شمارهٔ ۱۱۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره ناامیدی و درد و رنج ناشی از بیماری است. شاعر از کمبود محبت و توجه در زندگیاش سخن میگوید و بیان میکند که حتی پزشکان هم مهربان نیستند و نمیتوانند به دردش رسیدگی کنند. او به تنهایی و غم خود میپردازد و احساس میکند که هیچ چیزی در زندگیاش ارزشمندی ندارد. در نهایت، شعر از یأس و ناامیدی عمیق شاعر نسبت به جهان و زندگی حکایت میکند.
طبیب من چه شد گر مهربان نیست؟من بیمار را پروای جان نیست
هوش مصنوعی: اگر پزشک من مهربان نیست، دیگر برای بیمار اهمیتی ندارد که جانش در خطر است.
غرور خضر، عاشق برنتابدمحبت کم ز عمر جاودان نیست
هوش مصنوعی: غرور خضر، عشق را نمیپذیرد، زیرا عشق نمیتواند در دل کسی که به خود میبالد جایی داشته باشد. محبت، حیات جاودان را تحتالشعاع قرار نمیدهد؛ بلکه آن را کامل میکند.
نمیجوشند با هم ناتوانانکه با هم، موی را خون در میان نیست
هوش مصنوعی: ناتوانان نمیتوانند با هم همکاری کنند و در کنار هم موفق شوند، چون هیچ ارتباطی و پیوندی بین آنها وجود ندارد.
به بیماری سپردم تن چو نرگسکه در عالم طبیب مهربان نیست
هوش مصنوعی: تن خود را به بیماری سپردم مانند گلی که به ناز و نیاز در دنیا کسی نیست که به حالش رسیدگی کند.
ندارم بهرهای از مومیاییشکست دل شکست استخوان نیست
هوش مصنوعی: من از درد و رنجی که در دل دارم، هیچ سودی نمیبرم و این شکستها مانند استخوانهایی هستند که دیگر به جایی نمیرسند.
جهان چون بود و نابودش مساویستچرا گوید کسی کاین هست و آن نیست
هوش مصنوعی: جهان و آنچه در آن هست، در نهایت به یک اندازه زودگذر و فناپذیرند. پس چرا کسی بگوید که این وجود دارد و آن وجود ندارد؟
چنان افسرده خواهد روزگارمکه پنداری مرا در جسم جان نیست
هوش مصنوعی: به قدری حال و روزم گرفته و ناامید است که گویی هیچ روحی در بدنم وجود ندارد.