بخش ۱۲۵ - و من طبقة الثالثه ایضاً ابوجعفر احمد بن حمدان بن علی ین سنان
هوش مصنوعی: در این متن صحبت دربارهٔ شخصیتهای بزرگی از مشایخ و عرفای اسلامی، به ویژه بوعثمان حیری و بوجعفر حداد، در شهر نشاپور و بغداد است. بوعثمان حیری به عنوان فردی پرهیزگار و زاهد شناخته میشود و به بیان نظراتش دربارهٔ تکبر و معاصی میپردازد. بوجعفر فرغانی نیز به عنوان یکی از بزرگان درویشها معرفی میشود که توکل به خدا و روحیه زهد را ترویج میکند.
داستانهایی از سفر و تجربیات این بزرگان و نیز گفت و گوهای آنها با دیگر عارفان، همچون بوعلی کاتب و ابوالحسن سیروانی، نقل میشود. در این روایتها به اهمیت توکل بر خدا، صبر در شرایط سخت و رفتار با درویشان اشاره شده است. همچنین نکات اخلاقی و عرفانی از این شخصیتها بیان شده که تأکید بر درک عمیق از زندگی و ارتباط با خدا دارد.
در نهایت، این متن به صورت کلی به تأکید بر محبت به دوستان خدا و پرهیز از نگاه حقارت به دیگران میپردازد و بیان میکند که چگونه انسانها باید به همدیگر احترام بگذارند و از دیدگاههای معنوی یکدیگر بهرهمند شوند.
هوش مصنوعی: او از بزرگترین مشایخ نشاپور بود و با بوعثمان حیری و حفص ملاقات کرده بود. او در ترس از خدا، پرهیزکاری و زهد بینظیر بود. در سال 413 هجری قمری از دنیا رفت. او گفته بود: arrogance (تکبر) افرادی که مطیع (فرمانبردار) هستند به خاطر اطاعتشان، بدتر از گناهانی است که مرتکب میشوند.
هوش مصنوعی: بوجعفر حمدان میگوید: زیبایی انسان در کلام خوب او و کمال او در صداقت و عمل نیک است. همچنین اشاره میکند که یکی از نشانههای کسی که بهطور واقعی به خدا روی آورده، این است که چیزی او را از خدا غافل نکند. ابوجعفر فرغانی، که اهل بغداد و از شاگردان جنید است، گفته است: «تکیه کردن به زبان تنها ادعا را به همراه دارد، اما تکیه کردن به قلب، معنا و مفهوم واقعی را به ارمغان میآورد.»
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام یک روز صحبت میکرد و به ما گفت که بوعبدالله باکو به او گفته است که شیخ بوجعفر فرغانی، خدمتگزار بوعثمان حیری بود. یک روز، بوجعفر به همراه بوعثمان که بر روی اسبش نشسته بود، در نشاپور راه میرفتند. در آنجا گلی سیاه و بزرگ در علفزار بود و باران نمیبارید. بوعثمان به خاطر اینکه بر روی اسب بود، احساس آرامش نمیکرد و در فکر بوجعفر چیزی به سرش زد. احساس کرد که بوجعفر از موقعیتش متوجه نیست. بنابراین بوعثمان از اسب پایین آمد و به بوجعفر گفت که سوار شود. بوجعفر پرسید: "چرا باید سوار شوم؟" ولی بوعثمان تأکید کرد که فقط یک بار سوار شود. بوجعفر سوار شد و بوعثمان عبا را بر گردن او انداخت و خودش به راه رفتن ادامه داد. بوجعفر بر روی اسب ساکت و نگران بود و در نهایت از اسب پایین آمد. شیخ پرسید: "چطور بودی وقتی سوار بودی؟" بوجعفر پاسخ داد: "ای شیخ، زحمت نکشید، من در آنجا به گونهای بودم که تو جلوتر از من میرفتی، درست همانطور که من به تو نگاه میکردم." شیخ از ادب و رفتار او قدردانی کرد.