غزل شمارهٔ ۶۳۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساس ناامیدی و سردرگمی خود را نسبت به معشوق ابراز میکند. او از معشوق میپرسد که چه خواستهای از او دارد و چرا دل او را به درد آورده است. شاعر نگران است که آیا معشوق به قلب آشفتگان رحم خواهد کرد و در برابر محنتهای زندگی او، چه انتظاری دارد. شاعر به خاطر عشقش عمرش را بیهوده سپری کرده و از معشوق میخواهد که به او پاسخ دهد و روشن کند که چه میخواهد. در نهایت، او به زیبایی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که برای یک بار هم که شده، به او نگاه کند.
ندانم از من خستهجگر چه میخواهی؟دلم به غمزه ربودی، دگر چه میخواهی؟
نمی دانم از من غمگین چه می خواهی حالا که دل من را با ناز و کرشمه از من ربوده ای دیگر از من چه می خواهی؟
اگر تو بر دلِ آشفتگان ببخشاییز روزگارِ من آشفتهتر چه میخواهی؟
اگر قرار باشد تو بر افراد آشفته و پریشان رحم کنی از حال و روزگار من آشفته تر و پریشان تر نخواهی یافت.
به هرزه عمرِ من اندر سرِ هوای تو شدجفا ز حد بگذشت ای پسر! چه میخواهی؟
عمر من بیهوده در آرزوی تو صرف شد ظلم تو از حد گذشت ای پسر از من چه می خواهی؟
ز دیده و سرِ من آن چه اختیارِ تو استبه دیده هر چه تو گویی، به سر چه میخواهی؟
اختیار چشم و سر من در دست توست هر چه فرمان بدهی بروی چشم از سرم چه می خواهی؟
شنیدهام که تو را التماسِ شعرِ رهیستتو کآن شهد و نباتی، شکر چه میخواهی؟
شنیده ام که تو شعر این حقیر را دوست داری تو که معدن شهد و نباتی شعر من که مانند شکر است به چه کارت می آید؟
به عمری از رخِ خوبِ تو بردهام نظریکنون غرامتِ آن یک نظر چه میخواهی؟
در تمام عمرم توانستم صرفا یک نگاه به روی زیبای تو بیاندازم چه چیزی به عنوان تاوان آن یک نگاه از من می خواهی؟
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی راوی آن کند که تو گویی، دگر چه میخواهی؟
هر آنچه سعدی دارد از تو دریغ نخواهد کرد و گوش به فرمان تو خواهد بود دیگر از او چه می خواهی؟