غزل شمارهٔ ۳۹۷
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به بیان احساسات و درد عشق خود میپردازد. او به معشوق میگوید که از روی مصلحت به او نمیپردازد و همچون پروانهای در آتش عشق میسوزد. از معشوق میخواهد که اگر توانایی دارد، امروز دل او را جستجو کند وگرنه در جستجوی او ناکام خواهد ماند. شاعر به این نکته اشاره میکند که باور ندارد کسی بتواند او را سیراب کند یا به راحتی از عشق او دست بکشد. او مانند چنگی است که تسلیم و بیچون و چرا در برابر خواستههای معشوق است. اگرچه ممکن است به او آسیب برسد، اما او همچنان خود را به عنوان یک عاشق و دیوانه معرفی میکند و از درد عشقش به طبیب شکایت میکند. طبیب نیز تنها میگوید که این درد عشق است و نمیداند چگونه درمانش کند.
از تو با مصلحت خویش نمیپردازمهمچو پروانه که میسوزم و در پروازم
مانند پروانهای که میسوزد و همچنان پرواز میکند، از تو به خاطر مصلحت خودم دور نمیشوم.
گر توانی که بجویی دلم امروز بجویور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
اگر میتوانی امروز دلم را به دست آور ورنه، [روزی میرسد که] که بسیار جستجو کنی و هرگز مرا نیابی.
نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کندیا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
نه چنان ایمان دارم که یک نظر سیرم کند، نه آنقدر آزمند که [آب] جیحون تشنگیام را فرو ننشاند. (نه زاهدم و نه حریص)
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیشتو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
مانند چنگ، در پیش تو سر تسلیم و ارادت دارم؛ هر زخمه که خواهی بزن و مرا بنواز.
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آریزر نابم که همان باشم اگر بگدازم
اگر صد بار مرا در آتش بیندازی و بیرون بیاوری، اگر هم بگدازم زر نابی خواهم بود که هستم.
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنیاز من این جرم نیاید که خلاف آغازم
اگر تو این ستم را میپسندی که سنگم بزنی، از من این جرم برنمیآید که با تو به مخالفت برخیزم.
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنمسر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
چه کنم که از دستم خدمتی شایسته برنمیآید. سر که چیزی نیست آن را در پای عزیزان ببازم.
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مستبیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
من خراباتی، عاشق، دیوانه و مست هستم. بد گوی من، چه چیزی بیشتر از این [میتواند] حکایت بکند؟
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیبکه همه شب در چشم است به فکرت بازم
ماجرای دل دیوانه را به پزشک گفتم، که سراسر شب دروازه چشمم به روی اندیشه تو باز است.
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدیدرد عشق است ندانم که چه درمان سازم
[پزشک] گفت: «سعدی! از نوع شکایتی که تو داری، [معلوم شد] درد عشق است که نمیدانم چگونه درمانش کنم.