هوش مصنوعی: شیخ الاسلام درباره ابواحمد القلانسی، یک صوفی قدیمی از بغداد، توضیح داد. او که از معاصران جنید و رویم بود، در سال ۲۹۱ هجری در مکه درگذشت. ابواحمد قلانسی در یکی از گفتگوهایش درباره آداب صوفیان گفت که نباید در میان جمع خود از مقام و ارزش خود سخن گفت. او به اهمیت تواضع در زندگی صوفیانه اشاره کرد که نباید در بین یاران خود چیزی را مالک شوند، مگر در موارد ضروری.
زمانی که ابواحمد بیمار شد، در لحظات پایانی عمرش به خداوند گفت که اگر نزد او ارزشی داشت، مرگش باید میان دو منزل باشد. او در زمان احتضار از دوستانش خواست که او را در مکان خاصی دفن کنند و این درخواست آنها را متعجب کرد. در نهایت، او در اواخر عمر به طرسوس رفت و آنجا درگذشت. این داستان نشاندهنده توجه او به تواضع و ارزشهای معنوی در زندگی است.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام فرمود: ابواحمد القلانسی یکی از مشایخ قدیم است و نامش مصعب بن احمد البغدادی است. گفته میشود که او از مرواست و همعصر جنید و رویم بوده است. او استاد مقری بود و در سال ۲۹۰ هجری به حج رفت و بعد از مدت کمی در مکه درگذشت پس از انجام حج.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: بواحمد قلانسی نقل میکند که روزی در جمعی بودم و در میانه صحبتها، گفتند که تو گفتهای این چیز از آن توست. شیخ الاسلام اضافه کرد که این رفتار ناپسند است، زیرا در جمع صوفیان نباید خود را مالک چیزهایی نشان دهی؛ بلکه تنها در موارد ضروری و برای نمایش آن چیز، مجاز هستی. از آداب آنها این است که نباید در بین دوستان، چیزی از آن خود فرض کنند مگر در موارد ضروری.
هوش مصنوعی: شیخ سیروانی میگوید: وقتی صوفی میگوید که «کفشهای من، از ارمن» یعنی به چشم بیندیش که به آن ننگری؛ چرا که این افراد ملک ندارند. وقتی بواحمد قلانسی بیمار شد و به حالت احتضار رسید، گفت: «پروردگارا! اگر من در نزد تو هیچ ارزشی داشتم، مرگ من باید در میان دو منزل باشد.» و کسی او را در اتاقش متهم کرد، سپس او را به محفل آوردند و از آنجا به خانه بوالفضل، مالک طرق منتقل کردند و در راه درگذشت.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام فرمود: زمانی که فردی جوانمرد از زندگی ناامید شد و دوستانش نیز از او ناامید شدند، او را فراخواندند و از او پرسیدند که آیا خواستهای دارد که برآورده شود؟ او پاسخ داد که اگر مرگ به سراغش آید، خواستهاش این است که او را در محلی خاص به خاک بسپارند. آنها از این درخواست شگفتزده شدند و او ادامه داد که به خدا گفته بودم اگر مرگی نصیبم شود، دوست دارم نزدیک تو باشم، زیرا دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. او در نهایت از آنجا برخاست و به سمت جایی که میخواست رفت.