غزل شمارهٔ ۶۰۰
هوش مصنوعی: این شعر به تجلیل از زیبایی و نیکنامی میپردازد و به نقد رفتارهای ناهمگون میپردازد. شاعر از نیکنامی و نیکویی صحبت میکند و میگوید که خاصان از گفتوگوی عامه خبر ندارند. او به زیبایی و لطافت زیباییاش اشاره دارد و تأکید میکند که عشق و محبت بیانتهایی در او نهفته است. همچنین به fragility و بیدوامی پیمانها اشاره میکند و از خطرات عشقهای ناپخته میگوید. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که رهایی از غم و اندوه نیازمند قناعت و پذیرش واقعیات زندگی است.
صاحب نظر نباشد در بند نیکنامیخاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
آدمی که صاحب نظر است، توجهی به خوشنام بودن ندارد. این مسائل (خوشنامی و بدنامی) موضوعِ عوام (مردمِ عامی و معمولی) است و خواص (صاحبنظران) از این مسائل خبر ندارند و در بندِ آن نیستند.
ای نقطهٔ سیاهی بالای خط سبزشخوش دانهای ولیکن بس بر کنار دامی
ای نقطهٔ سیاهی که روی خطِ سبزِ (گرداگردِ لب یا چهرهٔ) یار قرار داری، تو دانهای زیبا هستی اما زیادی کنارِ دام قرار گرفته ای! (نزدیک شدن به تو خطرناک است و بیمِ افتادن در دام از آن می رود)
حور از بهشت بیرون، ناید، تو از کجایی؟مه بر زمین نباشد، تو ماه رخ کدامی؟
حوری از بهشت نمیتواند به زمین بیاید، پس تو از کجایی؟ ماه نمی تواند بر روی زمین باشد. (در آسمان است) تو چه کسی هستی که رخسارت مانند ماه است؟
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامانگر سرو بوستانت بیند که میخرامی
اگر کسی قدِ مانندِ سروِ بوستان ِ تو را ببیند که در حالِ خرامیدن در بوستانی، دیگر هیچ کس را در بوستان خرامان نخواهد دید. کسِ دیگری به چشمش نخواهد آمد.
بدر تمام روزی، در آفتاب رویتگر بنگرد بیآرد، اقرار ناتمامی
اگر ماهِ کامل و بَدرِ تمام، روزی رویِ تو را در آفتاب نگاه کند، اقرار خواهد کرد که من ناتمام ام و اوست که ماهِ تمام است.
طوطی شکر شکستن دیگر روا نداردگر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
اگر طوطی، لبانِ چون پسته ات را ببیند وقتی که در حالِ سخن گفتنی، دیگر روا نخواهد دانست که خودش شکر شکنی کُنَد. (چون که از دهانِ مانندِ پسته ی تو خجالت خواهد کشید)
در حسن، بینظیری در لطف، بینهایتدر مهر بیثباتی، در عهد بیدوامی
تو در زیبایی بیهمتا هستی و در نیکی بیپایان. (اما) در محبت ثباتی نداری، و در وفا و عهد نیز دایمی نیستی.
لایقتر از امیری در خدمتت اسیریخوشتر ز پادشاهی در حضرتت غلامی
لیاقتِ تو برای این که کسی بخواهد در خدمتِ تو اسیری کند، از امیر بیشتر است و برای این که کسی در محضرِ تو غلامی کُنَد، از پادشاه هم نیکوتر و خوشتری
ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلتبیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
وقتی که دست از کار شستم و تصمیم گرفتم که مشغولِ کاری نباشم، دیگر تنهایی و انزوا من را نمی آزارد. همان طور که کسی که مال و ثروتی ندارد، بیم و ترسی از دزد و راهزن ندارد و به آن فکر نمی کند.
فردا به داغ دوزخ ناپختهای بسوزدکامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
اگر امروز کسی در آتشِ عشق پخته نشود و خامیِ او به واسطه ی آتشِ عشق از میان نرود و پخته نشود، فردا (در آن دنیا) این آدمِ ناپخته و آتشِ عشق نچشیده، در آتشِ دوزخ خواهد سوخت
هر لحظه سر به جایی بر میکُند خیالمتا خود چه بر من آید زین منقطع لگامی
هر لحظه خیال من به جایی دیگر میپرد. نمیدانم از بس که خیالِ من افسار گسیخته است چه بر سرِ من خواهد آمد.
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستیاز سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
ای سعدی! وقتی که ترکِ هستی گفتی و از زندگی دست شستی، آن وقت است که از دست مردم رهایی خواهی یافت. چون که کسی که جامِ او شکست، دیگر نگرانِ این نخواهد بود که سنگ بر جامِ او بیفتد و آن را بشکند!