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: زمانی که اسحق حافظ با من صحبت کرد، گفت که معتمر قهنذری به او گفته بود که بوجعفر سامانی نیز روایت کرد که وقتی به کوه لبنان رفتم، قومی از ابدال را یافتم. آنجا جوانی بود که من به او خدمت میکردم و او در شبانگاه گیاه تازهای برای ما طبخ میکرد. من سه روز آنجا ماندم و در روز چهارم، صبح به من گفتند که تو کمی از زندگی ما را دیدهای و حال ما چنین است، برو! زیرا تو نمیتوانی با ما زندگی کنی. سپس برای من دعا کردند و من آنجا را ترک کردم. بعد از مدتی به بغداد آمدم و آن جوان را دیدم که در بغداد در حال نواختن ساز بود. تعجب کردم و به او نگاه میکردم که آیا او همان است یا نه. او به من نگاه کرد و گفت: تو چه مینگری؟
هوش مصنوعی: من به خدا قسم، آن مردی که در کوه لبنان دیدم، هستی. او پاسخ داد که من همانم. پرسیدم: چطور به این حال افتادی و این وضعیت تو چیست؟ او گفت: روزی برای ماهی بریانی میپختم و قسم خوردم که بهتر از آن را نمیگذارم، و به همین دلیل به اینجا افتادم.
بوجعفر حداد دواند: یکی از بوجعفر حداد بغدادی بزرگ بود که بوجعفر حداد کوچک استاد او بود و او از همزمانهای جنید بود. بوجعفر بن بکیر بن حداد کوچک نیز از دوستان بوجعفر حداد بزرگ است. او با ابن عطا نشسته و شاگردی کرده و با بوتراب نخشبی نیز صحبت کرده است. بوجعفر حداد در مصر بود و به مدت هفده سال آهنگری میکرد و هر روز درآمدی به دست میآورد، اما هیچکدام از آن پولها را برای خود خرج نمیکرد و تمام آن را به فقرا میداد. شبها به خانه جنید میرفت و چند نان برمیداشت و میخورد و بعد به مسجد میرفت و میخوابید و از هیچ کسی سوال نمیکرد و فقط نظاره میکرد تا ببیند چه میشود.
بوجعفر حداد گفت: وقتی میبینی لباس فقیر آغشته است، امید نجاتش را نداشته باش. زمانی که بوجعفر حداد در بیابان بود و به چاه آب نگاه میکرد، بوتراب به او رسید. شیخ الاسلام گفت که این بوتراب نخشبی نیست، بلکه شخص دیگری است. بوجعفر پرسید: چه میکنی؟ بوتراب گفت: شانزده روز است که آب نیافتهام و اکنون به آب رسیدهام و نشستهام میان یقین و علم، که ببینم کدامیک بر دیگری غلبه میکند. بوتراب گفت: بوجعفر! تو مقام بلندی داری و به راهی میروی.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: آیا میتوان یقین داشت که اکنون نه تشنهام و به آب نیازی ندارم و میتوانم صبر کنم؟ و آن علم این است که باید خدا را پرستید، و خجالتآور است که در خون خود غوطهور شوم تا به آب برسم. نباید اینگونه باشد که دوباره به آب نرسم. بوتراب در این زمینه با او کمک کرده، اما او نمیتواند آن را پنهان کند و بوجعفر از آن فرار کرده است.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام بیان کرد که معاذ مصری، معروف به ابوجعفر، استاد شیخ ابوالحسن سیروانی است. معاذ میگوید که از بوجعفر حداد مصری و ابن البرقی، مشهور به ابوعبدالله، پرسیدم که تصوف چیست؟ هر دو نفر در مصر زندگی میکردند و ابن البرقی از معلمان بزرگ و پیشگامان مصر بود. آنها هر دو پاسخ دادند که تصوف اثری است که گاهی آشکار و گاهی پنهان میشود. شیخ الاسلام افزود که از وقتی که انسان به دنیا آمده، چنین چیزی را در این زمینه نشنیدهام. آسمان و زمین و تمام موجودات خود را به وضوح نشان میدهند و هیچچیز مثل دوستی خدا در چشم دوستان او دیده نمیشود. سفر و زیارت دوستان به همین علت است و برای هیچ فردی مناسب نیست که به خود مرقع و زرق و برق بزند، زیرا در روز به شب تبدیل میشود تا بداند که دیدار او، روح را در بدن زنده میکند و ابراز دوستی از سوی او باعث زندگی روح در وجود تو میشود.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام بیان کرد که بوعلی کاتب از بوعثمن مغربی نقل میکند که ابن البرقی بیمار بود و هنگامی که شربتی آب به او دادند، آن را نپذیرفت و گفت: «تا زمانی که حادثهای در کشور نیفتاده، من نخواهم نوشید.» او سیزده روز هیچ غذایی نخورد تا اینکه خبر رسید که قرامطه به حرم حمله کردهاند و مردم را کشتهاند و همچنین رکن حجر الأسود را شکستهاند؛ پس از آن، او شروع به خوردن کرد.
هوش مصنوعی: بوعلی کاتب از بوعثمان مغربی پرسید و او گفت: "در این مورد کار زیادی وجود ندارد." بوعثمان پاسخ داد: "اگر کار زیادی نیست، پس بگو امروز در مکه چه خبر است؟" بوعثمان جواب داد: "امروز در مکه طوفانی برقرار است و تمام مکه زیر این طوفان قرار دارد و درگیریای بین بکریها و طلحیها در جریان است. پیشوای طلحیها مردی است با پوست سیاه و دستار سرخ." این مطلب را نوشتند و به آنجا رسیدند و در آن روز دقیقا همان طور بود که او گفته بود. بوعثمان مغربی ادامه داد: "هر کسی که حق را بپذیرد، سرزمینش او را میپذیرد." همچنین حمزه عقیلی در بلخ گفت: "عارف کسی است که اگر در سرزمینش چیزی رخ دهد یا پدید آید، او از آن خبر ندارد."
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام بیان کرد که این درست نیست. بندگی خداوند نمیتواند بر دوش کسی قرار گیرد، زیرا هر فردی ظرفیتهای متفاوتی دارد. هیچکس نمیتواند به غیب دسترسی پیدا کند و خداوند نیز شما را بر غیب آگاه نخواهد کرد. تنها خداوند از همه چیز باخبر است و بس.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: بوجعفر مجذوم، غوث زمان خود بود. او زاهدی بود که با مردم زندگی میکرد. بوجعفر از شهر بغداد و معاصر ابوالعباس عطا بود. او حکایتی از ابوالحسن دراج نقل میکند که در آن بوالحسین دراج گفت: در سفر به تاسا با گروهی همسفر بودم و تصمیم داشتم تنها بروم. وقتی به مسجد قادسیه رسیدم، پیرمردی را دیدم که مجذوم و لنگ بود. به او سلام کردم و او از من پرسید که آیا میخواهم با او همسفر شوم. گفتم نه، زیرا از دوستانم دور شده و از خشم پر شده بودم. او دوباره پرسید و من با تأکید گفتم نه و رفتم. او به من گفت: خداوند برای ضعیفان کارهایی میکند که بر قویان عجیب است. من هم همین را گفتم و برفتم.
اما وقتی به منزل دیگری رسیدم، دوباره او را دیدم که راحت نشسته بود. به او نزدیک شدم و او گفت که ضعیفان را خداوند یاری میکند و کارهایی برای آنها میکند که شگفتی قویان را به همراه دارد. از او پرسید چه شده و من گفتم که میخواهم همسفر تو باشم. او گفت که تو قبلاً گفته بودی نمیخواهی و قسم خوردی. من گفتم که در هر منزل تو را میبینم. او گفت: من هم برفتم و در هر منزل که رسیدم، او را دیدم تا به مکه رسیدم.
