غزل شمارهٔ ۴۵۰
این شعر درباره غم روز جدایی و اندوه فراق است. شاعر در آن، اشک خود را به باران بهاری تشبیه کرده است و سنگینی غمی را بازگو کرده که دل سنگ را آب میکند. او میگوید فقط کسانی درد این غم را حس میکنند که خود روزی غم فراق را چشیده باشند. او در ادامه با تشبیهاتی درباره سفر، شببیداری و انتظار مشتاقان، درباره غم خود بیشتر گفته و در پایان میگوید که هرچه که شنیدید تنها یکی از هزار غم و اندوه اوست که از فراق یاران دیده است.
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
(مرا بهحال خود) بگذار تا چون ابر بهاری بگریم؛ زیراکه روز وداع، سخت است، (حتی) سنگ را به ناله و گریه وامیدارد.
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدواران
فُرقت: جدایی.
با ساربان بگویید احوال آب چشممتا بر شتر نبندد محمل به روز باران
محمل بر شتر نبندد: عزیمت نکند، سفر را انجام ندهد. (محمل: کجاوهای که برای بانوان بر شتر میبندند)
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرتگریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ما را با دلی پر حسرت و چشمانی پراشک رها کردند؛ گریان و غمگین همچون گناهکاران در روز قیامت.
ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمداز بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
ای صبح و ای امید کسانیکه همه شب را منتظر تو ماندند؛ چرا همچون شام روزهداران دیر آمدی؟ جانم بیطاقت شد.
چندین که برشمردم از ماجرای عشقتاندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
هرچه از غمها و بلاهای عشق تو را تعریفکردم یکی از هزار نبود و نگفتم!
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دلبیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
ای سعدی، این عشق و مهر سالها طول کشیدهاست؛ و بهآسانی و بزودی از دل بیرون نخواهد شد.
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایتباقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
چقدر برای تو داستان عشق خود را بگویم؟ همینقدر کافیاست که بقیه را جز به محرمان همرازها و غمگساران نخواهم گفت.