غزل شمارهٔ ۶۱۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و yearning است. شاعر در آن به جستجوی حقیقت و شناخت الهی اشاره میکند و میگوید که همه چیز در جهان صورت دارد و تنها خداوند (یا معشوق) جان است. عاشقان به دنبال او میگردند و هر که در چنگش بیفتد، از خود رهایی مییابد. شاعر از خود نمیگوید، بلکه از معشوق و زیبایی او سخن میگوید و میافزاید که نگاه اول به معشوق دل را میرباید و دیگر نمیتوان دوباره به آن نگاه کرد. همچنین، شاعر به احساسات خود مانند شوق و حسرت اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که عشق او عمیق و واقعی است. در انتها، او میخواهد که پیامش به معشوق برسد و از او میخواهد که همچنان او را در این حال نگه دارد.
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
هوش مصنوعی: نمیدانم واقعاً در این دنیا کجا هستی، چون همه چیز در این جهان و آنچه که در آن است، فقط شکل و ظاهری است و تو روح و جان هستی.
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
هوش مصنوعی: عاشقان به سمت تو میآیند و تو با محبت خود آنها را در دام میکشی، زیرا هر کسی که تو او را بگیری، از خود و مشکلاتش رهایی مییابد.
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیمرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
هوش مصنوعی: مرا درباره حال و احوالم نپرس، زیرا به هر صورتی که تو بخواهی توصیفم میکنی. همچنین نگو که چه نامی یا لقبی برای من به کار میبری، زیرا اینها برای من اهمیت چندانی ندارد.
چنان به نَظْرِهٔ اول ز شخص میببری دلکه باز مینتواند گرفت نظره ثانی
هوش مصنوعی: چنان مجذوب و شگفتزده میشوی از دیدن کسی در نخستین نگاه که دیگر نمیتوانی مجدداً به او نگاه کنی.
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
هوش مصنوعی: تو پردهای را برابر خود قرار دادی و از شوق زیباییات، رازهای پنهان به بیرون آمد.
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
هوش مصنوعی: ما بر روی آتش عشق تو نشستهایم و بخار اشتیاق در فضا پیچیده است، اما تو حتی لحظهای هم درنگ نکردی تا شمعی برافروزی.
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
هوش مصنوعی: هرگاه به یاد تصویر زیبایت میافتم، نمیدانم چه بگویم از اینکه معانی مختلفی در ذهنم شکل میگیرد.
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانی
هوش مصنوعی: من گناهی نمیبینم در خیره شدن به چهره جوانان، زیرا پیرترها بهتر از دیگران به ارزش روزهای جوانی آگاهند.
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضتِ من شب تا سحر نشسته چه دانی
هوش مصنوعی: اگر تو از خواب و مستی بیدار نشدهای، نمیدانی من شب تا صبح در زحمت و تلاش نشستهام.
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو میروی به سلامت سلام من برسانی
هوش مصنوعی: ای نسیم صبح، من نمیدانم چگونه به سوی دوست بروم، اما تو که به آنجا میروی، خواهش میکنم سلام من را به او برسان.
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابداسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
هوش مصنوعی: سر سعدی به هیچ وجه از چنگال تو رها نخواهد شد؛ تو او را به اسیری گرفتهای، پس او را همانطور که خودت میخواهی، بکش.