غزل شمارهٔ ۱۲۶
در این شعر، شاعر به زیبایی و بینظیری محبوبش اشاره میکند و میگوید که در دنیا هیچکس را نظیر او نمیبیند. او زیبایی محبوبش را زیباتر از ماه دانسته و تأکید میکند که دلش را به هیچ کس جز او نمیدهد. شاعر همچنین از قدرت جذب و تاثیرگذاری محبوبش صحبت میکند و میگوید که نام من از عشق تو در جهان معروف شده، اما نام من (سعدی) را نمیشناسی.
نه خود اندر زمین نظیر تو نیستکه قمر چون رخ منیر تو نیست
فقط در زمین نیست که در زیبایی بینظیر هستی بلکه ماه درخشنده آسمان هم بهزیبایی تو نیست.
ندهم دل به قد و قامت سروکه چو بالای دلپذیر تو نیست
به قد و قامت زیبای سرو توجه نمیکنم زیرا بهزیبایی قد و بالای تو نیست.
در همه شهر ای کمانابروکس ندانم که صید تیر تو نیست
در همه شهر کسی را نمیشناسم که شکار تیر تو نشدهاست.
دل مردم دگر کسی نبردکه دلی نیست کان اسیر تو نیست
هیچکس عاشق غیر تو نخواهد شد زیرا دلی نیست که عاشق تو نیست.
گر بگیری نظیر من چه کنم؟که مرا در جهان نظیر تو نیست
اگر مثل منی را به یاری بگیری، من چه کنم که مثل تویی ندارم؟
ظاهر آنست کان دل چو حدیددرخور صدر چون حریر تو نیست
چیزی که عیان است ایناست که دلی آهنین و سخت، شایسته سینه مانند حریر تو نیست.
همه عالم به عشقبازی رفتنام سعدی که در ضمیر تو نیست
نام سعدی که آنرا نمیشناسی، در همه دنیا به عاشقی و عشقبازی معروف شده است.