غزل شمارهٔ ۵۹۷
هوش مصنوعی: این شعر از سعدی به اهمیت سفر و تجربه در زندگی اشاره دارد. او میگوید که برای پختگی و بالغ شدن، انسان باید سفرهای زیادی کند. همچنین، هیچکس به کمال و درک حقیقت نمیرسد مگر آنکه تجربیات سختی را طی کند. شاعر به موضوع قیامت و اعمال انسانها در آن روز نیز اشاره میکند و میگوید هر کس باید در انتظار جزای اعمال خود باشد.
به عشق و ارتباطات انسانی نیز پرداخته شده و بیان میکند که عشقها و آرزوهای افراد میتواند شبیه به هم باشد. سعدی به یادآوری عشق و دوستیها تأکید میکند و از دوستان میخواهد که در دعا، به یاد همدیگر باشند. در نهایت، او با اشاره به شب تاریک عشق و امید به روشنی، به این نکته میپردازد که همیشه باید به فردا و روشنایی آن امیدوار بود، حتی در زمانهای دشوار.
بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
انسان خام برای اینکه با تجربه و کارآزموده شود باید سفرهای (جسمی و روحی) بسیار انجام دهد؛ انسانهای پرهیزگار نیز تا جامی از بادهی عشق و معرفت ننوشند، خالص و زلال نخواهند شد.
گر پیرِ مناجات است ور رند خراباتیهر کس قلمی رفتهست، بر وی به سرانجامی
برای هر کس سرنوشتی رقم خورده است؛ چه پیرِ نیایشگر باشد و چه رند خرابات.
فردا که خلایق را دیوانِ جزا باشدهر کس عملی دارد، من گوش به انعامی
فردای قیامت که دیوان پاداش و کیفر برپا میشود ، مردم به اعمال و کردار خود امید دارند اما من به لطف و بخشش خداوند
ای بلبل! اگر نالی، من با تو هم آوازمتو عشق گلی داری، من عشق گلاندامی
ای بلبل اگر قصد فریاد کشیدن و نالیدن داری، من همراه و همآوای تو هستم؛ چرا که تو دلباختهی گلی هستی من نیز شیفتهی معشوقی زیبا اندام.
سروی به لب جویی، گویند «چه خوش باشد»آنان که ندیدهستند، سروی به لب بامی
کسانی که از دیدن معشوقی بالا بلند همچون سرو، بر روی پشتبام محروم بودهاند، دیدن سروِ لبجو آنان را به شگفتی وا میدارد و میگویند: چه زیباست!
روزی تن من بینی، قربان سر کویشوین عید نمیباشد الا به هر ایامی
روزی خواهی دید که جسم من فدای سر کویش شده است، این عید فدا شدن من برای معشوق اتفاق نمیافتد مگر هر روز!
ای در دل ریش من، مهرت چو روان در تنآخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
ای محبوبی که در دل زخم خورده و دردمند من هستی، و ای محبوبی که مهر و محبت من به تو همچون روان در جسم من است، دستِکم از عاشق دعاگوی خود حتی شده با سخن ناسزایی یادی کن.
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسیورنه که برد هیهات، از ما به تو پیغامی
امید است که روزی خودِ تو از حال ما جویا شوی، و گرنه محال است که کسی از طرف ما به تو پیغامی برساند.
گرچه شب مشتاقان تاریک بوَد امانومید نباید بود از روشنی بامی
هر چند شب انتظار مشتاقان و دلسپردگان تاریک و طاقتفرساست اما هرگز نباید از طلوع بامداد وصال و یا نمود روشنایی از فراز بام، نومید و مأیوس شد.
سعدی! به لب دریا، دُردانه کجا یابی؟در کام نهنگان رو، گر میطلبی کامی
سعدی! در ساحل دریا هرگز نخواهی توانست مروارید صید کنی، اگر به دنبال رسیدن به آرزوی خود هستی باید با خطرهای بزرگ مواجه شوی.