرست؛ چرا که ما اجازه حضور در آن درگاه را نداریم.
بارها روی از پریشانی به دیوار آورمور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست
بارها بخاطر غم و اندوه به صحبت کردن با دیوار روی آوردم، چرا که شرح پریشانی و غم دل را به کسی بهتر از دیوار نمیتوانستم بگویم.
ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و رویگر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست
ما از صحبت در مورد مردم و کارهای آنها خودداری کردیم و اگر بخواهیم از چیزی صحبت کنیم، فقط با یار در مورد آن صحبت خواهیم کرد و کاری به دیگران نداریم.
قادری بر هر چه میخواهی مگر آزار منزان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست
ای محبوب من! هر کاری که بخواهی میتوانی انجام دهی، جز اینکه مرا آزار بدهی؛ زیرا حتی اگر شمشیر بر فرق سرم بگذاری، این کار تو آزار محسوب نمیشود.
احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوشحمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
برای رسیدن به خوشی و لذت تحمل سختی واجب است. حمل کردن کوه بیستون با یاد شیرین دشواری ندارد. { تحمل نیش زنبور عسل برای بر گرفتن عسل از کندوی او واجب است و نیز با یادِ عشق شیرین حمل کردن کوه بیستون سخت به نظر نمیآید. [ احتمال: تحمل و پایداری / نوش: شهد و عسل، هر چیز شیرین / بیستون: کوهی در حدود ۴۰ کیلومتری کرمانشاه کنار جادهٔ همدان، فرهاد در عشق شیرین رقیب خسرو پرویز بود. خسرو عهد کرد که اگر فرهاد کوه بیستون را بکند، شیرین را به او واگذارد. فرهاد در آرزوی وصال شیرین به کندن کوه میپردازد، از این رو، فرهاد به کوهکن مشهور است. / شیرین: شاهزادهٔ ارمنی و معشوقهٔ خسرو پرویز است. / جناس اشتقاق: احتمال، حمل / جناس لاحق و تضاد: نیش، نوش / ایهام تناسب: بین «شیرین» در معنای غیر منظورش با «نوش» / تلمیح: اشاره به داستان فرهاد و شیرین.] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نهماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست
قامتت به سرو میماند اما سرو که راه نمیرود! رویت به ماه میماند اما ماه که حرف نمیزند!
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکنبدر بینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست
اگر دلم به خاطر عشق تو دیوانه شد، آن را سرزنش نکن. چون هیچ چیز در این دنیا بینقص و بدون عیب نیست، حتی ماه و طلا و گل نیز عیوب خاص خود را دارند. { اگر کار دلم در راه عشق تو به جنون کشیده است، این را عیب او مدان، زیرا این عیب و نقصان در همه چیز هست همچنانکه ماه تمام میکاهد و کم نور میشود و زر ناخالصی و غش دارد و در کنار گل خار دیده میشود. [ بدر: ماه تمام، ماه شب چهارده / عیب داشتن زر: ناخالصی و ناسرگی در طلا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهیزان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست
در این بیت به زیبایی و عظمت یک شخص اشاره شده است که همچون سرو بلند و راست قامت است. خداوند او را به گونهای خلق کرده که هیچکس نمیتواند همتای او باشد، زیرا هیچ عظمت و جمالی در زیر آسمان گردان به پای او نمیرسد.
دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زنمن گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست
دوستانم به من میگویند: سعدی، (برای اینکه حالت خوش شود و به لذت برسی) به گلزار برو. اما من گلی را دوست دارم (معشوق) که در گلزار وجود ندارد.