در مکه وقتی این داستان را برای شیخ بوبکر کتانی و بوالحسین مزین تعریف کردم، آنها گفتند که بوجعفر مجذوم سی سال است که ما آرزوی دیدنش را داریم و کاش او را ببینیم. وقتی در طواف بودم، او را دیدم و بازگشتم و به آنها گفتم که او را دیدم. آنها گفتند که اگر او را دوباره ببینی، او را نگهدار و صدا بزن. من هم گفتم این کار را میکنم. زمانی که به منا رسیدم، او را دیدم و خواستم دستش را بگیرم، اما نتوانستم و او رفت. دوباره به دوستانم گفتم که چه اتفاقی افتاد. وقتی در مسجد خیف او را دیدم، او به من گفت: آیا هنوز هم میخواهی صدا بزنی؟ گفتم نه و بالاخره به او نزدیک شدم و افتادم. از او خواستم برایم دعا کند، اما او گفت که من دعا نمیکنم، تو دعا کن و من آمین میگویم.
پس من سه درخواست کردم: یکی اینکه قدرت من روز به روز بیشتر شود، دیگر اینکه دوستی درویش به من عطا شود و سوم اینکه روز قیامت مرا در صف دوستانت قرار دهی و به گونهای بپذیری که به حضور تو بیایم. او نیز گفت: آمین.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: جمله «واردننی برحمتک فی عبادک الصالحین» واقعیتی است که به معنای این است که مرا به رحمت خود در زمره بندگان شایستهات قرار ده. این امر به طور واقعی تأکید شده است و به نوعی نشاندهنده درخواست برای بودن در کنار نیکان و صالحان است.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: یکی از دوستانم داستانی را نقل کرد که در زمان امیر سبکتگین، پدر محمود، او به یکی از روستاها رفت و از لشکریانش هیزم خرید. او پول هیزم را کامل پرداخت کرد و به مرد روستایی گفت: این هیزم را برای من بیاور. مرد روستایی که پدرش را داشت، به او نزدیک شد و دوستی بینشان شکل گرفت. آن مرد تا روز عرفه در کنار امیر بود و در این روز گفت: ای کاش ما هم در کنار حاجیان بودیم. لشکریان به او گفتند: آیا میخواهی تو را به آنجا ببرم؟ فقط قول بده که چیزی نگویی. او پاسخ داد: چیزی نمیگویم. در آن روز، او را به عرفات بردند و حاجی شد و بعد برگشتند. مرد روستایی گفت: من خیلی تعجب میکنم که تو در میان لشکریان هستی. او پاسخ داد: اگر من نباشم در لشکر، اگر یک زن پیر بیاید و از کسی درخواست کند، چه میشود؟ آیا من نباید از او حمایت کنم؟ و اگر یک زن جوان بیاید، نباید از او دفاع کنم؟ من همین وظیفه را در میان لشکر دارم و تو هم باید هیچ چیزی نگویی.
هوش مصنوعی: شیخ الاسلام گفت: بهتر است که به هیچ کس با چشم کوچک و حقیر نگاه نکنید، چرا که ممکن است دوستان او در پشت این ظاهر نهان شده باشند و تا زمانی که بینش و بصیرت واقعی نداشته باشید، قادر به قضاوت درست نخواهید بود. احتیاط کنید که در زندگی دیگران دخالت نکنید، زیرا این کار به خودتان آسیب میزند. همچنین، پیری نقل کرد که خرقانی بیان کرده است: امانت و صداقت از میان مردم رخت بسته است و او دوستانش را در خفا نگه داشته است و پرسیده که من چه کسی هستم که تو را دوست داشته باشم؟ بلکه من دوستان تو را دوست دارم.