غزل شمارهٔ ۶۰۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسی عمیق و دردناک از عشق و وابستگی است. شاعر از شکستن دلش توسط معشوق و عدم توجه او به خودش گلایه میکند. او توصیف میکند که چگونه معشوق در دلش جا دارد و حتی وقتی دیگران از نظرش دور میشوند، او هرگز نمیتواند از عشقش به او جدا شود. او خود را چون گدای عشق توصیف میکند که آرزو دارد در کنار محبوبش باشد و برای او خدمت کند. شاعر همچنین به مستی از عشق اشاره میکند و میگوید که این مستی از خمر بهتر است، چرا که عشق او را بیخود و خارقالعاده کرده است. در نهایت، شاعر از محبوبش میخواهد که مانند باغبانی زیبا در باغ احساسات او باشد و او را از شاخ امیدش دل بکند.
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنییا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
چرا من قلبم را به تو سپردم در حالی که تو آن را میشکنی؟ چه اشتباهی از من سر زده که حالا دیگر به من توجه نمیکنی؟
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منی
دل و جانِ من درگیر و مشغولِ تو است. اما وقتی تو هستی، به این طرف و آن طرف نگاه می کنم (مثلِ رد گم کردنِ امروزی!) تا دوستانم و کسانی که با آنها مشغول صحبتیم متوجه نشوند که تو شخص مورد نظر منی.
دیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
دیگران وقتی از دید و اطراف آدم دور میشوند، از دل هم فراموش میشوند، اما تو آنچنان در قلب من جا داری که مثل جان در بدن هستی.
تو همایی و من خسته بیچاره گدایپادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
تو مانند هما هستی که وقتی سایه ات بر کسی بیفتد، او را به پادشاهی می رسانی و من آن گدا که بیچاره و زخمی ام. اما اگر تو بر من سایه بیفکنی، من حس پادشاهی می کنم و سلطان خواهم بود.
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنمور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مانند بندگان و خادمان برای عرض سلام به نزدِ تو می آیم و به تو خدمت می کنم. و اگر جوابِ سلامِ من را هم ندهی، باز هم حق داری چون این جایگاه را داری که بخواهی تکبر و خودخواهی کنی.
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گویتا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مرد (هر آدمی) راضی است که مانندِ گوی که در پایِ چوبِ بازیِ چوگان می افتد، در پایِ تو بیفتد و تو با آن ساعدِ سفید و نقره گونِ خودت او را مانندِ چوگان که گوی را می زند و به سمتی پرتاب می کند، بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهولمستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
مستی که ناشی از شراب است، نادان و ناروشن است.مستی و بی خویشیِ ناشی از عشق خوب است.
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغباغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
اگر تو با این صفات و ویژگیهای خود و با این ناز و خرام، در باغ بخرامی، باغبان که تو را دید، خواهد گفت که تو همان درخت سرو هستی که در چمن روییده است.
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردنغالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
من نمیتوانم از شاخه ی درختِ امید تو میوه ای بخورم. ناامیدم از این که بتوانم به تو برسم. چون مطمئنم که تو مرا ریشه کن خواهی کرد.
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورندسعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
ای سعدی! اگر می خواهی که از سفره ی تو نیز بخورند، باید بدانی که از سفره ی فقیران، وقتی می خورند که شیرین و چرب باشد. غذای خشک و ساده فقیران را نمی خورند. پس اگر می خواهی مقبول باشی، چرب زبانی و شیرین سخنی کن