غزل شمارهٔ ۵۸۶
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حسرت و عشق عمیق شاعر است که به ارتباط برقرار کردن با معشوق میپردازد. شاعر اشاره میکند که داستان عشق هرگز به پایان نمیرسد و حتی در غم و درد عشق، همچنان شوق و امید به وصال وجود دارد. او به زیباییهای عشق و وابستگیهای عمیق اشاره میکند و از حال خود به عنوان یک عاشق بیتاب سخن میگوید. همچنین، او از دیگران میخواهد که از عشق او دور شوند زیرا درد عشق را فقط او میفهمد و میکوشد تا خود را در دنیای عشق غرق کند. در نهایت، او با اشاره به اینکه زیبایی عشق بیپایان است و هیچ نیکویی و سخنی نمیتواند از آن کاسته شود، در جستجوی معشوقش باقی میماند.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیبه صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی
این دفتر به پایان رسید؛ اما داستان همچنان ادامه دارد. نمیتوان حالتی که مشتاق دارد را در صدها دفتر شرح داد.
کِتابٌ بالِغٌ مِنّی حَبیباً مُعْرِضاً عَنّیأَنِ افْعَلْ ما تَری إِنّي عَلی عَهْدی وَ میثاقی
نامه ای است از من به دوستی که از من گریزان است / هر چه می خواهی، انجام بده؛ قطعاً من بر عهد و پیمان خود هستم.
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهتکه خود را بر تو میبندم به سالوسیّ و زرّاقی
ادعا نمیکنم که تز نزدیکان درگاه تو ام دارم. با ریا و فریبکاری خودم را به تو چسباندهام.
أَخِلّائی وَ أَحْبابی ذَروا مِنْ حُبِّهِ مابیمَریضُ العِشْقِ لا یَبْری وَ لا یَشْکو إِلَی الرّاقی
دوستان و یارانم مرا رها کنید در باره آنچه از دوستی او به من رسیده است (یعنی سرزنشم نکنید که با این دوستی چه به روزم آمده) بیمار عشق نه بهبود می یابد و نه به پادزهر پناه می برد.
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیونددتو را گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
از نشانههای آن که کسی عاشق واقعی است، این است که شب را به روز پیوند میزند. یعنی سرتاسر شب را تا زمانی که روز شود بیدار است و خوابش نمیبرَد. اگر تو زا خواب میگیرد و میتوانی بخوابی، بدان که درد عاشقان در تو نیست و عاشق نیستی
قُمِ امْلَأْ وَ اسْقِنی کَأْساً وَ دَعْ ما فیهِ مَسْموماًأَما أَنْتَ الَّذی تَسْقی فَعَیْنُ السُّمِّ تَرْیاقی
برخیز و جام را پر کن و از آن به من بنوشان و کار نداشته باش که آنچه در جام است سمی است اگر تو ساقی و نوشاننده باشی سم و زهر عینا پادزهر است.
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس دهمرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
اگر در بزم دوْرِ بادهنوشی، نوبت به من رسید، نوبتِ من را به کسانی بده که هنوز هوشیارند و مست نیستند. مرا رها کن که میخواهم چشمم در ساقی حیران بمانَد. (با دیدنِ ساقی مستم و نیاز به این قدح ندارم! سهم مرا به کسی دیگر بده!)
سَعی فی هَتْکیَ الشّانی وَ لَمّا یَدْرِ ما شانیأَنَا المَجْنونُ لا أَعْبا بِإِحْراقٍ وَ إِغْراقِ
دشمنم در بی آبرو کردن من کوشید در حالی که از کار/منزلت من بی خبر است / من دیوانه ام و از سوزاندن و غرق کردن باکی ندارم.
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداریمگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
کسی که دیدار او تا این حد فرخنده و خجسته است، حتماً که خورشیدِ آسمان است! کسی که این قدر پاکیزه اخلاق است، حتماً خودِ فرشته است
لَقیتُ الْأُسْدَ فِی الغاباتِ لا تَقْوی عَلی صیدیوَ هَذَا الظَّبْیُ فی شیرازَ یسبینی بِأَحْداقِ
شیرهای زیادی را در بیشه ها دیدم که نتوانستند مرا به دام اندازند و این بچه آهو در شیراز با حدقه های چشمش مرا اسیر کرد. (حدقه کمانیِ چشم را به کمند تشبیه کرده که همین شکلی است).
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایانبمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
مستسقی شخصی که بیماری تشنگی دارد و هرچه آب بخورد باز تشنه تر می شود . سعدی می گوید نه حسن تو تمامی دارد و نه سخن سعدی در وصف حسن تو تمام شدنی است بلکه سعدی چونان تشنه ای است که آب گوارای وصف کردن تو را اینقدر می نوشد تا بمیرد ولی دریای حسن تو به جای خود باقی است.