شمارهٔ ۱۰۸
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و احساسات عمیق شاعر است. شاعر از لحظهای صحبت میکند که یار به او نزدیک میشود، اما دلش پر از اضطراب و نگرانی است. او به ناکامیهایش در عشق اشاره میکند و از حسرتی یاد میکند که از گذر عمرش بدون شادی و عشق، به او دست داده است. شاعر در یک بزم شوق و میبازی که عشق را به تصویر میکشد، احساس میکند که عمرش بیثمر سپری شده است. در نهایت، او با حسرت از دوری عشق و عدم تابش روشنایی در زندگیاش سخن میگوید.
رسید یار و ز من بر سر عتاب گذشتچه گویمت که چه بر دل ز اضطراب گذشت
هوش مصنوعی: یار آمد و بدون اینکه به من توجه کند، از کنارش گذشت. نمیدانم چه بگویم که چه بر دل من از شدت نگرانی و اضطراب گذشت.
نبرد غنچه بختم سوی شکفتن راهگل امیدم ازین باغ در نقاب گذشت
هوش مصنوعی: خوشبختی و امید من مانند غنچهای است که در تلاش برای شکفتن است، اما به خاطر موانع و مشکلات موجود در زندگی، نتوانسته به سمت شکفتن و blossoming برود.
کجاست عشق که در دیدهام نمک پاشدکه روزگار به آسودگی و خواب گذشت
هوش مصنوعی: عشق کجاست که بر چشمم تاثیر گذاشت و باعث شد روزها به راحتی و بیخیالی بگذرد؟
به بزم شوق گر این نشاه میدهد می عشقهزار حیف ز عمری که بیشراب گذشت
هوش مصنوعی: اگر در میهمانی عشق شوق و سرمستی به انسان بدهد، خیلی ناراحت کننده است که عمر ما بدون نوشیدن شراب عشق سپری شده باشد.
نگه ز رشک به رویش نبرد ره قدسیچو روزگار تو محروم از آفتاب گذشت
هوش مصنوعی: وقتی که روزگار تو از نور آفتاب بیبهره و محروم است، نمیتوانی به زیباییهای چهرهاش حسادت ورزی.