تناجی
قدسی مشهدی

شمارهٔ ۱۰۲

خرم دلی که در خم زلف تو جا گرفتآسوده آنکه خانه به کوی بلا گرفت
خاک درت ز رشک نهفتم به آب چشمتا چشم غیر، روشنی از توتیا گرفت
تیر تو سر فرود نیارد به هیچ صیدمرغ دلم خدنگ ترا در هوا گرفت
خلقی اسیر تهمت و من مجرم وفادر قید او نماند کسی، تا مرا گرفت