غزل شمارهٔ ۱۵۴
هوش مصنوعی: این قطعه شعر به عشق و درد ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر با احساساتی عمیق و غمگین از معشوق خود یاد میکند و حس میکند که هیچیک از دوستانش نمیتوانند او را فراموش کنند. او به زیبایی و تاثیر معشوق بر جهان اشاره میکند و آرزو میکند که بخت خوب و دور از چشم بد، به او برسد. همچنین، شاعر درباره کشش عشق و ناتوانی عقل در برابر آن صحبت میکند و از سختیهایی که در این راه میکشد، نمیگوید. در نهایت، او به سرزمین شیراز و آب رکنآباد اشاره میکند و به وابستگی عمیق خود به این مکانها و عشقش اعتراف میکند.
جان من! جان من فدای تو بادهیچت از دوستان نیاید یاد
جان من! آرزو میکنم که جان من فدای تو شود (در حالی که) تو از دوستان هیچ یادی نمیکنی.
میروی و التفات مینکنیسرو هرگز چنین نرفت آزاد
میروی و به ما هیچ اعتنایی نمیکنی، هیچ سروی مانند تو آزاد نرفته است.
آفرین خدای بر پدریکه تو پرورد و مادری که تو زاد
خدا درود فرستد بر مادری که تو را به دنیا آورد و پدری که تو را تربیت کرد.
بخت نیکت به منتهای امیدبرساناد و چشم بد مرساد
هوش مصنوعی: شانس و اقبال خوبت به بالاترین آرزوهایت برساند و هیچ چشم بدی به تو آسیب نرساند.
تا چه کرد آن که نقش روی تو بستکه درِ فتنه بر جهان بگشاد
به راستی آن کس که نقش چشم تو را نقاشی کرد چه کرد؟ زیرا در فتنه را در جهان باز کرد. (از شدت زیبایی چشمان تو در جهان فتنه و آشوب افتاد)
من بگیرم عنان شه روزیگویم از دست خوبرویان داد
من روزی افسار اسب شاه را میگیرم(و جلوی او را میگیرم ) و از دست زیبارویان به او شکایت خواهم کرد.
تو بدین چشم مست و پیشانیدل ما بازپس نخواهی داد
تو با این چشمان مست و صورت زیبایت دل ما را به ما باز نخواهی گرداند.
عقل با عشق بر نمیآیدجور مزدور میبرد استاد
عقل نمی تواند از عهدهٔ عشق برآید و همانطور که استاد باید جور شاگرد را بکشد، عشق هم باید جور عقل را تحمّل کند. [ برآمدن: برابری و غلبه کردن / مزدور: شاگرد / جور بردن: جور کشیدن و تحمّل کردن / تقابل عقل وعشق : --> 136/6 (غزل ۱۳۶ بیت ششم) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
آن که هرگز بر آستانهٔ عشقپای ننهاده بود سر بنهاد
کسی که هرگز در راه عشق پا نگذاشته بود و همیشه از عشق دوری میکرد اکنون (با دیدن روی زیبای تو) با سر در راه عشق میرود. (منظور سعدی خودش است)
روی در خاک رفت و سر نه عجبکه رود هم در این هوس بر باد
در راه عشق صورت ما بر خاک مالیده شد و عجیب نیست که سر ما نیز در این سودا برود.
مرغ وحشی که میرمید از قیدبا همه زیرکی به دام افتاد
پرندهای که از دام فرار میکرد با همهی زیرکی و چالاکیاش عاقبت گرفتار دام عشق شد.
همه از دست غیر ناله کنندسعدی از دست خویشتن فریاد
همهی انسانها از یکدیگر مینالند و شکایت دارند اما سعدی از دست خودش فریاد سر میدهد.
روی گفتم که در جهان بنهمگردم از قید بندگی آزاد
با خود گفتم که راه سفر در جهان را پیش بگیرم تا مگر از بندگی معشوق آزاد شوم.
که نه بیرون پارس منزل هستشام و رومست و بصره و بغداد
مگر نه اینکه بیرون از سرزمین پارس هم مکانهایی هستند؟ شام (سوریه) و روم و بصره و بغداد هستند و میتوانم به این سرزمینها سفر کنم.
دست از دامنم نمیداردخاک شیراز و آب رکن آباد
اما خاک شیراز و آب رکنآباد از شدت خوبی و خوش آب و هوایی مرا رها نمیکنند. [ آب رکناباد = از نهرهای معروف شیراز که در سال ۳۳۸ هجری قمری احداث شد و منبع آن در یک و نیم فرسخی شمال شیراز است. این آب از تنگِ الله اکبر عبور کرده و صحرای مصلی و باغ نو و و تکیهٔ هفت تنان و چهل تنان و تکیهٔ خواجه حافظ را مشروب می کند.]