شمارهٔ ۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و داغی که در دل دارد سخن میگوید و به بیصبری و انتظار خود برای رفع این آلام اشاره میکند. او میگوید که در شب، فردی فقیر نمیتواند چراغش را روشن نگهدارد و احساس میکند که اگر زخم شمشیر او هنوز وجود نداشته باشد، باید بیخیال زندگی شود. شاعر همچنین بیان میکند که دیگرانی هم هستند که به نوشیدن شراب و لذتبردن از زندگی مشغولاند، اما او نمیتواند این کار را انجام دهد. او در شک و حیرت است که چرا در فصل وصال، همه چیز مثل باغی بسته به نظر میرسد و در نهایت از عذاب درونیاش و کلافگی ناشی از آن سخن میگوید و به دنبال ساقی و مفرّ روحی برای ترمیم روح خود است.
زود به کردم من بیصبر داغ خویش رااول شب میکشد مفلس چراغ خویش را
هوش مصنوعی: شخصی با بیصبری و شتاب، در آغاز شب، به دنبال داغ و غم خود میرود، در حالی که بیپولی و ناچیزی به او اجازه نمیدهد که حتی چراغ خود را روشن کند.
گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباشهیکل تن کردهام چون لاله داغ خویش را
هوش مصنوعی: اگر زخم شمشیرم را نمیپذیری، نیا طرف من. من مانند لالهای هستم که داغ و زخم قلبم را به نمایش میگذارد.
میگساران دیگر و خونابهنوشان دیگرندبر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را
هوش مصنوعی: شرابنوشان و افرادی که خون خود را مینوشند، با هم متفاوتند و من به خاطر حریفان، دیگر میانهروی نمیکنم و از خودم کم نمیگذارم.
حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصلبر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را
هوش مصنوعی: من تعجب میکنم که در این فصل زیبا و دیدنی، چرا کشاورز باغش را بسته و از زیباییاش اطلاع ندارد.
خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاستتا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را
هوش مصنوعی: ذهن من از افکار و خیالات خسته شده است. ای ساقی، کجایی تا بتوانم با خون خود ذهنت را تازه کنم؟